بهاره با تهدید زر و زور فروخته شد

افسانه یاس
بهاره با تهدید زر و زور فروخته شد

زر و زور، آن چنان که در افغانستان طبق خواسته‌ی شان عمل می‌کنند؛ شاید در هیچ کجای جهان امروزی از این صلاحیت برخوردار نباشند. این دو پدیده‌ای که اساس بودن و حمایت از بودن در افغانستان تعریف می‌شود، از عوامل مهم در شکل‌گیری جنگ‌های خانمان‌سوز در افغانستان است و همیشه افرادی که یکی از این دو را با خود داشته‌ اند، دیگری را به دست آورده اند؛ یعنی در افغانستان کسی که زور دارد، می‌تواند با استفاده از زورش به زری که می‌خواهد، برسد و کسی که زر دارد، با استفاده از آن، می‌تواند برای خودش زور کمایی کند. یک نوع داد و گرفت قراردادی در این جامعه برقرار است که در رابطه‌ی موازی با هم پیش می‌روند. تعامل دیرین پول و قدرت که همیشه در تاریخ جهان حاکمیت رانده اند و هر روز که می‌گذرد، پیوند این دو در جهان با شکل‌های جدیدی استوارتر می‌شود.

در روایت امروز زندگی به رنگ زن، به زندگی دختر بیست‌ساله‌ای پرداخته‌ام که زر و زور در پی تصاحب زیبایی او کمر بسته اند و با استفاده از راه‌های گوناگون، تلاش دارند تا خواسته و نخواسته زیبایی‌ای که بهاره دارد را، به دست بیاورند. بهاره دانشجوی دانشکده‌ی طب در یکی از دانشگاه‌های دولتی است و برای رسیدن به این خواستش (داکتر شدن) شب‌های بی‌شماری را دیر خوابیده صبح‌های زیادی را زود برخواسته است تا مبادا غفلتی کرده باشد و هدف دیرینه‌اش که از نوجوانی با خود پرورانده است، از دست بدهد. او فقط یک رؤیا دارد؛ رسیدن به دانشکده‌ی طبی و داکتر شدن. بهاره انگار خودش را برای خودش تعریف کرده است که تنها می‌تواند از همین راه در آینده کسی باشد و این کسی را که خودش می‌خواهد باشد، حاضر نیست با هیچ موقف و موقعیتی تبادله کند.

بهاره با تلاش‌های شبانه‌روزی، سرانجام روزی سر پارچه‌ی امتحان کانکور می‌نشنید و پس از ختم امتحان، تازه وارد دلهره‌ی جدیدتری می‌شود. او چند ماه با این دلهره‌ی جدید (آیا در دانشکده‌ی طب کامیاب می‌شود یا خیر) سپری می‌کند که با اعلام نتایج کانکور، به آرزوی دیرینه‌اش می‌رسد و به یکی از دانشگاه‌های معتبر طبی افغانستان کامیاب می‌شود. روزها دیگر برای بهاره، هر صبح با بهار آغاز می‌شود و هر شب در آرامش وصف‌ناشدنی‌ای با تکیه بر غرورش به خواب می‌رود.

دو ماهی از دانشجویی بهاره نمی‌گذرد که زر و زور دست به دست هم داده مقابل عزم دیرین و زیبایی وصف‌نشدنی بهاره صف می‌کشند و هر دو در پی این اند تا هر طوری شده، بهاره را از رؤیاهای دیرینش جدا کنند. این زر و زور، در هیأت یک مقامل عالی‌رتبه‌ی دولتی، که شصت سال سن دارد، به خواستگاری بهاره می‌رود و می‌خواهد که بهاره را به عنوان زن چهارم و آخرین میعاد اجازه‌ی مذهبی در افغانستان در مورد ازدواج، با استفاده از زر و زور خریداری کند. این پیشنهاد، با مخالفت شدید بهاره روبه‌رو می‌شود؛ اما تلاشی که این زورمند دولتی برای به دست‌آوردن بهاره می‌کند و زری که می‌خواهد برابر وزن بهاره در پله‌ی ترازو بگذارد، برای خانواده‌ی بهاره وسوسه‌انگیز است.

خانواده‌ی بهاره هم با پیشنهاد‌های گزافی که از طرف این شخص برای شان داده می‌شود، آستین بالا می‌زنند تا به نحوی برای تغییر اراده‌ی بهاره و قبول کردن این ازدواج تلاش کنند؛ اما بهاره جز خواندن دانشکده‌ی طبی و زندگی‌ای که خودش در نظر دارد برای خودش تعریف کند، به چیز دیگری فکر نمی‌کند. نه حرف خانواده برایش مهم است و نه درخواست آن مقام دولتی که هم زر دارد برای ساختن یک زندگی با امکانات و هم زور دارد برای حفاظت از زندگی با امکانات. مخالفت‌های شدید بهاره و غروری که از لیاقت و زیبایی‌اش در او وجود دارد، باعث می‌شود که تلاش زر، برای شکست زیبایی درمانده بماند؛ این جا است که زور پا پیش می‌گذارد و این مقام عالی‌رتبه‌ی دولتی، با استفاده از زور وارد میدان می‌شود و به خانواده‌ی بهاره گوش‌زد می‌کند که اگر بهاره را مجبور نکنند او را قبول کند، عواقب این کار را باید تحمل داشته باشند. خانواده‌ی بهاره از ترس این که مبادا بهاره را اختطاف کنند، این خطرات را برای بهاره گوش‌زد می‌کنند و برایش می‌گویند، از این که به زور اختطاف شود و مورد تجاوز قرار بگیرد، بهتر است، به این ازدواج تن بدهد و در پی آن، این مقام زورمند دولتی هم قول می‌دهد که مانع رفتن او در دانشگاه نشود و بگذارد هر طوری که بهاره می‌خواهد زندگی‌اش را بسازد.

بهاره به هیچ وجه کوتاه‌آمدنی نیست و با غرور تمام مقابل این خواست خانواده و تهدید خواستگارش می‌ایستد تا این که یکی از روزها -وقتی از دانشگاه به خانه می‌رسد- خبر می‌شود که او را بدون اجازه‌اش با آن خواستگار زورمندش نامزد کرده اند. پس از نامزدی اجباری بهاره، نامزد شصت‌ساله‌اش چند بار به خانه‌ی بهاره می‌آید تا او را ببیند؛ اما بهاره تن به دیدن او نمی‌دهد و هر بار سرسخت‌تر از گذشته بر رد او و نامزدی اجباری‌ای که شکل گرفته است، ایستادگی می‌کند؛ ایستادگی‌ای که به خشونت‌های لفظی و در نهایت به خشونت‌های فیزیکی کشیده می‌شود. زور دستش را بلند می‌کند و زیبایی بدون زور؛ اما با غرور بهاره را در خانه‌ی پدر و مادرش، مورد خشونت فیزیکی قرار می‌دهد. بهاره که زیبایی، غرور و اراده‌اش را در مقابل زر و زور ناتوان می‌بیند و با منع رفتن به دانشگاه از سوی نامزد اجباری‌اش روبه‌رو می‌شود، دچار افسردگی و خواستار فسخ نامزدی‌ای می‌شود که قانونا هنوز شکل نگرفته است و فقط دادگاه زر و زور آن را قانونی جلوه می‌دهد. او خودش را در اتاقش حبس می‌کند و با اعتصاب از هر نوع خوردنی و نوشیدنی، اعتراضش را مقابل تصمیمی که خانواده‌اش زیر فشار زور و زر گرفته اند، بلند می‌کند.

خانواده‌ی بهاره موضوع را با نامزد بهاره مطرح می‌کنند و از او می‌خواهند که از این ازدواج بگذرد؛ اما او که غرور زر و زورش را بیشتر از هر چیز و هر کسی در دنیا و خصوصا آدم‌هایی مثل خانواده‌ی بهاره می‌داند، می‌گوید که بهاره زن او است و تا موهایش مثل دندان‌هایش سفید می‌شود، مجبور است زن او بماند. او فسخ نامزدی‌اش را برابر با شکست حیثیت و غرورش بین دوستان و اقارب بلندرتبه‌اش می‌داند و مدعی است که این موضوع هرگز به فسخ نامزدی نمی‌انجامد. او به خانه‌ی بهاره می‌آید و بهاره‌ی معترض را که یکی دو روز است گرسنه به سر می‌برد، مورد لت‌وکوب قرار می‌دهد. بهاره اما تن به هیچ اجباری نداده و بر اعتصاب غذایی‌اش ادامه می‌دهد.

چند روزی از اعتصاب غذایی بهاره می‌گذرد تا این که موضوع بین اقارب شان رد و بدل می‌شود و بزرگان قومی شان با مراجعه به خانواده‌ی بهاره، خبر می‌شوند خانواده‌ی او، از جبر تن به این نامزدی داده اند و بهاره قربانی ترس خانواده‌اش شده است. آن‌ها همراه با خانواده‌ی بهاره تصمیم نهایی شان را می‌گیرند که مقابل این وصلت بایسند و هر طوری شده نامزدی بهاره را فسخ کنند. این تصمیم در ابتدا با تهدید‌هایی از سویی نامزد بهاره مواجه می‌شود؛ اما در نهایت وقتی خودش را با جمعی از افراد و غرور قومی می‌بیند، مجبور می‌شود که پای زور و زرش را پس بکشد و تن به فسخ نامزدی‌ای بدهد که با کمک این دو (زر و زور) شکل گذفته بود.

بهاره که روزهای اول نامزدی‌اش وقتی به دانشگاه می‌رفت، صنفی‌ها و دوستانش با تمسخر راه را برای او باز می‌کردند و به نام زن یا نامزد زورمند، وانمود می‌کردند که از او می‌ترسند و این‌گونه نفرت شان را نسبت به این کار نشان می‌دادند، سرانجام پس از دست دادن یک سمستر درسی، موفق می‌شود دوباره به دانشگاه برود و در رؤیاهایش را که تا این جا برای رسیدن به آن جان کنده است، برآورده کند.