زنی که ۳۷ سال نامزد پسرعمه‌اش بود

افسانه یاس
زنی که ۳۷ سال نامزد پسرعمه‌اش بود

چهل سال پیش زمانی که از مادر تولد می‌شود، پدرش او را به نام پسر خواهرش می‌کند و از همان روز اول چشم‌گشودن به روی دنیا، به عقد پسری در می‌آید که او هم چیزی از عقد و زناشویی نمی‌داند. سال‌ها پشت هم می‌گذرد و سوسن آهسته آهسته دست‌ها و پاهای کوچکش رشد می‌کند. خانواده‌ی سوسن، برای او اجازه‌ی رفتن به مکتب نمی‌دهند و می‌گویند که نامزدش نمی‌خواهد او مکتب بخواند.
خوانواده‌ی سوسن به این دلیل که خانواده‌ی نامزدش به قدر کافی ثروت و قدرت دارند و نیاز به درس خواندن سوسن نیست، مانع رفتن او به مکتب می‌شوند. بر خلاف خیلی از نامزدی‌هایی که در زمان کودکی انجام می‌شود، سوسن پسرخاله نامزدش را دوست دارد و از این که نامزدش غرور دوره‌ی نوجوانی‌اش را در خانواده‌ی قدرت‌مندی در روستای شان سپری می‌کند، برای سوسن به رؤیایی‌ترین پسری تبدیل شده است که تا هنوز دیده است.
‌سوسن وقتی ۱۵ ساله می‌شود، پدر سوسن از خواهرش می‌خواهد که به عروسی سوسن اقدام کنند؛ اما آن طرف مسأله، پسرعمه‌اش‌ (نامزد) سوسن، عروسی با او را قبول نمی‌کند. مخالفتی که به ناراحتی دو خانواده می‌انجامد و دست آخر خانواده‌ی سوسن تصمیم می‌گیرند او را به نکاح یکی از خواستگارهایش در آورند؛ اقدامی که از سوی نامزد سابق سوسن رد می‌شود و با استفاده از زوری که پدرش در روستا دارد، خانواده‌ی سوسن و خواستگار او را تهدید به مرگ می‌کند و می‌گوید که سوسن ناموس او است و هیچ کسی حق ندارد از او خواستگاری کند.
قسمت بد سوسن که نزدیک به شانزده سال پیش گره خورده بود، گره محکم‌تری می‌خورد و مجبور می‌شود به نام کسی در خانه بنشیند که نمی‌خواهد با او ازدواج کند.
نامزد سوسن خیلی بزرگ شده است و قدرت و امکانات میراثی پدرش، او را به فرد قدرت‌مند روستای شان تبدیل کرده است. نامزد سوسن به خواستگاری دختر دیگری می‌رود از همان روستا و ازدواج می‌کند؛ سوسن اما هنوز به نام او نشسته است و اجازه ندارد که با کسی ازدواج کند. نامزد سوسن با این که چند ماهی از ازدواج و زندگی مشترکش با زن اول نگذشته است، شروع می‌کند به لت‌وکوب کردن زنش و پس از مدتی او را به خانه‌ی پدرش می‌فرستد و با گذشت چند روز، به خواستگاری دختر دیگری از همان روستا می‌رود.
قدرت، شهرت و جوانی‌ای که نامزد سوسن در منطقه‌ی شان دارد، برای هر دختر روستایی‌ای خواستنی است و خانواده‌ها هم با ترسی که دارند، هیچ مخالفتی نمی‌توانند داشته باشند. نامزد سوسن صاحب زن دوم می‌شود. زندگی با زن دوم هم یک سالی با خشونت‌های بی‌رحمانه می‌گذرد تا این که زن دومش را هم از خانه می‌کشد و به خانه‌ی پدرش می‌فرستد. او هیچ کدام این زن‌ها را طلاق نمی‌دهد؛ فقط می‌فرستد به خانه‌ی پدران شان تا فرصتی داشته باشد که برای گرفتن زن بعدی.
نامزد سوسن، سراغ زن سوم می‌رود. زن سوم را هم بدون هیچ مخالفتی نکاح می‌کند و به خانه‌اش می‌آورد. سرنوشت زن سوم هم به سرنوشت زن اول و دوم گره می‌خورد و هر روز خشونت‌های لفظی و فیزیکی به جای دو زن دیگر هم بر او تحمیل می‌شود. خانواده‌های هیچ کدام این زن‌ها نه تنها نمی‌توانند واکنشی مقابل این مرد انجام دهند؛ بلکه به او عذر می‌کنند و از وی می‌خواهند که هر طوری شده زن‌هایش در خانه‌اش بپذیرد؛ گوشت و پوست شان را به او بخشیده اند، فقط در خانه‌اش جای شان بدهد تا از بار حرف و طعنه‌ی مردم در امان بمانند.
نامزد سوسن که خشونت‌هایش را بر زن سوم بسنده نمی‌داند، برای شکنجه کردن او، زن اولش را دوباره به خانه‌ می‌آورد و خشمی را که بر زن سوم خالی می‌کرد، دو برابر می‌کند و بر هر دو زنش خالی می‌کند. زن دوم در خانه‌ی پدرش است تا این که روزی به دنبالش می‌رود و او را هم پس به خانه‌اش می‌آورد. نامزد سوسن یکی از فرماندهان محلی شده است و با سه زن در خانه که از هر کدام کنیزانه کار می‌کشد، زندگی‌ می‌کند. صاحب چند فرزند می‌شود اما باز هم خشونت‌هایش ادامه دارد.
پس از چند سالی، یکی از زن‌هایش به اثر فروریختن دیوار حویلی می‌میرد و گفته می‌شود که به دیوار تکیه داده بوده است که ناگهان دیوار فرو می‌ریزد و او را زیر می‌گیرد. موضوع با همین استدلال سرپوش گذاشته می‌شود؛ بدون این که خانواده‌ی زنی که زیر دیوار شده است، بتوانند سوالی بپرسند. بعدها آوازه‌هایی سر زبان‌ها می‌افتد که نامزد سوسن، پس از لت‌وکوب زنش که باعث مرگ او شده، مرده‌اش را زیر دیوار می‌اندازد تا این گونه قتل او را اتفاق جلوه دهد. او خودش حاکم خودمختار روستا و منطقه‌اش است و هر طوری که بخواهد، سیاه را سفید و سفید را سیاه تعیین می‌کند.
نزدیک به سه سال پیش، نامزد سوسن که خودش دو زن دارد و یک زن را نیز کشته است، برای یکی از دوستانش زن دوم می‌گیرد. روزی از روزها خانم‌های دوستش با هم دعوا می‌کنند. خانم اول دوستش از خانه بیرون می‌شود و با عصبانیتی که از نامزد سوسن به دل دارد و او را کسی می‌داند که به شوهرش زن دوم داده است، نامزد سوسن را در صحن مسجد، پیش همه اهالی قریه طعنه می‌زند و برایش می‌گوید که اگر ننگ و ناموس دارد، برود جای زن دادن به مردم، زن خودش (سوسن) را بگیرد که موهایش سفید شده است به نام او.
نامزد سوسن که این کار را توهین به جایگاهش در بین مردم می‌پندارد، فردای همان روز، به خواستگاری سوسن می‌رود و سوسن را پس از ۳۷ سال انتظار به خانه‌اش می‌آورد. سوسن با این که زمانی او را تنها مرد زندگی خودش می‌پنداشت و حاضر نبود با کسی قسمتش کند، حالا پس از سال‌ها انتظار، به عنوان زن چهارم به خانه‌اش رفته است و خوش‌حال است؛ خوش‌حالی‌ای که حاصل جبر است و وقتی جبر بر انسان حاکمیت دارد، انسان را وادار می‌کند که به کوچک‌ترین خواسته‌هایش دل‌خوش کند و راضی باشد.
نامزد سوسن که دیگر شوهرش شده است، پس از آوردن سوسن به خانه‌اش، هیچ رفتار بدی با سوسن ندارد؛ اما لت‌وکوب دو زن دیگرش چیزی کمتر از شکنجه برای سوسن نیست. سوسن هر روز مجبور است شاهد خشونت‌ علیه انباغ‌هایش باشد تا این که پس از مدتی، از سوسن نیز می‌خواهد که در شکنجه‌کردن انباغ‌هایش همکاری کند. این فرمانده محلی از سوسن می‌خواهد که نمک‌دان را بیاورد و بالای زخم‌های آنان که از اثر لت‌وکوب به وجود آمده است، نمک بپاشد.
انباغ‌های سوسن دیگر به خشونت‌های همیشگی شوهر شان عادت کرده اند و خوب می‌فهمند که اگر وقت شکنجه‌ صدای شان را بلند کنند، خشونت او نیز بیشتر می‌شود. سوسن هر روز شاهد شکنجه‌های بی‌رحمانه‌ای است که از سوی شوهرش بر انباغ‌هایش اعماا می‌شود و آنان در سکوت درد شان را قورت می‌دهند و شوهر شان را در رقابت به هم، دوست دارند.
سرانجام روزی از روزها، شوهر سوسن، یکی از زن‌هایش را طلاق می‌دهد و به خواستگاری زن پنجمی –زنی که پیش از ازدواج با او رابطه‌ داشته است- می‌رود. زن پنجم‌ را هم به خانه می‌آورد. سوسن می‌گوید که خوش‌گذرانی و روابط جنسی او، به زن‌هایش تمامی نداشت. او، ضمن این که با پنج زن ازدواج کرده بود، یک بچه‌ هم برای استفاده‌ی جنسی با خودش داشت و بیشتر درگیر بچه‌بازی هایش بود.
سوسن سه ماه را دندان در جگر می‌فشارد و هر روز نظاره‌گر خشونت‌هایی بود که بر انباغ‌هایش اعمال می‌شود. شوهر سوسن کم کم شروع می‌کند به بد و بی‌راه گفتن به سوسن و هر باری که زن‌های دیگرش را لت‌وکوب می‌کند، از سوسن می‌خواهد که با او همکاری کند. اواخر ماه سوم، وقتی شوهرش در روستای دیگری می‌رود که با طالبان بجنگد، سوسن به خانه‌ی پدرش می‌رود و بر اثر جنگی که بین طالبان و دولت صورت می‌گیرد، خانواده‌ی سوسن، قریه را ترک می‌کنند و به کابل می‌آیند.
سوسن پس از آمدن به کابل، دو سال پیش موفق می‌شود که از او طلاق بگیرد. حالا سوسن چهل سال دارد؛ زنی قدبلند و زیبا که زیبایی‌اش پشت اندوه چهل‌ساله‌اش پنهان است. شوهر سوسن فعلا در یکی از ولایت‌های شمال افغانستان، هم با طالبان رابطه دارد و هم از دولت به نام فرمانده‌ی اربکی امکانات و سلاح می‌گیرد. او، هر از گاهی به کابل می‌آید و سوسن را تلفونی تهدید به مرگ می‌کند. سوسن تنها زنی است که از او شکایت درج کرده است. او پس از ۳۷ سال انتظار موفق به ازدواجی می‌شود که سه ماه بیشتر دوام نمی‌کند و حالا به جای این که طفلی در آغوش می‌داشت و حس مادربودن را تجربه می‌کرد، در حومه‌ی شهر کابل با پدر و مادرش زندگی می‌کند و از این می‌ترسد که مبادا شوهرش، او را پیدا کند و برایش آسیب برساند.