زنی که زندگی اش طعم تیزاب می‌دهد

افسانه یاس
زنی که زندگی اش طعم تیزاب می‌دهد

هیچ کلمه‌‌ای را به درستی نمی‌تواند تلفظ کند و سخت است بفهمی که چه می‌خواهد بگوید؛ اما هر چه می‌خواهد بگوید مطمئنا روایت دردی است که نسترن در دل خود دارد و حالا با زبانی که بر روی آن تیزآب پاشیده شده است، نمی‌تواند از آن حرف بزند؛ یعنی نسترن باید این درد را در دل خود تا چه وقت نگه دارد و با دردی که در دل و بر زبان دارد بسوزد و بسازد.

نسترن، یکی از دختران زیباروی دره‌ی غوربند ولایت پروان بود؛ تازه جوان شده بود و رؤیاهای شیرینی برای خودش داشت. این دختر جوان، پنج سال پیش، درست در یکی از روزهای ماه دلو، به خواست خانواده اش به نکاح مردی که خواستگارش بود در می‌آید و زندگی مشترک خود را آغاز می‌کند. نسترن، در زندگی مشترکش به دنبال همان رؤیاهایی دخترانه‌اش بود؛ اما دو بار حامله شدن و در هر زایمان تولد یک دختر، بهانه‌ای می‌شود تا چهره‌ی زندگی نسترن تغییر کند. با آمدن دو دختر در زندگی او، شادی را از زندگی‌اش دور و دردی بزرگ برایش به جا می‌گذارد.

شوهر نسترن به دنیا نیاوردن پسر را بهانه قرار می‌دهد تا هر روز نسترن را ملامت و زخم زبان بزند و زندگی را برای نسترن جهنم کند.

هر چه روزها می‌گذرد بهانه‌گیری‌های شوهرش بیشتر می‌شود تا روزی که نسترن متوجه می‌شود شوهر او به سراغ زن دیگر رفته است و بعد از این باید حضور امباق را در خانه تحمل کند.

از روزی که پای امباق نسترن به خانه‌ی ‌شان باز می‌شود، نسترن نقش خودش را به عنوان همسر شوهرش از دست می‌دهد و حالا مجبور است که خدمت‌کاری در آن خانه باشد.

آن روزی که در خانه‌ی آن‌ها همه با خبر شدن که امباق نسترن حامله است و احتمالا جنینی که در شکم امباقش است، پسر است؛ نسترن بیشتر اشک ریخت چون کاری که او نتوانست برای شوهرش انجام بدهد، امباقش داشت انجام می‌داد؛ اما به راستی نسترن مقصر نبود و حالا دیگر همه باید می‌فهمیدند که تولد دختر و پسر و تعیین شدن جنسیت جنین در شکم مادر به اختیار مادر نیست.

روزها می‌گذشت و نسترن در خانه ای که قرار بود روزی خانه‌ی رویاهایش باشد، مثل یک برده جان می‌کند و با شرایطی که امباقش داشت، او مجبور بود به تمام کارهای خانه برسد و هم مواظب امباقش باشد و اگر کمی یا کاستی داشت، بدون شک با زخم زبان امباق و شکایت پیش شوهرش، شکنجه و لت‌وکوب می‌شد.

با شدت گرفتن این شکنجه‌ها و لت‌وکوب‌ها، نسترن تصمیم می‌گیرد از شوهرش پیش پدرش شکایت کند و به خانه‌ی پدرش برود؛ اما همین که پایش به خانه‌ی پدرش می‌رسد، هیچ کسی به شرایط او اهمیت نمی‌دهد و او مجبور می‌شود با گذراندن چند روزی در خانه‌ی پدرش، زمانی که شوهرش به دنبالش می‌آید، با او برگردد به خانه‌ی تاریکی که روزی همه خوشبختی‌های خود را در آن خانه می‌دید.

با این کار نسترن، شوهرش شدت شکنجه‌ها را نسبت به او افزایش می‌دهد و حالا شوهرش تنها در این شکنجه‌ها دست ندارد و امباقش هم به او کمک و نسترن را هر روز بیشتر از روز قبل اذیت می‌کنند.

بعد از مدتی، شوهر نسترن به برادران او پیشنهاد می‌کند که نسترن را پنهانی و بدون این که اقوام در جریان باشد طلاق بدهد؛ اما پدر و برادر نسترن قبول نمی‌کنند و می‌خواهند نسترن را به گونه‌ی رسمی با پرداخت مهر، نفقه و حضانت، طلاق بدهد که این بار شوهر نسترن قبول نمی‌کند.

در یک روز دیگر، نسترن خسته‌تر از دفعه‌ی قبل از خانه‌ی شوهرش فرار و به خانه‌ی پدرش پناه می‌برد؛ اما این بار هم دو روز بیشتر طول نمی‌کشد که شوهرش به دنبالش می‌آید و او را به خانه برمی‌گرداند؛ اما این بار دیگر خشم شوهر و امباق از این کار نسترن چند برابر شده و با بستن دست و پای نسترن در گوشه‌ی اتاق، از دادن آب و نان به او خودداری می‌کنند.

نسترن هر روز ناله‌هایش بیشتر می‌شود و هر بار در دلش آرزو می‌کند که ای کاش می‌توانست پسری به دنیا بیاورد تا این همه درد و بدبختی را در زندگیش نبیند؛ اما انگار شکنجه و ظلمی که شوهر و امباقش به او روا می‌دارند، پایانی ندارد و روزی که ناله‌های نسترن از گرسنگی و تشنگی چند روزه بیشتر می‌شود، شوهر و امباقش داخل اتاق می‌شوند و امباق نسترن دست‌های او را محکم می‌گیرد و با باز نگه داشتن دهانش توسط شوهرش، به روی زبانش و داخل دهانش تیزاب می‌ریزند؛ نسترن، درد شدیدی را فریاد می‌زند و بعد از شدت این درد بیهوش می‌شود. شوهر نسترن با بیهوش شدن او می‌ترسد و از ترس دست به دامان برادارنش می‌شود.

برادران شوهر نسترن، در حالی که این زن بیهوش شده است و وضعیت دهان و زبانش وخیم است، او را به شفاخانه‌ی ولسوالی انتقال می‌دهند؛ اما در آن جا امکانات لازم برای تداوی نسترن نیست و آن‌ها مجبور می‌شوند که نسترن را به شفاخانه‌ی استقلال کابل انتقال بدهند.

زمانی که برادران شوهر نسترن او را به شفاخانه‌ی استقلال می‌آورند، کارمندان صحی و امنیتی شفاخانه با دیدن وضعیت نسترن و بازجویی از چگونگی این اتفاق، می‌فهمند که این کار را شوهر نسترن و امباق او انجام دادند و خیلی زود هر دو شخص را دستگیر می‌کنند.

بعد دو یا سه روز، نسترن به هوش می‌آید و خود را در شفاخانه می‌بیند. برادر نسترن، تنها کسی است که در این مدت کنار او بوده است. نسترن، وقتی برادرش را می‌بیند، می‌خواهد با او حرف بزند  و سلامی به برادرش بدهد و بگوید چقدر خوشحال است که او را می‌بیند؛ اما درد سوزناک و شدید در دهان و روی زبانش حس می‌کند.

نسترن حالا نه تنها دهانش، بلکه زندگی‌اش طعم تیزاب گرفته است و حالا باید این زندگی را که قبل از این با درد پسر به دنیا نیاوردن ادامه می‌داد، حالا باید با درد لال شدن و حرف نزدن ادامه بدهد.

وقتی به دیدار نسترن رفتم تا از دردهایش بشنوم؛ او، گریست و حالا همین اشک‌های نسترن کلماتی شده اند برای روایت دردهای این زن در زندگی‌اش و نسترن تنها زنی نیست که سیاهی بر زندگی‌اش مثل بختک افتاده باشد؛ هزاران زن در افغانستان و در گوشه و کنار این جغرافیا هستند که با این بختک می‌جنگند تا روزی تاریکی جای خودش را به روشنی بدهد و زندگی شان تغییر کند.