دختر دانشجویی که طعمه‌ی عشق شد

افسانه یاس
دختر دانشجویی که طعمه‌ی عشق شد

با آن که رنج‌ و دردهای زندگی بر چهره‌اش جا خوش کرده است؛ اما هنوز می‌توانی با زل زدن به چهره‌اش، زیبایی یک زن را که می‌توانست حاکی از روزهای خوش زندگی باشد، ببینی.

شاید زیبایی ابریشم را یک عشق پاک و مقدس در زندگی‌اش چند برابر می‌کرد؛ اما روبه‌رویم حالا زنی با جسمی خسته و روحی رنجیده نشسته است. اگر عشقی که ابریشم در زندگی‌اش تجربه کرد، یک تجربه‌ی زیبا و خوشایند بود، اکنون جسم و روح این زن همانند نامش هم لطافت و زیبایی خود را نگه می‌داشت؛ اما نه؛ ابریشم، زنی که روبرویم نشسته بر لبان خود مهر سکوت زده است.

اگر به درستی بخواهی زنی را درک کنی، با دیدن سکوت ابریشم، پی خواهی برد که در این سکوت هزاران فریاد وجود دارد و حالا این زن، از عشق، نفرت عظیمی پیدا کرده است.

وقتی زن بخواهد در یک جامعه‌ی مردسالار نفس بکشد و بودنش را ثابت کند و عشق را که کوچک‌ترین خواسته‌اش است مطالبه کند، حتما قوانین حاکم و فضای موجود بر جامعه‌ی مردسالار، هر زنی را قربانی خشونت خواهد کرد. در جامعه‌ی مردسالار، کمتر زنی را پیدا خواهی کرد تا چنین مصیبت‌هایی را تجربه نکرده باشد.  ابریشم هم یکی از هزاران قربانی زن در جامعه‌ی مردسالار افغانستان است.

ابریشم، نوزده سال دارد. با ورودش به دانشگاه، در همان ابتدا با پسری به نام علی که از هم‌صنفی‌هایش بود، آشنا می‌شود. رابطه‌ای که در ابتدا برای ابریشم چندان جدی نیست؛ اما هر چه می‌گذرد، علی با چرب‌زبانی‌های مخصوص خودش، تلاش می کند دل ابریشم را به دست آورد. این رابطه برای ابریشم چون یک زن است و شاید چون ذات وجودی زن عشق را زودتر باور می‌کند، به چشم یک رابطه‌ی عاشقانه دیده می‌شود؛ اما برای علی این طور نبوده است.

در یکی از همان روزها، علی از ابریشم می‌خواهد که همراه او به خانه‌ی شان برود تا این طوری، بتواند دختر مورد علاقه‌اش را به خانواده‌اش معرفی کند و بتوانند زمینه‌ی خواستگاری و زندگی مشترک را زودتر مهیا کنند. ابریشم، هیجان‌زده و همچنان مضطرب، با احساس ترس ناشی از بی‌اعتمادی، راهی خانه‌ی علی می‌شود.

اما همین که پای ابریشم به خانه‌ی علی می‌رسد، ماجرا شکل و بوی دیگری به خود می‌گیرد. این دختر زیبا با سردی رفتار مادر علی روبه‌رو می‌شود و حتا زمانی که مادر علی می‌خواهد بعد از احوال‌پرسی کوتاهی که انجام داده، اتاق را ترک کند، جمله‌ای به زبان می‌آورد که دل ابریشم را می‌شکند. مادر علی، بلند طوری که ابریشم بشنود، می‌گوید: «خانه‌ی من جایی برای فاحشه‌هایی چون این دختر نیست و عروسم را خودم باید انتخاب کنم.»

ابریشم، با شنیدن این جمله تمام شخصیت و غرور خود را تحقیر شده می‌بیند و همین که عزم رفتن می‌کند، علی مردی که قرار بود از او حمایت کند و تکیه‌گاه این دختر زیبا در زندگی باشد، چهره‌ی پلید خود را نشان می‌دهد.

علی که فقط قصدش از آوردن ابریشم، زدن ساز مخالف با مادرش برای انتخاب شریک زندگی‌اش بود، از رفتن ابریشم ناراحت می‌شود و با خشم مانع خارج شدن ابریشم از خانه می‌شود. این کشمکش آن قدر ادامه پیدا می‌کند تا علی با وارد کردن ضربات مشت‌های قوی، ابریشم را بیهوش می‌کند.

وقتی ابریشم دوباره به هوش می‌آید، می‌بیند که علی خانواده‌ی او را خبر کرده و به آن‌ها گفته است که دختر شان مطابق میل خود به خانه‌ی او آمده و از او درخواست ازدواج کرده و علی هم تصمیم بر ازدواج دارد؛ تصمیمی که خانواده‌ی ابریشم را خشم‌گین می‌کند؛ اما به خاطر ترس از آبروی شان، حاضر می‌شوند همان شب ابریشم را به نکاح علی دربیاورند و همین گونه هم می‌شود؛ اما بعد از نکاح، خانواده‌ی ابریشم به دختر شان می‌گویند که دیگر ابریشم برای آن‌ها مرده است و بهتر است به زندگی با همین پسر ادامه بدهد.

ابریشم هم مثل هزاران دختر هم سن و سال خود در آن روزها و قبل از اتفاق افتادن این گونه حوادث، صدها بار رویای دیدن خود در لباس عروسی و آن هم روبه‌روی آیینه را در ذهن خود تجسم کرده بود؛ اما ابریشم آن شب درست شب نکاحش صورتش را با لت‌وکوب‌هایی که علی بر صورتش نشانده بود، آرایش کرده بود و به خانه‌ی بخت می‌رفت.

با شروع زندگی تحت اجبارش با علی، ابریشم به این پی برد که علی مرد زندگی نیست. او، همیشه با صدای بلند با ابریشم صحبت و هیچ احترامی برای او به عنوان همسرش ندارد و مشت و لگدهایش هم که در مدت یک سالی که از زندگی شان می‌گذرد، رفیق همیشگی لحظات زندگی‌اش شده است.

بعد از تحمل یک سال شکنجه‌های علی که بر ابریشم روا داشته است، حالا دیگر این دختر، کاسه‌ی صبرش لبریز می‌شود و با آن که در این مدت هیچ ارتباطی با خانواده‌ی پدرش نداشته است؛ اما تصمیم می‌گیرد به عنوان آخرین پناهگاه برای یک بار هم شده به آغوش خانواده‌اش پناه ببرد. ابریشم، کمتر گمان می‌برد که خانواده اش پذیرای او باشند؛ اما زمانی که ابریشم به خانه‌ی پدرش می‌رسد، خلاف آنچه تصور می‌کرد، می‌بیند که خانواده‌ی او نیز همانند خودش دل شان برای او تنگ شده است و منتظر همچین فرصتی بودند تا همدیگر را به آغوش بکشند. ابریشم، موضوع را با خانواده‌اش در میان می‌گذارد و با جمع شدن برزگان هر دو فامیل، فیصله بر بازگشت دوباره‌ی ابریشم به خانه‌ی علی می‌شود؛ با تعهدهای نه چندان مطمئن از سوی علی.

علی این کار ابریشم را نمی‌تواند در دلش ببخشد و این کینه را که چرا ابریشم این کار را کرده است، به دل می‌گیرد. کینه‌ی علی سبب می‌شود که بار دیگر آن اذیت و لت‌و‌کوب‌ها به زندگی ابریشم برگردد؛ اما این بار خیلی شدیدتر و دردناک‌تر.

این بار علی چون دیگر ادامه‌ی زندگی در شهری که بودند را غیر قابل تحمل می‌داند، به این تصور که با این کار ابریشم او حالا بر سر زبان فامیل‌های خود افتاده است، تصمیم به رفتن می‌گیرد و از جای فعلی خود به منطقه‌ی پدری‌اش در یکی از ولسوالی ها می‌کوچد. ابریشم شکنجه‌های علی را مجبور است تحمل کند و او در زیر این شکنجه‌ها هر روز هزاران بار به این فکر می‌کند که شاید دیگر راهی برای نجات از این وضعیت نداشته باشد.

مدتی می‌گذرد و خانواده‌ی ابریشم متوجه این می‌شوند که دختر شان دیگر در کابل نیست و بعد از تحقیق، می‌فهمند که علی دختر شان را با خود به منطقه‌ی پدری‌‌اش برده است. هنگامی که به دنبال او می‌روند، با دیدن آثار لت‌و‌کوب و شکنجه‌های بسیار بر بدن دختر شان، دیگر می‌فهمند که دختر شان در چه وضعیتی و با چه شرایطی تا کنون این ازدواج ناخواسته را تحمل کرده است و همین می‌شود که با در میان گذاشتن بزرگان قوم شان، خواستار بازگشت ابریشم به خانه‌ی شان می‌شود .

خانواده‌ی ابریشم با بازگشت دختر شان به خانه، از علی شکایت می‌کنند و طلاق می‌خواهند؛ اما علی با شنیدن این تصمیم، خانواده‌ی ابریشم را تهدید می‌کند و حتا خواهران ابریشم را نیز در چند مورد تهدید به ضرب و شتم می‌کند تا این که این مرد توسط نهادهای امنیتی بازداشت می‌شود و حالا ابریشم و علی هر دو در انتظار روز دادگاه استند. ابریشم که حالا درست پشت دروازه‌ی دادگاه نشسته است، با سکوتش هویدا است که به چشمان من نگریسته و فریاد عدالت را سر داده تا حد اقل کمی از دردهایش کاسته شود.