سنت و فقر فرهنگی، زندگی زنی را تباه کرد

افسانه یاس
سنت و فقر فرهنگی، زندگی زنی را تباه کرد

زنی با موهای ژولیده، بوت‌های پاره و چشمان مضطرب که در نگاه‌های بی‌رمقش، سردی زندگی و درد روزگار را می‌توان دید.
تنها و سرگردان برای یافتن راه‌حلی برای زندگی اش، کوچه و پس کوچه‌های کابل را می‌گردد تا این‌که با کسی برخورده و آدرس یکی از نهادهای مدافع حقوق زنان را برایش داده است. او با دشواری‌های فراوان توانسته است، راه را پیدا کرده و خودش را به آن‌جا برساند.
نگاه‌های خیره اش به خوراکی‌های روی میز نشان از گرسنگی او دارد؛ زمانی که خوراکی به او تعارف کردم، با اندکی خجالت؛ اما با ولع زیاد شروع به خوردن و خودش را بیشتر به بخاری اتاق نزدیک کرد.
شیبا (نام مستعار) زنی چهل‌ساله که یکی از قربانیان خشونت‌های خانوادگی است. تیره بختی‌های شیبا، از روزهای جوانی اش شروع شده و تا اکنون ادامه داشته است. خانواده اش در اوج جوانی، مراسم عروسی او را با مردی برگزار کردند که شیبا مثل هزاران زن دیگر افغانستانی، هیچ وقت شوهرش را ندیده است. شیبا در خانه‌ی شوهر، سه فرزند پسر و دختر به دنیا می‌آورد و سال‌ها با وجود خشونت‌های بیش از اندازه‌، با شوهرش زندگی می‌کند تا مبادا با طلاق و جدایی، نام خانواده‌اش بر سر زبان‌ها افتاده و غیرت خانوادگی اش، به خطر بیافتد و از سویی دیگر، کودکانش از عشق مادری، محروم شوند.
هشت سال پیش؛ اما شوهر شیبا، با زن دیگری ازدواج کرده و کودکانش را از شیبا می‌گیرد. آن مرد شیبا را طلاق داده و راهی خانه‌ی پدرش می‌کند؛ شیبا در بی‌چارگی کامل، با زخم زبان‌ها و طعنه‌های اطرافیانش، هشت سال در میان فشارهای روانی، مطلقه می‌ماند. روزگار تلخی که سن او را بیش از آن‌چه هست، نشان می‌دهد.
پس از هشت سال، مردی دیگری به خواستگاری او می‌آید و او هم برای رهایی از طعنه‌های اطرافیانش، بی‌درنگ با او ازدواج می‌کند. شیبا امید دارد که ازدواج دوم، بر زندگی او رنگ شادی بپاشد و رنج سال‌های تلخ را تلافی کند؛ اما ازدواج دومش نیز پر از درد و رنج است، رنج‌هایی که تا کنون ندیده و نکشیده است.
شوهر دوم شیبا، همسر دیگری نیز داشته که از او پنهان کرده و گفته است که همسرش از دنیا رفته است؛ اما بعد از ازدواج، روی دیگر زندگی او آشکار می‌شود، شیبا می‌فهمد که همسر شوهرش زنده و او شیبا را فریب داده است. علی‌رغم وضعیت خیلی بد اقتصادی که شوهرش دارد، باز هم دوباره ازدواج کرده است. حالا که دو سال از ازدواج شیبا می‌گذرد، شوهرش سخت درمانده است و نمی‌تواند از عهده‌ی مصارف همسران خود براید و برای همین، شیبا را از خانه بیرون می‌اندازد. شیبا نمی‌تواند به خانه‌ی مادرش برگردد؛ چون مادرش بیمار است و شیبا می‌ترسد که خانواده اش او را نپذیرند.
می‌گوید مدت زیادی می‌شود که غذا نخورده و چندین بار پشت دروازه‌ی شوهرش رفته است؛ اما شوهرش به او جواب رد داده و گفته است، نمی‌تواند مصارف او را تأمین کند. شیبا اما هیچ راه حلی برای این مشکل پیدا نمی‌کند و می‌گوید، اگر کاری برایش فراهم شود، شاید زندگی اش رنگ بهتری بگیرد و شوهرش نیز او را دوباره به خانه راه دهد.