زنی که بی‌دلیل شکنجه‌ می‌شود

افسانه یاس
زنی که بی‌دلیل شکنجه‌ می‌شود

بدن نحیفش، از سرما می‌لرزد. با کالایی خیلی نازک بر تن و پاهایی که مجال راه رفتن را ندارد، برای رهایی خود از شکنجه‌های شوهرش فرار کرده است.
زمانی که لباسش را برای نشان دادن زخم هایش بلند می‌کند، تاب تحمل دیدنش را ندارم و چشم‌هایم را می‌بندم. بی‌گمان حیوان بر هم‌نوع خود چنین ظلمی را روا نمی‌دارد که ما انسان‌ها بر هم روا می‌داریم.
خودبرتربینی و قدرت‌طلبی مردان بر زنان، سبب شده تا از اِعمال هیچ نوع خشونت به زنان زیردست خود دریغ نکرده و به هر طریق ممکن، برای زنان زیردست شان زور و ستم روا دارند؛ زندگی را بر آنان سیاه کرده و طعم شیرین آسایش را برای شان به تلخی زهر کنند.
نامش نیکبخت است؛ اما تأثیر نامش بر زندگی‌اش بدبختی بوده است؛ بدبختی‌ای که در زخم‌های بدنش نمایان است. نیکبخت، ۲۰ سال دارد، چهار طفل به دنیا آورده و طفل پنجمی‌اش را باردار است. نیکبخت را ده سال پیش، در بدل طویانه‌ی ناچیزی عروسی کرده و از ولایات مشرقی به کابل آمده است.
در تمام بدنش، نمی‌توان قسمتی را پیدا کرد که آثار ضرب‌وشتم در آن موجود نباشد؛ زنده ماندنش زیر این همه شکنجه، بیشتر به معجزه می‌ماند.
نیکبخت نمی‌تواند به درستی صحبت کند. شوهرش بعد از این که او را این‌گونه مورد خشونت قرار داده، به خانواده‌اش تماش گرفته تا بیایند و دختر شان را با خود ببرند؛ دختری که از خانه‌ی شوهر بیرون انداخته شده و در سرک‌ها رها شده است. زمانی که یکی از اعضای خانواده اش برای تحویل گرفتن نیکبخت می‌آید، او را در پشت دروازه‌ی شوهرش بیهوش می‌بیند.
نیکبخت بعد از این که اندکی آرام می‌گیرد، از تجربه‌ی تلخ زندگی‌اش می‌گوید. ده سال پیش، زمانی که سیزده سال داشت، به خواست خانواده‌اش به شوهر داده می‌شود؛ ازدواجی که در مورد آن هیچ آگاهی‌ای ندارد؛ او، آن‌قدر بچه است که حتا هدف ازدواج را هم نمی‌داند: عروسی زیر سن و اجباری! از سوی دیگر، شوهر او نیز چندان سن و سالی ندارد و شاید هم هم‌سن خودش است.
در ابتدا او مورد خشونت‌های خانواده‌ی شوهرش قرار داشته تا زمانی که بالغ می‌شود و هم او و هم شوهرش، به روابط زناشویی پی می‌برند. پس از آن، مدتی را شوهرش با او خوب است؛ اما به تحریک خانواده‌اش دیگر شوهر نیز با هم‌دستی خانواده‌اش او را مورد خشونت قرار می‌دهد و بارها به بهانه‌های مختلف او را لت‌وکوب می‌کند. نیکبخت پی هم باردار می‌شود و طفل به دنیا می‌آورد. او، با هر زایمانش به گونه‌ی بی رحمانه لت‌وکوب می‌شود؛ به بهانه‌ی گریه‌ی طفل، به بهانه‌ی اندکی تأخیر در آماده شدن غذا و بهانه‌های دیگری که کم نیست. سرانجام پس از ده سال، در آخرین مورد بر سر لباس‌های شسته شده‌ای که روی طناب گذاشته و فرصت نکرده پس از خشک شدن آن را از طناب بردارد؛ این مورد بهانه‌ی می‌شود که شوهرش او را تا حد مرگ لت‌وکوب کرده و از خانه بیرون بیندازد.
نیکبخت دیگر مجال صحبت کردن ندارد و مامای او از شنیدن این قصه تنها اشک می‌ریزد. می‌خواهد شوهر نیکبخت به عوض هر خشونتی که علیه نیکبخت کرده است، جواب بدهد.