عشق، قوم و قبیله نمی‌شناسد

افسانه یاس
عشق، قوم و قبیله نمی‌شناسد

دختر قدبلند با موهای بلند و چشم‌های درشت؛ اما افتاده در تخت بیمارستان؛ پدرش او را بر اثر مریضی‌ای که دارد؛ از یک ولایت جنوبی به کابل آورده است. نازگل «نام مستعار» با آن که مریض است و در بیمارستان برای تداوی بستر شده است، یکی از کارمندان بیمارستان را محو زیبایی‌اش می‌کند. فرهاد «نام مستعار» که کارمند بیمارستان است، در مدت بستری بودن نازگل، تلاش می‌کند، علاقه‌ای که نسبت به او در دلش وجود دارد را به نازگل بفهماند؛ نازگل پس از این که می‌فهمد فرهاد او را دوست دارد، نمی‌تواند به سادگی از کنار پیشنهاد فرهاد بگذرد. نازگل و فرهاد با هم شماره تماس تبادله می‌کنند و پس از این که نازگل از بیمارستان رخصت و عازم ولایتش می‌شود، رابطه‌ی تلفونی این دو که در بیمارستان به هم دل بسته اند، برای مدتی جریان دارد؛ مدتی که هر دو را بیشتر از پیش وابسته‌ی هم می‌کند.
پس از گذشت چند ماه از رابطه‌ی تلفونی نازگل و فرهاد، فرهاد برای نازگل در همان ولایت خواستگاری می‌فرستد؛ اما خانواده‌ی نازگل وقتی می‌فهمند خواستگارها از کابل آمده اند، با عکس‌العمل بد، آنان را از خانه بیرون می‌کنند. خانواده‌ی نازگل از این عصبانی می‌شوند که چگونه از این راه دور به خواستگاری نازگل آمده و خانه‌ی آنان را پیدا کرده اند؛ فکر این که نازگل حتما قبلا با خواستگارش رابطه داشته است، خانواده‌ی سنتی نازگل را خشم‌گین می‌کند و از این که فرهاد پشتون نیست، بیشتر عصبانی می‌شوند و موضوع خواستگاری فرهاد را، توهین به خود شان می‌پندارند. فرهاد دست‌بردار نیست و با این که هر بار جواب رد دریافت می‌کند، باز هم با فرستادن خواستگارهای مکرر، خشم خانواده‌ی نازگل را بیشتر می‌کند.
نازگل که دیگر حوصله‌اش سر رفته است، پا پیش می‌گذارد و برای خانواده‌اش از آشنایی با فرهاد می‌گوید و تأکید می‌کند که به جز فرهاد با هیچ آدم دیگری ازدواج نمی‌کند. خانواده‌ی نازگل وقتی از رابطه‌ی او با فرهاد خبر می‌شوند، پس از لت‌وکوب بی‌رحمانه‌ی نازگل، او را در خانه حبس می‌کند. حبس خانگی نازگل با خشونت‌های فیزیکی‌ای که دیده است، چند روزی طول می‌کشد و در این مدت، فقط خواهر کوچک نازگل نان و آبش را برایش می‌آورد و دروازه را بالایش قفل می‌کند. سیاهی‌ها و کبودی‌های جان نازگل، حکایت از خشونت بی‌رحمانه‌ای دارد که پدرش به جرم دوست داشتن فرهاد بر او اِعمال کرده است.
پس از چند روز حبس خانگی، نازگل دست به دامان خواهر خُردش می‌شود و از او می‌خواهد که وقتی نان شب را آورد، دروازه‌ی اتاقش را باز بگذارد. خواهر کوچکش که پا به پای شکنجه‌های خواهرش رنج می‌کشد و آینده‌اش را در امروز نازگل می‌بیند، دروازه‌ی اتاق نازگل را باز می‌گذارد و نازگل نیمه‌های شب که خانه‌ را خلوت و همه رد در خواب می‌بیند، از خانه بیرون می‌زند. نازگل که خانه‌ی شان در یکی از روستاها موقعیت دارد، آن شب را تا نزدیک صبح به سمت نامعلومی که فکر می‌کند، شهر است، راه می‌پیماید تا این که اوایل صبح، به خیابان اصلی می‌رسد. نازگل به موتری دست می‌دهد و با ادعای این که از کابل اختطاف شده است، از موتربان می‌خواهد که او را به کابل برساند. موتربان که از قضا انسان است و مانند اکثریت مطلق مردان افغانستانی نیست، نازگل را تا کمپنی کابل می‌رساند و آن جا پیاده‌اش می‌کند.
نازگل که هیچ جایی در کابل برای رفتن ندارد و تلفونش را هم خانواده‌اش از او گرفته اند؛ مجبور می‌شود به دلیل نداشتن شماره‌ی فرهاد، با خواستن تلفون از یکی، به شماره‌ی ۱۱۹ پولیس تماس بگیرد. کسی از آن طرف خط شماره‌ی پولیس، پس از این که از موقعیت نازگل مطمین می‌شود، او را به نزدیک‌ترین حوزه‌ی پولیس راهنمایی می‌کند. نازگل با آن که سواد ندارد و دختری‌ است روستایی؛ اما با شعور و اعتمادبه‌نفسی که دارد، پس از پرسان از چندین نفر، خودش را به حوزه‌ی پولیس می‌رساند.
پولیس در حالی نازگل را به یکی از مراکز نگه‌داری زنان انتقال می‌دهد که آثار شکنجه در تمام بدنش دیده می‌شود؛ شکنجه‌های پدر غیرتی‌اش که او را به جرم دوست‌داشتن خواستگارش، محاکمه کرده است. پس از رسیدن نازگل در یکی از نهادهای مدافع حقوق زنان، این نهادها سعی می‌کنند با میانجی‌گری، خانواده‌ی نازگل را قانع کنند که مانع ازدواج او با فرهاد نشوند؛ اما از آن جا که امکان رفتن به قریه‌ی نازگل وجود ندارد و این میانجی‌گری‌ها از طریق تلفون انجام می‌شود، تأثیری ندارد. خانواده‌ی نازگل می‌گویند که طالبان برای نازگل حکم سنگسار صادر کرده اند و آنان نمی‌توانند از این حکم سر باز زنند.
نازگل تا آن‌جا که به یاد می‌آورد، در روستای شان هیچ دختری پشتونی به نکاح پسر تاجیک، هزاره یا اوزبیک در نیامده است و بین اقارب و خویشاوندان شان چنین ازدواج‌هایی اصلا جای ندارد. نازگل که نه مکتب خوانده است و نه چیزی از حقوق خودش نمی‌داند، فقط این را می‌داند که عاشق است و برای رسیدن به معشوق (فرهاد) حاضر است هفت خوان رستم را پشت سر بگذارد؛ هفت خوان رستمی که برای نازگل با قوانین سفت و خشک قومی، سمتی و قبیله‌ای تعریف شده است و او برای گذشتن از خط‌کشی‌های جبری، نیمه‌های شب با قبول هزاران خطر دل به دریا زده و خودش را به کابل رسانده است.
در چشم‌های درشت نازگل که نگاه می‌کنم اندوهی عجین‌شده با حس موفقیت و امید را می‌بینم؛ اندوه بریدن همیشگی از خانواده و محیطی که در آن بزرگ شده و شکل گرفته است همراه با رضایتی‌ که از خودش برای پیش گرفتن راه فرار دارد و خودش را قهرمان زندگی‌اش می‌بیند و امیدی که از بودن کنار فرهاد در دل دارد. او بی‌صبرانه منتظر فرهاد است و برایش مهم نیست که خانواده‌اش حاضر شوند یا نشوند؛ نازگل مصمم است که با مراجعه به محکمه با فرهاد ازدواج بکند و به زندگی‌ رؤیایی‌اش می‌رسد.