چرا آنا خودکشی میکند؟ همه چیز به ظاهر روشن است؛ سال هاست افرادی که پیرامونش هستند به او پشت کرده اند؛ از جدایی سرژ، فرزندش در رنج است. درست است که ورنسکی دوستش دارد؛ اما آنا باز هم از عشقش نگران است؛ از این امر خسته است، به شدت هیجان زده است، به نحو بیمارگونه (بی دلیل) حسادت میورزد. احساس میکند که در دام افتاده است. متن بالا را در یکی از رمانهای میلان کوندار نویسندهی معروف خواندم. عملهایی که ذکر شد سببهایی بوده که منجر به خودکشی آنا شده. سوالی که مطرح میشود این است، چرا مرگ برای انسان افغانستانی زیباست؟
در مواجه با پا به عرصهی وجود گذاشتن انسان و هستی و مرگ، برداشتهای متفاوتی را میتوان بیان کرد. گروه اول انسان را محکوم به نیستی میدانند و میگویند همین که هست راهی جز این نیست و نابودی احتنابناپذیر است. گروه دوم می گویند که یک بار زندگی میکنیم، پس باید حداکثر استفاده از این دنیا و نهایت لذت را درک کنیم؛ اما انسان افغانستانی در کجای این تفکر ایستاده است. آنچه مرگ را برای افغانستانیها یا از این قبیل تفکرات سهل مینماید، چیست؟ شاید همان آخرتی است که گویا زندگی بهتری در آن خواهند داشت. نصیب و قسمت عباراتی است که با کنشهای اجتماعی مردم ما گره خورده؛ برداشتی که از این جهان آمدن بین مردم افغانستان وجود دارد این است که قسمت ما همین بوده و راه چارهای نیز نداریم. سرنوشت برای ما رقم خورده و همه چیز قبل از قبل تعیین شده است و باید به سرنوشت تسلیم بود. از این رو مرگ را پایانی برای زندگی نکبتبار این دنیای خود میدانند. این مناسبات و نوع ذهینت است که این جهان زیستی را برایشان اینگونه ساخته است.
خودکشی، ظاهرا فردیترین عمل برای انسان تلقی می شود؛ اما دورکیم میگوید؛ این جامعه است که شرایطی را پیش میآورد بر اساس آن شرایط خودکشی رخ میدهد. فرد زاییده جامعه است. با نگاهی به جامعهی افغانستانی میتوان به راحتی این موضوع را درک کرد که چرا افرادی به همین سادگی با خودکشی (حملات انتحاری) عدهی زیادی را با خود به کام مرگ میکشانند. این خودکشی یا خودکشیهای بسیاری از این قبیل زاییده تفکر فردی شخص انتحارکننده نیست البته جدا از تعالیمی که در مکتبهای افراطی فرا گرفته. بلکه رویه و منش و رفتار اجتماعی مستعد اینگونه تصمیمگیری است. انسان افغانستانی هنوز نتوانسته بین رفتار و تفکر خود تناسب برقرار کند. خود را در دامی میبیند که تنها راه رهایی از آن خودکشی است و یا آرزوی مرگ زودرس.
آنچه مرگ را برای این مردم شیرین جلوه میدهد در واقع فرار از مشکلات است؛ زمانی که انسان میخواهد آرامش پیدا کند به آینده پناه میبرد. آینده میتواند با مرگ رقم بخورد. کراهتی که در ذهن مردمان این سرزمین رسوب کرده راه را بر زیبایی دنیایی بسته و همه چیز در نظرشان کریه و زشت مینماید. جایی که حتا برای بازی هم به شدت خشونت میکنند؛ خشونت مشروعیت پیدا میکند و مرگ توجیه مییابد؛ یعنی احساس زیبایی، به جای آن که فیالبداهه ایجاد شود و از حسیات مان نشات گرفته باشد، بر اندیشه استوار است و بر مبنای آگاهی از زمان عمل میکند از تاریخی که سراسر رنج بوده و نفرت و نژندی. از این رو است که اینجا خیابانها نام ندارند و خانهها با حال و هوایی زندگی بیگانه استند؛ موسیقی هرچند شاد خالی از شور و شعف است و حتا ادا و اطوار دخترکی زیبا دیگر فریبنده به معنای زیبایی نیست و فقط هدفی میکانیکی منظور است. سایهی مرگ به حدی سنگین بر تن خستگان این مرز و بوم نشسته که تنها زیبایی قابل تصور همین لبیک گفتن به ندایی است که میخواند باید رفت و نه اینکه ماند و دنیای بهتری برای آیندگان ساخت.