نویسنده: شکرالله شهریار
تلاش برای پاسخ به این پرسشها که «روشنفکر» کیست؟ به چه کسی روشنفکر میتوان گفت؟ ویژگیهای روشنفکر چیست؟ و یا هم روشنفکر چه نقشی را در جامعه ایفا میکند؟ هنوز میان بیشتر کارشناسان و نظریهپردازان امور روشنفکری ادامه دارد.
یک بخش این ناسازگاری، به طبیعت علوم انسانی برمیگردد که ذاتاً تفسیرپذیر و عدم قطعیت را شامل میشود. بحث روشنفکر و باورهای روشنفکرانه در تمدنهای متفاوت بشری، سبب شده که پراکندگی نظر و دیدگاههای بیشماری، حتا متعارض را به باور بیاورد.
گذشته از اینکه مفهوم روشنفکر چه سیر و حرکت تاریخی را طی کرده، بهصورت بسیار فشرده و موجز، میتوان گفت که مسئله و مفهوم روشنفکر در روزگار رنسانس و نو زایش، مهمترین و سرنوشتسازترین رویداد فرهنگی در جهان بهحساب میرود. این جنبش که در مبارزه علیه استبداد، جهالت، خرافات، جزمیت و یکسونگری مذهبی و اندیشههایی از قبیل ایمان به خرد، آزادی مذهب و ارج نهادن بر آگاهی علمی و تفکر انتقادی شکل گرفته بود، در دنیای اروپا متولد و از قرن ۱۷ میلادی، طبقه و گروهی به نام «روشنفکر» وارد گفتوگو و محاورههای علمی شد.
از قرن ۱۹م، این طبقه-روشنفکر-که در اروپا با همین نامونشان سروسامان یافته بود، به جهان بیرون بهویژه در شروع قرن ۲۰م و آغاز جنبش مشروطیت، در افغانستان که متأثر از همین تفکر روشنگری در غرب بود، گسترش یافت.
روشنفکر از فرزندان مدرنیته است و در جامعه کلاسیک، یعنی جامعه ماقبل مدرن همانطور که توضیح دادیم، قشر ویژهای بهنام روشنفکر وجود نداشت؛ زیرا دوران ماقبل مدرن دوران گذار و گسست بود. جامعه پوست میانداخت و از وضعیتی به وضعیت دیگری عبور میکرد و روشنفکران همیشه در چنین وضعیتی متولد میشوند.
دکتر علی شریعتی، واژه روشنفکر را مسخشده، تحریفشده، مبهم و گاه غلط میداند که از ادبیات فرانسه بهغلط وارد قلمرو زبان فارسی، آورده شده است. گذشته از مباحث زبانشناسی آن، روشنفکر کسی است که نسبت به وضع و شرایط انسانی خودش در زمان و مکان تاریخی و اجتماعی که در آن زیست میکند آگاهی دارد. این خودآگاهی و دانایی به او مسئولیت بخشیده است.
اکنون میتوان گفت که انسان وقتی از بند قضا و قدر رست و مهار زندگی خود را بهدست گرفت و در سرنوشت خود و همنوعان خود تأثیرگذار شد، پا به دایرهی روشنفکری گذاشته است. درواقع، اگر روشنفکری را تا حدی آزاداندیشی معنا کردهاند؛ به همین دلیل است که روشنفکر-آزاد از قید تعصب یا تحجر مذاهب- و نیز آزاد از تحکم و سلطه قدرتهای روز، خود را مسئول زندگی خود و دیگران میداند.
از جانب دیگر، روشنفکر راکد و ثابت نمیاندیشد، فکر باز و انتقادی به جهان پیرامون و دنیای درون و بیرون خودش دارد و مدام به جهان و پدیدههای اطرافش به دیدهی شک و شبه مینگرد. میتواند استدلال و برهان پیشه کند و به دیگران بفهماند و خود در محور عقل و خرد به قناعت و آرامش برسد.
با توجه به برداشتهای بالا، میتوان گفت که روشنفکر کسی است که در برابر قدرت، حقیقت را به زبان آورده، فارغ از تعصب و دور از فرمانبری، اغلب کاری فکری میکند نه بدنی؛ یعنی حامل کارش بیشتر از اینکه جلب منافع مادی و شخصی باشد، حل مشکل اجتماعی است.
بنابراین میتوان گفت: همه آدمها روشنفکرند؛ اما همگی نقش «روشنفکر» را در جامعه ایفا نمیکنند. از طرفی، روشنفکر تحصیل کرده است؛ اما هر تحصیلکردهای روشنفکر نیست.
روشنفکر کسی است که اهل روشن نمودن است و اهل چراغ راه نشان دادن. او به دلیل اینکه در پی چراغ راه دادن است، نمیتواند جزمی بیاندیشد؛ بلکه خوراک ذهنش تفکر انتقادی است که سازندگی را رهنمون میشود.
بههرحال، مذهب روشنفکری فراوردهی تمدنی است که بر ارزشهای عقل، انسانباوری و پیشرفت تکیه دارد و ازاینرو میتوان گفت که روشنفکران پاسداران سنت اندیشهی آفریننده و انتقادی دربارهی مسایل هنجاری جامعهاند.
برای روشنفکر میتوان حداقل سه ویژگی اصلی برشمرد. ویژگی نخستینی که برای روشنفکر مراد میشود، روشنگری است. روشنگری یعنی اینکه کسانی که جز این قشر هستند علیه افکار مبهم، گنگ و علیه ابهامسازیها و تاریک ذهنیها و در برابر همه آنچه مانع و بازدارنده فکر روشنفکری میشوند میایستد. هر جا که «روشنفکر» به یک تفکر مبهم، تاریک و مانند آن برخورد، حساسیت نشان داده، اعلام هویت مینماید.
از اینرو از نظر کانت-فیلسوف اخلاقگرای آلمانی- عمل روشنگرانه؛ یعنی آن چیزی است که در رسالهی معروف خود «روشنگری چیست؟» میگوید: «روشنگری عبارت است از به بلوغ نهایی رسیدن انسان، رهایی آگاهی او از قید جهل و گمراهی».
کانت میگوید شعار ما روشنگران این است؛ شجاع باش که خود بیاندیشی و نگذاری دیگران بهجای تو بیاندیشند. ویژگی دوم روشنفکران، انتقادی اندیشیدن است؛ یعنی روشنفکران باید خود را در معرض شک و گمان قرار بدهند و در هر چیزی که مطرح میشود و یا خود او میگوید، باید آزادانه بتوانند شک و تردید بکند؛ یعنی سوال و چونوچرا را برای خود مطرح کند و از بند قضا و قدر آزاد باشد.
از این لحاظ، تفکر انتقادی به قول «کارل پوپر»-فیلسوف علم شناس غربی- آن تفکری است که بتواند در تمامی مقدمات ایجاد خودش و در تمامی پیامدهای منتج از خودش شک کند و شکاک بودن را بهعنوان چراغ رهنما و عصای دست برای رسیدن به هدفی به کار گیرد، نه اینکه این تفکر جایی بایستد و متوقف شود.
شک، باید سازنده باشد تا به پیشبرد تفکر انسانی کمک کند. اگر تفکر انتقادی منتهی به سازندگی نشود و این تیوریهای انتقادی وسیلهای بهدست ما ندهد تا به مناسبات اجتماعی خودمان بپردازیم، همهی انتقاد ما به نق زدن میماند و بس.
بنابراین تفکر انتقادی، تفکری است که باید در تمامی مقدمات و در تمامی نتیجهها، خود بتواند یک بهوجود بیاورد؛ چون چنین تفکری طبیعتاً مخالف دگماتیسم، فیدیسم و تحجرگرایی است.
دگماندیشی و جزمگرایی شدیداً در مخالفت و مغایرت با تفکر انتقادی و توأم با نقد و پرسشگری است. ازاینجهت، روشنفکر موردنظر، روشنفکری است که مدام به پدیدههای پیرامون به دیده شک نگریسته و داوریهای از پیش را به دور میریزد.
ویژگی سومی که برای روشنفکر و روشنفکران لازم است؛ اومانیسم و انسانمحوری است. در مورد اومانیسم در افغانستان و اکثریت کشورهای پسمانده، برداشتهای گوناگونی صورت پذیرفته اما؛ اومانیسم همانند واژه و اصطلاح روشنفکر، بادآوردهی غرب است.
اومانیسم یعنی خودمحوری در متن وقایع تاریخی که به انسان میگوید؛ تنها تو هستی. هیچچیزی به بزرگی و معرفت تو نیست. به خود اندیشیدن و به خود پناه بردن در تفکر مکتب اومانیستی که انسان را مرکز و محور تمام امور قرار میدهد و هیچ ارزشی بالاتر از ارزش وجودی به انسان قایل نیست، از جایگاه ویژهای برخوردار است. این ارج نهادن به مقام انسان از خصلتهای روشنفکری است که بهجای پرستش غیر انسان، به پرستش انسان همواره تأکید دارد.
گذشته از ویژگیها، اگر به نقش و کارکرد روشنفکر نگاه کنیم؛ نقش و هدف عمل روشنفکری جز ترفیع و ترقی آزادی و به شکوفایی رساندن معرفت آدمی نیست. ازجمله وظایف و نقشی که ادوارد سعید-شرقشناس فلسطینیالااصل امریکاییتبار-بر دوش روشنفکران قرار میدهد، این است که باید تلاش کنند تا قالبهای ذهنی و معقولات تقلیل پذیر را که محدودکننده تفکر و ارتباطهای بشریاند، خرد کرده و درهم شکنند.
بهعبارتدیگر، او باید این خطر را بپذیرد تا از یقینهای سادهی که عناصری مانند پیشینه، زبان و ملت برای او فراهم کرده فراتر رود؛ چون این عناصر میتواند مانع آن شود که روشنفکر بتواند حقیقت دیگران را درک کند.
این درست است که همه ما در درون یک زبان، یک پیشینه تاریخی و یک ملیت متولد میشویم؛ ولی باید این نکته را نیز درک کنیم که این عناصر در جوامع مختلف متفاوتاند و اگر ما به این تفاوتها پی نبریم و زبان، پیشینه و ملیت خود را برتر از دیگران تلقی کنیم در زندان ذهنیت قلبی خود اسیر میشویم و همهچیز را از دریچه همین ذهنیت میبینیم. فقط بر اساس معیارهای همین ذهنیت در مورد آنها قضاوت میکنیم و این باعث میشود تا تفکر ما محدود شود و نتوانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم.
از اینرو، نقش و کارکرد روشنفکر، بهغیراز زدودن همین باورهای کاذب و واهی که مانع رسیدن به روشنگری است، چیزی نیست. ازاینجهت روشنفکر در جامعه غربی، امروزه نقش دیگری دارد؛ اما در جهان سوم که جوامع در حال پوست انداختناند و از عصر کلاسیک یا دوران سنت به دوران مدرن وارد میشوند، نقش روشنفکر بسیار مهم است.
روشنفکر جهان سوم، بر مرز عقل و اسطوره یا مدرنیسم و سنت راه میرود و کار مهمش تذکر به شکاف میان جهان قدیم و جهان جدید و پل زدن میان آن دو با ابداعات تیوریک خویش است. این با کار روشنفکر غربی فرق دارد. او باید خوراک مناسبی برای پلورالیسم فراهم کند و انواع تازه دیکتاتوری را که گاه چهره فرهنگی و معرفتی به خود میگیرد و جامهای از روشنفکری میپوشد، معرفی کند و گاه هم در جامهای دیگر.
در جهان سوم اما حساسترین مسئلهی روشنفکران، حل مشکلاتی است که شکاف میان سنت و مدرنیسم پدید آورده و باز کردن نسبت میان فرهنگ خودی و فرهنگ بیگانه و حذر کردن از تقلیدهای بی حجت و سرانجام باز کردن راه اندیشه مستقل و محققانه است. به همین منظور، روشنفکر باید آگاه، آزاد، مستقل، فرهنگشناس و خردورز باشد.
از اینرو، با توجه به منطق روشنفکری، روشنفکر باید تولید فکر کند؛ اما در جامعهای که سرکوبگری، حق کشی و تبعیض و تقلب و تزویر و… غلبه دارد، حتا حس عدالتخواهی، ستمستیزی و وجدان اخلاقی روشنفکر برانگیخته میشود تا به ندای خلقی محروم و مظلوم پاسخ گوید.
بههرحال این یکی از ضایعات جوامع توتالیتر-یکهتاز- و جهانسومی است که روشنفکر خود را از مقام تولید پایین میافکند و به مقام نقد و اعتراض میکشاند.
بنابراین شکی نیست که مدیران سیاسی نقش و مسئولیت مهمی دارند و ماشین سیاست را باید بهدست نیکخواهان و آگاهان امور سپرد؛ اما به یاد داشته باشیم، اینها مسئولیت موقتی دارند، درحالیکه مسئولیت روشنفکر، مسئولیت پایدار و تاریخی است.
خلاصه؛ نقش روشنفکر این است که هرکسی که روشنفکر است و مسئولیت دارد، اولین گامش برای هر کاری و بر اساس هر مکتبی که معتقد است، ایجاد پل ارتباط است از جزیره بدبختی بهسوی جزیره خوشبختی. در یک نتیجهگیری کلی، میتوان روشنفکر را وجدان بیدار یک جامعه تعریف کرد که بدون حضور و نقش همین طبقه، جامعه بهمثابه بدنی میماند که روح ندارد.
بنابراین قلب پرتپش هر جامعه انسانی به چگونگی باورهای روشنفکران جامعه آن برمیگردد ازاینجهت، از باب نکته و سخن آخر؛ جامعهی زنده، جامعهای است که روشنفکران آن مدام در صدد پخش و نشر معرفت انسانی است.