عشقی که از سقفِ اشتباه آویزان می‌شود

افسانه یاس
عشقی که از سقفِ اشتباه آویزان می‌شود

پانزده سال دارد؛ سنی که تفکیک عشق و هوس را برای دختران و پسران دشوار می‌کند. وژمه «نام مستعار»، دقیق در همین دوره‌ای از نوجوانی‌اش عاشق حمید «نام مستعار» می‌شود؛ عشقی که وژمه و حمید را چنان وابسته‌ی هم کرده، که توان دیدن هیچ مانعی ندارند. این دو نوجوان که در اوج جنون جوانی به سر می‌برند، از مرزهای ممنوعه‌ای می‌گذرند که در زندگی افغانستان به معنی گذشتن از هفت خوان رستم است.
وژمه و حمید احساس می‌کنند همدیگر را دوست دارند و برای هم جان می‌دهند. این علاقه و وابستگی به هم، روزی آنان را به خلوتی می‌کشاند و مرزی که نباید نادیده می‌گرفتند را کنار نمی‌زنند. وژمه پس از برقراری رابطه‌ با حمید، احساس گناه می‌کند و کارش را خیانت به خانواده‌اش می‌داند. او، دیگر نمی‌تواند به خانه برگردد و به حمید می‌گوید که باید با او زندگی کند. حمید، وژمه را به خانه‌اش می‌برد؛ حمیدی که شانزده سال بیشتر ندارد. خانواده‌ی حمید، با دیدن وژمه عصبانی می‌شوند و او را از خانه بیرون می‌کنند.
وژمه با آن که می‌تواند به خانه‌اش برگردد و هر آن چه بر او گذشته است را، دست کم تا مدتی پنهان کند؛ اما صداقتش نسبت به خانواده‌اش، او را نمی‌گذارد به چنین دروغ تن بدهد. وژمه جای برگشتن به خانه، به حوزه‌ی پولیس مراجعه می‌کند و به بهانه‌ی این که تازه به کابل کوچ آورده اند، می‌گوید که راه خانه‌ی شان را گم کرده است و هیچ شماره‌ای هم ندارد. روز رخصتی است؛ پولیس مجبور می‌شود تا یافتن خانواده‌ی وژمه، او را به یکی از مراکز نگه‌داری زنان ببرد. داستان وژمه، بعد از گفتن به دخترانی در مرکز زنان فاش می‌شود و پس از تحقیقات، پولیس به آن چه بر وژمه گذشته است، پی می‌برد و تلاش می‌کند وژمه را به خانه‌اش برگرداند تا پرونده‌ی شان دنبال شود؛ اما وژمه می‌گوید که پس از انجام این خیانت، دیگر روی برگشتن به خانه ندارد.
پای خانواده‌ی حمید به میان کشیده می‌شود و پس از میان‌جی‌گری نهادها و خانواده‌هایی از دو طرف، خانواده‌ی حمید راضی می‌شوند که بچه‌ی شان با وژمه ازدواج کند؛ اما شرط می‌گذارند که باید وژمه به خانه‌ی پدرش برگردد تا مراسم عروسی برگزار کنند و او را به شکل عروس شان به خانه ببرند. خانواده‌ی حمید این شرط را برای این می‌گذارند که بین سیال و رقیبان شان آبرو دارند و دوست ندارند که عروس شان این گونه وارد خانه‌ی شان شود. عروسی که به اجبار در بردن او تن داده اند.
وژمه با درد سنگینی از حس خیانت به خانواده‌اش، زندگی را کنار آنان ادامه می‌دهد و هر روزی که می‌گذرد، در مقابل خانواده‌اش از شرم می‌میرد و زنده می‌شود. با آن که خانواده‌اش از اشتباه او گذشته اند و فکر می‌کنند، دیگر زن حمید شده است، نگران آینده‌ی وژمه نیستند؛ اما وژمه نمی‌تواند با اشتباهش کنار بیاید. اشتباهی که مثل خوره به جان وژمه می‌افتد و هر روز او را با ترس‌ها و نگرانی‌های بیشتر روبه‌رو می‌کند. ترس از این که مبادا خانواده‌ی حمید شانه خالی کنند و یا حمید زیر قولش بزند و دیگر وژمه را دوست نداشته باشد. او می‌فهمد که خانواده‌ی حمید او را دوست ندارند و هر روزی که می‌گذرد، تلاش می‌کنند، حمید را از ازدواج با وژمه منصرف کنند.
یکی از روزها، وژمه از خانه ناپدید می‌شود؛ خانواده‌اش با مراجعه به همان حوزه‌ی پولیس که دفعه‌ی پیش، وژمه خودش را تحویل داده بود، از ناپدید شدن وژمه گزارش می‌دهند؛ اما این بار وژمه به حوزه‌ی پولیس نرفته است. خانواده‌اش به این شفاخانه و آن شفاخانه دست و پا می‌زنند؛ اما خبری از وژمه نیست. پس از چند ساعتی، از خانه خبر می‌دهند که وژمه به خانه برگشته است و حالش خوب است. وژمه به خانواده‌اش می‌گوید که بازار بوده است؛ بازاری که معلوم نیست برای خرید چه چیزی پای وژمه را به بیرون کشیده است؛ اما هر روزی که از این بازار رفتن می‌گذرد، وژمه حالش بدتر می‌شود. انگار آن چه وژمه از بازار خریده است را فقط وژمه می‌فهمد چقدر گران خریده و پرداختش چقدر برایش سنگینی می‌کند.
چند روزی از بازار رفتن وژمه گذشته است. صبح روزی، وقتی آفتاب مثل همیشه به شیشه‌های پنجره‌ی اتاق وژمه تابیده است، مادرش نگران این که چرا تا هنوز وژمه بیدار نشده، دروازه‌ی اتاقش را باز می‌کند. دروازه‌ای که به اتاق نه، به جسد آویزان وژمه از سقف باز می‌شود. مادر تلاش می‌کند با هر سرعتی که می‌تواند، جسد وژمه را که با شال سرخی از سقف آویزان است، باز کند تا اگر ذره‌ای جان در وجودش باشد، دخترش را نجات دهد؛ اما جسد سرد و سفید وژمه روی دست‌هایش می‌افتد.
وژمه روی ورقی که قطره‌هایی از اشکش بر آن چکیده است، از خانواده‌اش به خاطر اشتباهی که کرده، معذرت خواسته است و به خاطر آن خودکشی کرده است. وژمه نوشته است که دیگر زندگی برای او مفهومی ندارد و او نمی‌تواند به زندگیِ بدون حمید و سنگینی‌ای که از اشتباهش احساس می‌کند ادامه بدهد.
خانواده‌ی وژمه که نمی‌فهمند چه چیزی وژمه را مجبور کرده است خودکشی کند، به خانواده‌ی حمید زنگ می‌زنند تا شاید از طریق حمید بفهمند وژمه چرا خودکشی کرده است. خانواده‌ی حمید می‌گویند که حمید برای ادامه درست بورسیه داشته و به روسیه رفته است و این که چرا وژمه چنین کاری کرده است را نمی‌فهمند. خانواده‌ی وژمه پس از این که با حمید تماس برقرار می‌کنند، می‌فهمند که آن روز وژمه به بازار نه، به دیدن حمید رفته بوده که او را تا میدان هوایی بدرقه کند و حمید برایش گفته بوده که آخرین دیدار شان است.