ناامیدی مادری از بی‌مهری فرزندانش

افسانه یاس
ناامیدی مادری از بی‌مهری فرزندانش

از دشوارترین کارهایی که می‌توان انجام داد؛ نشستن پای قصه‌های زنانی است که رنج‌های شان را پایانی نیست. قربانیانی که سال‌هاست به شیوه‌های مختلف، متضرر می‌شوند، آسیب می‌بینند، شکنجه می‌شوند، درد می‌کشند و تحمل می‌کنند؛ اما با همه‌ی این‌ها، راه رهایی ندارند و تلخی این دردها را همه روزه، مزه می‌کنند.
زنان افغانستانی از بدو تولد تا زمانی که کشته می‌شوند یا خودکشی می‌کنند و یا هم می‌میرند، محکوم به تحمل خشونت، از سوی مردان‌ هستند. مردانی که دست از این خشونت‌ها، برنمی‌دارند، نمی‌توانند، زنان را همراه، همانند و هم‌سان خود بدانند. زنان همواره برای شان، به مثابه‌ی جنس دوم و جنس پست‌تر از خودشان و در جمع مال و اموال شان، قلمداد می‌شوند. مردانی که حاضر نیستند حتا در جمع، از همسران شان، به عنوان همسر یا زن یاد کنند و کلمه‌های که زنان شان را با نام‌های مثل «کوچ، سیاسر، ننه اولادها، زنکه و سایر القاب»، مخاطب قرار می‌دهند. اگر بخواهند از زیبایی دختری توصیف کنند، او را مال خطاب کرده، از او با جمله‌ی (خوب مال است)، یاد آوری می‌کنند. در جامعه‌ی که ارزش زنان آن، برای مردان در پخت و پز، شست‌وشو، تهیه‌ی غذا و ارضای خواست‌های جنسی شان، خلاصه می‌شود و برابری دیده نمی‌شود؛ زنان زیادی قربانی خشونت‌های این مردان می‌شوند.
جایگاه زنان در خانواده‌ها، به ارائه‌دهنده‌ی خدمات جنسی، آشپزی و کارگر بدون مزد تفسیر می‌شود. یکی از این زنان که قربانی خشونت‌های خانوادگی شده، بهشته است. زنی که جوانی و همه‌ی انرژی اش را صرف کسانی کرده است که حالا نمی‌خواهند مرهم دردها و زخم‌های او باشند و او را در کوچه‌های کابل، تنها و آواره رها می‌کنند.
یکی از شب‌های که پولیس در شهر در حال گشت‌زنی است، او را از پشت دروازه‌ی یکی از بیمارستان‌های کابل، پیدا می‌کند. در ابتدا، مسؤول گشت‌زنی گمان می‌کند که شاید او مرده باشد، بعد از اقدامات اولیه و معاینات، در میابند که زنده است؛ اما از سرمای شدید به چنین وضعیتی افتاده است، پولیس کابل او را برای تداوی و تحقیق انتقال می‌دهد.
به زودی، درمی‌یابند که او زنی معتاد و مسنی است. بهشته ۳۰سال پیش، با مردی ازدواج نمود که پی هم از او، چندین دختر و پسر به دنیا آورده است. شوهرش بارها او را مورد خشونت‌های بی‌شمار و وحشیانه‌ی فیزیکی و روانی، قرار داده است. پس از سال‌ها زندگی مشترک که دیگر فرزندان او بزرگ شده، دختران و پسرانش ازدواج کرده‌اند، او به اعتیاد رو آورده است. حالا که دیگر، دخترانش عروس شده اند و شوهرش از دنیا رفته است، پسرانش از او مراقبت می‌کنند؛ اما به زودی، حوصله‌ی آن‌ها نیز از مراقبت کردن او سر می‌رود و دیگر نمی‌توانند بهشته را نگه دارند. بنا، او را به یکی از شفاخانه‌های معتادین کابل، برای درمان و مراقبت می‌فرستند و در آن‌جا بستری می‌شود. بهشته، چهل روز بدون این‌که حتا برای یک بار هم، فرزندانش از او عیادت کنند، در شفاخانه‌ی معتادین می‌ماند. بعد از چهل روز که از بستر مرخص می‌شود، دیگر پسرانش سراغ او نیامده و او را به حال خودش، رها می‌کنند. با دشواری و مشقت‌های فراوان، بهشته راه خانه‌اش را می‌یابد و به خانه می‌رود؛ اما شب بعد که در خانه بدخلقی می‌کند، پسرانش او را می‌آورند و در پشت دروازه‌ی یکی از بیمارستان‌های روانی کابل، رها می‌کنند و بدون تسلیم دادن او به شفاخانه و یا بستری کردنش، از آن‌جا می‌روند.
پولیس که بعد از شنیدن ماجرای بهشته، تصمیم می‌گیرد او را به خانواده‌اش برگرداند، با اندوه و ناامیدی می‌گوید: «دیگر خانواده‌ی ندارم و بهتر است، مرا قطعه قطعه کنید و برای گرم شدن تان در بخاری بسوزانید، حداقل به همین درد خواهم خورد».
نا امیدی، یأس و پشیمانی از کسانی که او آن‌ها را بزرگ کرده و مشقت شان را با جان و دل کشیده است و اکنون او را در عالمی از تنهایی و بی‌کسی، رها کرده‌اند، می‌توان در چشم‌های فرو رفته و میان چروک‌های صورتش دید.