خودسوزی ناکام دختر پانزده‌ساله

افسانه یاس
خودسوزی ناکام دختر پانزده‌ساله

ترنم، دختری پانزده ساله با اندامی که حالا از آن زیبایی چند وقت پیشش خبری نیست، روی تخت خواب شفاخانه افتاده است و او قبل از این که دست به خودسوزی بزند، به این امید بود که شعله‌های آتش برایش طعم خوشبختی می‌دهد و طعم تلخ شکنجه‌های شوهرش و پدر شوهرش تمام می‌شود.

 ترنم، زمانی که صنف نهم مکتب بود، یکی از قوماندان‌های محلی زورمند و تفنگ‌دار به خواستگاری او نزد پدرش می‌آید تا این دختر جوان و زیبا را به نکاح پسرش در بیاورد.

پدر ترنم بیماری اعتیاد دارد و  از خواستگاری این فرمانده‌ی محلی، چنان خوشحال می‌شود که در پوست خود نمی‌گنجد؛ چون او خوب می‌داند که اگر ترنم عروس خانواده‌ی این فرمانده‌ی محلی شود، دیگر هیچ گاه درد خماری را نخواهد دید. خبر خواستگاری به گوش ترنم می‌رسد؛ اما او نمی‌تواند تن به این ازدواج بدهد.

ترنم با این خواستگاری مخالفت می‌کند و اصرار به ادامه‌ی تحصیلش دارد. پدر ترنم از این مخالفت خشمگین شده و بعد از آن هر گاه که خمار می‌شود و نمی‌تواند مواد مصرفی‌اش را تهیه کند، شروع به لت‌وکوب ترنم می‌کند.

داستان این شکنجه‌های پدر، شش ماه به طول می‌کشد و در نهایت دردهای بسیار ترنم را وادار به این می‌کند که بر خلاف میل درونی‌اش، تَن به این ازدواج بدهد. ترنم با این تصور به خواستگارش جواب مثبت می‌دهد که خانه‌ی شوهرش حتما پایانی خواهد بود بر شکنجه‌های پدرش.

مراسم عروسی ترنم در میان شلیک‌های هوایی و شادیانه‌ی خانواده شوهرش برپا می‌شود و پسر آن فرمانده‌ی محلی، سرخوش از این که توانسته بالاخره عروسش را به خانه بیاورد؛ اما با خشمی در دل که چرا ترنم، جواب خواستگاری او را به مدت شش ماه به تعویق انداخته، زندگی‌اش را آغاز می‌کند.

خشم و شکنجه‌های پدر معتاد ترنم با این مراسم عروسی پایان می‌یابد؛ اما از روز بعد عروسی خشم دیگر دامن ترنم را می‌گیرد و آن هم خشم شوهر است که هر گاه ترنم را مورد لت‌وکوب قرار می‌دهد. ترنم به جرم این که شش ماه پسر فرمانده‌ را جواب رد داده است، هر روز تاوانش را می‌پردازد و پسر فرمانده که مدعی است، آبرو و شوکت خانواده‌ی  آنان و را نادیده گرفته است، هر روز برای اعاده‌ی حیثیتش، ترنم را لت‌وپار می‌کند.

انگار قرار نبود درد و رنجی که یک مرد می‌تواند به زندگی یک زن بدهد، از سرنوشت ترنم دست بردارد. قبل از ازدواج شکنجه‌های پدرش و بعد از ازدواج شکنجه‌های شوهرش؛ این شکنجه‌ها آن قدر ادامه پیدا می‌کند که از ترنم، آن دختر جوان، بعد از مدتی تنها یک جسم بی روح باقی می‌ماند؛ اما تنها در این شکنجه‌ها، آزار و اذیت‌ها شوهر ترنم دست نداشت. او حالا دستیاری به نام پدرش پیدا کرده است و این فرمانده‌ی محلی هم، هم‌دست پسرش برای شکنجه‌ی عروش اش شده است. حتا بارها شده این شکنجه‌ها آن قدر شدت یافتند که نزدیکان یا همسایه‌ها، طاقت شان تاق شده و برای نجات ترنم از زیر دست و پای این پدر و پسر آمدند؛ اما این پا درمیانی تنها وقتی می‌شده است که همسایه‌ها فکر می‌کردند ترانم را می‌کشند، شوهر و پدرشوهرش.

در مدتی که پدر و پسر حالا شکنجه ترنم را یک عادت روزانه می‌دانستند، سیزده بار به خاطر شکایت از این لت‌وکوب‌ها این پدر و پسر روانه‌ی حوزه‌ی امنیتی شدند؛ اما هر بار این دو نفر با پرداختن رشوه به مأمورین حوزه‌ی امنیتی پولیس آزاد می‌شدند و این شکایت‌ها را جدی نمی‌گرفتند.

حتا شده بود که سه بار بزرگان قوم شان دور هم جمع شدند، تا راه حلی برای پایان دردهای ترنم بسنجند؛ اما هیچ یک از این نشست‌ها نتوانست التیامی برای دردهای ترنم باشد و بعد هر نشستی، شدت شکنجه‌های این پدر و پسر  افزایش پیدا می‌کرد.

در یکی از موارد، شوهر ترنم آن چنان لگد محکمی بر این زن وارد می‌کند که چند استخوانش می‌شکند  و همین می‌شود که مجبور می‌شوند ترنم را برای تداوی به شفاخانه بیاورند؛ اما ترنم در مسیر راه تهدید به مرگ می‌شود اگر آن چه اتفاق افتاده را برای کسی بازگو کند.

ترنم یک روز بیشتر در شفاخانه نمی‌ماند. او را به خانه برمی‌گردانند؛ اما این بار یک روز بیشتر در خانه نمی‌ماند و دوباره شکنجه‌ی شوهر او را به شفاخانه می‌رساند؛ اما این بار که ترنم فاصله‌ی مرگ و زندگی را در یک روز می‌بیند، حوصله نمی‌تواند و هر آنچه بر سر او در این مدت گذشته است را با داکتران شفاخانه در میان می‌گذارد.

مأمور جنایی شفاخانه، پدر و پسر را که متهمین اصلی استند، به حوزه‌ی امنیتی انتقال می‌دهد و پرونده‌ای تشکیل می‌شود و به دادستانی می‌روند؛ اما در دادستانی همه چیز علیه ترنم تمام می‌شود و دادستان پرونده که خود یک زن است، جلسه را با اهانت به ترنم شروع می‌کند با این جمله: «دخترک آن قدر شوهرت را آزار دادی که او حتا زن تازه‌ای دلش شده است.»

آن جلسه‌ی عدالت با ناعدالتی تمام می‌شود و حتی به ترنم فرصت داده نمی‌شود که در دفاع از خود حرفی بزند؛ چون پدر شوهر ترنم از زور و روابطش دادستان را تحت فشار قرار داده بود و راننده‌ی آن دادستان زن که از خویشاوندان شوهر ترنم بوده، سبب شده بود این ناعدالتی شکل بگیرد.

ترنم با سرخوردگی و سرشکستگی به خانه برمی‌گردد و این جمله‌ی دادستان زن که برایش گفته بود «اگر اصرار به دامن زدن قضیه داشته باشد و نام کسی را افشا کند، او را به زندان خواهد انداخت» در ذهنش زندگی می‌کند و آن خانه را برای خود جهنمی می‌بیند.

ترنم باردار باردار است و جنینی سه‌ماهه در بطن او نفس می‌کشد؛ اما روال شکنجه‌های شوهر و پدر شوهرش دیگر نفس کشیدن را برای او دشوار ساخته کرده است و تحمل کردن این زندگی برایش سخت شده است.

ترنم تصمیم می‌گیرد که به خانه‌ی پدر برود و بعد از این که روز اول لب به آب و غذا نمی‌زند، روز دوم برای آخرین بار روبه‌روی آیینه می‌ایستد و نگاهی به چهره‌اش می‌اندازد تا ببیند زندگی در این مدت کوتاه با زیبایی و جوانی او چه کرده است.

گوشه‌ی خلوت خانه‌ی پدری برای او تنها جایی است که می‌تواند تصمیمی را که گرفته است، عملی کند. ترنم بشکه‌ای از تیل را بر خود خالی می‌کند و با این تصور که شعله‌های آتش می‌تواند طعم بهشت بدهد و او را از این جهنم آزاد کند، زندگی‌اش را به آتش می‌کشد.

ترنم در شعله‌های آتش صبورانه می‌سوزد و انگار آن شعله‌های آتش دردش از درد شکنجه‌های شوهر و پدر شوهرش قابل تحمل تر است.

اما متأسفانه آن شعله‌های آتش هم نمی‌تواند پایانی برای دردهای ترنم باشد و هم اکنون این دختر جوان با زنده ماندن از یک خودسوزی و زخم‌هایی ناشی از ۸۵ درصد سوختگی، هنوز بر تخت خواب شفاخانه نفس می‌کشد؛ اما دیگر جنین سه ماه او نفسی برای کشیدن ندارد.