زنی که جرم شوهرش را باور ندارد

افسانه یاس
زنی که جرم شوهرش را باور ندارد

با کودک شیرخواری در آغوشش، پشت دروازه‌ی دادگاه در سرمای زمستان ایستاده است. مینا (نام مستعار) چهار سال پیش، در یکی از جاده‌های کابل با مردی آشنا می‌شود؛ پس از چند بار دیدار، این آشنایی تبدیل به عشق می‌شود و تصمیم به ازدواج می‌گیرند. همان چهار سال پیش با هم ازدواج می‌کنند و زندگی مشترک را به امید روزهای بهتر آغاز می‌کنند.
چهار سال بعد از این ازدواج که آن‌روزها شاید برنامه‌های دیگری برای گذراندن زندگی شان ریخته بودند، اکنون آن مرد رؤیایی‌ای که چهار سال پیش در اولین دیدار، اعتماد آشنایی را به مینا داده بود و مینا دیری نگذشته عاشقش شده بود، در زندان به سر می‌برد و مینا با بچه‌ی دوساله‌اش آمده است که شوهرش را آزاد کند یا تخفیفی در محکومیتش بیاورد. شوهر مینا، به ۳۰ سال حبس تنفیذی محکوم شده است.
مینا جرم شوهرش را نپذیرفته است و باورش نمی‌شود که شوهرش چنین جرم بزرگی را مرتکب شده باشد. او، به جرم کشتن دو کودک بازداشت و زندانی شده است؛ مینا اما نمی‌تواند تصور کند که واقعا شوهرش در این قتل‌ها دست داشته باشد. «آخر ما هم کودک داریم چطور ممکن است شوهرم طفلی را حلق‌آویز کرده باشد، مگر خنده‌های معصومانه‌ی کودک مان مانعش نشد؟»
شوهر مینا پیش از این که با مینا روبه‌رو شود، با زن دیگری که قبلا شوهرش مرده بوده، رابطه داشته و از این رابطه سال‌ها ‌گذشته است؛ رابطه‌ای که مینا تا زمان زندانی شدن شوهرش، از آن خبری ندارد. شوهر مینا، یکی از روزها که در خانه‌ی دوست قدیمی‌اش بوده، هنگام رابطه‌ی جنسی، یکی از اطفال آن زن، آن دو را با هم می‌بیند. این زن از شوهر سابقش، دو تا طفل دارد که هنوز به سن نوجوانی نرسیده اند.
شوهر مینا و دوستش، برای آن که این خبر به بیرون درز نکند، چند ساعتی آن دو طفل را حبس می‌کنند تا این که شوهر مینا، با هم‌کاری یکی از دوستانش و مادر آن دو کودک، آنان را به پنکه‌ی اتاق حلق‌آویز و خانه را ترک می‌کنند.
بعد از گذشتن چند ساعت با سر و صدای مادر کودکان، همسایه‌ها به پولیس اطلاع می‌دهند و پولیس و آمبولانس از راه می‌رسند و اجساد به طب عدلی منتقل می‌شود. بعد از تحقیقات پولیس و دادستان برملا می‌شود که مادر شان با هم‌دستی اشخاص دیگر کودکان را از بین برده است. محکمه‌ی ابتدایی دیوان جزا با در نظرداشت مدارک اثباتی، شواهد و دلایل کافی مبنی بر مجرم بودن شوهر مینا، او را به ۳۰ سال حبس تنفیذی و مادر کودکان را هم به حبس طولانی محکوم می‌کند.
بعد از این که محکمه اعلان می‌کند، مجرمین می‌توانند استیناف‌خواهی کنند، مینا که باور ندارد شوهرش به او خیانت کرده باشد و در چنین جرمی شریک باشد، آستین بالا می‌زند تا بتواند شوهرش را از زندان نجات دهد و یا تخفیفی در مجازاتش بیاورد.
احساس شرم و کم‌رویی در چهره‌ی مینا به خوبی نمایان است. «میدانم شوهرم مرا دوست دارد و به من خیانت نکرده و این اتهامی بیش نیست؛ اما اگر اتهام هم نباشد و حقیقت داشته باشد، نمی‌توانم از پس هزینه‌ی زندگی مادر شوهر و پسرم برایم. پیشبرد زندگی به تنهایی برایم دشوار است. جامعه‌ای که هر روز پسرم را به جرم پدرش، زخم زبان خواهد زد، برایم زندگی در آن آسان نیست و باید برای رهایی شوهرم کاری کنم.» مینا برای این کار از هیچ تلاش و تقلایی دست‌بردار نیست و به هر دری می‌زند تا بتواند برای شوهرش کاری کند.
پس از تلاش‌های زیاد مینا، سرانجام دادگاه استیناف شوهرش دایر می‌شود و شوهرش در دادگاه مقابل چشمان همسر و کودک شیرخوارش، به جرمش اعتراف می‌کند.
مینا مانده است با کودک شیرخواری در آغوشش که نگران است فردا وقتی بزرگ شود، چگونه با طعنه‌های مردم در مورد پدرش که قاتل دو کودک معصوم است، کنار بیاید. قطره‌های اشکی که بی‌صدا از گونه‌های مینا سرازیر می‌شود، اندوهی از دورنمای بچه‌اش را نشان می‌دهد که قرار است بدون موجودیت و حمایت پدر بزرگ شود، با زخم‌هایی که از زبان‌های زیادی خواهد دید.