نویسنده: سعادت موسوی
طاهر بدخشی روشنفکر انقلابی و یکی از رهبران چپگرای تاریخ معاصر افغانستان است. او در کنار میرغلام محمد غبار، نورمحمد ترهکی، ببرک کارمل، میراکبر خیبر، صدیقالله روهی و علیمحمد زهما، از نخستین کسانی بودند که در کمیتهی تدارکات برای تشکیل حزب دموکراتیک خلق تلاش میکردند. حزب دموکراتیک خلق افغانستان توسط افراد مزبور که اندیشهی چپی داشتند در دههی چهل بهصورت علنی هستهگذاری و به فعالیت آغاز کرد.
برای نخستین بار اندیشههای مارکسیستی در افغانستان، در دههی چهل علنی شد. اولین حلقههای اندیشههای مارکسیستی در این کشور توسط نورمحمد ترهکی، ببرک کارمل، میر غلاممحمد غبار و محمدطاهر بدخشی بهوجود آمد. اگر ادعاهای طرح شده مبنی بر اینکه بدخشی مارکسیست-سوسیالیست بود، درست باشد، با چه رهیافتی میشود، بدخشی و تفکر آن را بهخوانش گرفت. راهی نیست جز این که او را در «کانتکست» مارکسیسم قرار دهیم و در ذیل و ادامهی اندیشهی مارکسیسم به فهمی از طاهر بدخشی برسیم.
تجربهی تاریخی نشان میدهد که مارکسیسم پیرو عمل سیاسی خشونتآمیز است. به یک دولت دارای قدرت مطلق باور دارد. القای مالکیت خصوصی تنها از طریق قدرت متمرکز تمامیتطلب ممکن است و بنابراین به آزادی فردی خط بطلان میکشد. نمونهی بارز، خشونت برآمده از دل مارکسیسم شوروی است که هزاران انسان را در کورههای آتشسوزی کباب و خاکستر کرد. اینکه حالا باب سوسیالیستخواهی بسته شده است درست؛ ولی نسخهای که بدخشی و یارانش پیچیده بودند، نسخهی رادیکالآمیز چپگرایانه بود. کار احسن و ستودهای مارکس و مارکسیستها در طول تاریخ، این بوده است که استعداد و زیرکی شگفتانگیز در امر تشخیص وضعیت جوامع داشتند. در نهاد براندازی دست بلند داشته و ویرانگری را خوب بلد بودند. آسیب سازمانها و نهادها را کشف و نشان میدادند؛ اما در امر سازمانسازی و نهادآفرینی ناکام و ناموفق بودند. درد را تشخیص میکردند؛ ولی درمانگر خوبی نبودند. نمونهی روشنش هم همان نقد مارکس بر نظام سرمایهداری است که با تجویز ناصواب همراه بود.
در افغانستان مارکسیستها ثابت کردند که تفاهم و توافق پایدار نداشته اند. حزب دموکراتیک خلق از همان ابتدای تشکیل، حزبی متحد و یکدست نبود و خیلی زود میان اعضای این حزب اختلافات اساسی بروز کرد و سرانجام به دو جناح «خلق» و «پرچم» انشعاب کرد. رهبری جناح خلق را نورمحمد ترهکی و رهبری جناح پرچم را ببرک کارمل بر عهده داشت و در زمانی هم که حزب دموکراتیک خلق قدرت را به دست گرفت، این اختلافت به اوج خود رسید که منجر به تصفیهی خونین درونحزبی شد. طاهر بدخشی از حزب دموکراتیک خلق خارج شد و سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان (سازا) را تأسیس کرد.
بعدها اختلافات در این سازمان بالا گرفت و این جریان هم دچار انشعاب شد و «سازمان زحمتکشان افغانستان» به رهبری طاهر بدخشی و «سازمان فدایی زحمتکشان افغانستان» به رهبری مولانا باعث بدخشی به وجود آمد. اختلاف نظر میان احزاب چپگرا چنان برجسته بوده که هر کدام بهتنهایی بخشی از گروهها و تودهها را رهبری میکردند. انگار مارکس و روح منتشرشدهی آن در جان و جهان انقلابیها، یک تضاد ذاتی داشته است. این نشانهها و تضادگراییهای درونحزبی و درونحکومتی، نشان میدهند که تاریخ شاهد حزب و حکومت کامیاب برآمده از دل اندیشههای مارکسیستی نبوده است.
تری ایگلتون، نظریهپرداز و نویسنده مشهور انگلیسی در کتاب «چرا مارکس حق داشت» آورده است: «مارکسیسم ممکن است در تئوری خوب باشد؛ اما هر جا که به عمل درآمد، نتیجهای جز وحشت، ستمگری و کشتارهای وسیع باقی نگذاشت. بنابراین مارکسیسم به عنوان نظریه، تنها مناسب فضای آکادمیک است.» تاریخ شهادت میدهد که ایگلتون راست میگوید. در یک محفل خودمانی نشسته بودیم، یکی از رفیقان طاهر بدخشی اذعان میکرد که اگر ما در افغانستان قدرت را میگرفتیم، خون بیشتر جاری میشد و به تندروی سنگ تمام میگذاشتیم.
آقای ایگلتون در جای دیگر تأکید میکند که «مارکسیسم رویای آرمانشهری است. جایی که هیچ فرودست و فرادستی نیست و همه برابرند. انسانها کار میکنند و در هماهنگی کامل با هم استند. در حالی که مارکسیسم به طبیعت راستین بشری توجه نمیکند که خودخواه، ستیزهجو و اهل رقابت است. این آرمانشهر فارغ از هرگونه واقعیت بشری است.»
در این که مارکس یک ماتریالیست بود، شک و تردید نیست و به چیزی جز ماده اعتقاد نداشت. به وجوه معنوی بشری علاقهای نشان نمیداد و آگاهی را بازتابی از جهان مادی میدانست. به دین کاملا تحقیرآمیز نگاه میکرد و تلقیاش از اخلاق این بود که هدف، وسیله را توجیه میکند. مارکسیستهای افغانستان با پیروی از پیر و پیشوای خویش، نگاه تحقیرآمیز با دین و مذهب داشتهاند/دارند. این تحقیر و براندازی، نحلهای مارکسیستی را از امر کثرتگرایی دور میکند. خاک رشیهی تساهل و مدار و همزیستی، این است که عقاید خلاف خویش را تاب و تحمل بیاوریم؛ اما برخورد کمونیستها و چپاندیشان دههی چهل-پنجاه-شصت افغانستان با گزارههای دینی و معنوی مفهوم پلورالیسم را بهچالش کشید و سویههای عدالتگرایی را در جامعه زمینگیر و تعلیق کرد. رفتار گزینشی و مطلقگرایی سوسیالیسمخواهان ریشه در بینش مارکس دارد. یاسپرس در این مورد میگوید: «مارکس در صدق تاریخی و واقعی نظریهی خویش گزینشی عمل کرده و ایمان را به جای تحقیق مینشاند. سبک نوشتههای مارکس، سبک یک پژوهشگر نیست. او نمونهها یا واقعیاتی را که خلاف نظریهاش باشد نمیآرود، بلکه تنها آنهایی را نقل میکند که بهروشنی موافق یا مؤید چیزی است که آن را حقیقت نهایی میپندارد. تمام رهیافت او از نوع تأیید است نه تحقیق و آن هم تأیید چیزی که نه با عقیدهی یک دانشمند بلکه با ایمان یک مؤمن به عنوان حقیقت کامل اعلام شده است.»
این جمله را آقای ظهورالله ظهوری به طاهر بدخشی نسبت میدهد: «اصول دین مقدس اسلام رعایت گردد و به سایر ادیان احترام گذاشته شود.» مراد بدخشی ظاهرا روشن نیست که از جایگاه یک سکولار این جمله را گفته است یا از جایگاه یک اسلامیست روشنفکر. بدیهی است که در مکتب سوسیالیسم حکومت دینی مردود و نامبارک است. اهتمام سوسیالیستها این است که حکومت متمرکز غیردینی شکل دهند و با قرائت زمینی و این جهانی حکمروایی کنند.
آقای آرامش دوستدار در کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، میگوید که فلسفهی یونان را حکیمان شرق غلط فهمیده اند و این فهم ناصواب خود را به غلط تأویل کرده و تدوام بخشیده اند. اشتباه مضاعف پایهگذاران حزب دموکراتیک خلق افغانستان هم این بوده که، در نخست مارکسیسم را درست نفهمیدند و با فهم رمانتیک و احساسی از سوسیالیسم دست در ترویج و تطبیق آن زدند. در صورتی که فهم درست هم پاسخگو و هم قیافهی قد و قامت جامعهی افغانستان نبود.
فهم من این است که بدخشی سوسیالیست، بدخشی مارکسدوست، میتواند بهگونهای ناسونیالیست باشد؛ ولی نمیتواند کثرتگرا باشد. تاریخ چپگراها نشان میدهد به دموکراسی شک دارند و به فردیت و به کثرت باورها و ایدهها ایمان ندارند. اگر به استحالهی طاهر بدخشی فرهنگمند و دانشمند باور کنیم، و بدخشی بُریده از مارکسیسم و جداشده از حزب دموکراتیک خلق را به خوانش بگیریم، میتوانیم با او گفتوگو کنیم و نسبتش را به زمان حال دریابیم. تصور من این است که حس ملیگرایی بدخشی و طرح «حل عادلانهی مسألهی ملی» از نشانی او باعث شد حزب دموکراتیک خلق را ترک کند. درک عمیق آن از تاریخ، جامعه و ویژگیهای سیاسی و فرهنگی جامعهی افغانستان موجب شده است که از مارکس و مارکسیستها دوری کند و دیگر در پی طرح جامعهی سوسیالیستی نباشد. بدخشی استحالهیافته، بدخشی کثرتگرا و پلورالیست است که با کمونیستها و شبهکمونیستها نسبت ندارد و حتا با رفیقان و کسانی که برایش سوگ میسرایند نسبتی ندارد و نمیتواند داشته باشد.