زن طلاق‌شده سوژه‌ی جنسی همگانی نیست

افسانه یاس
زن طلاق‌شده سوژه‌ی جنسی همگانی نیست

زن در افغانستان که همواره با اصطلاحات سیاسر، جنس دوم، فرمان‌بردار و ناقص‌العقل تعریف شده است، آن قدر در دیدگاه مردانه‌ی جامعه‌ی افغانستانی بی‌ارزش و قابل هرگونه استفاده بازتاب یافته است که زندگی برای این قشر را در همه جای این سرزمین، دشوار کرده است. دیدگاه استفاده‌جویانه‌ی مردان به زنان در این سرزمین، به بیماریِ مزمن و بدون علاجی تبدیل شده است که زنان تحت هیچ شرایطی نمی‌توانند به هیچ مردی اعتماد کنند و اگر زنی مردی را متفاوت از دیگر مردان دانسته و برای مشکل اندکی به او اعتماد کند، همان مرد متفاوت بدون توجه به داشتن رابطه و استفاده از آن زن، هیچ فکر دیگری در قبال آن نخواهد داشت.
فقر جنسی‌ای که برامد جدایی مردان از زنان است، آن قدر در مردان به عنوان گروهی که آزادی بیشتری در ارتباطات جنسی داشته اند، تأسف‌برانگیز شده است که در هر سن و سال و موقعیتی قرار داشته باشند، توقع جنسی شان از زنان در اولویت روابط شان با این قشر محروم جامعه است. در روایت امروز زندگی به رنگ زن، به زندگی ذکیه (نام مستعار) پرداخته شده است؛ زنی که بعد از خشونت‌های بی‌شمار از سوی شوهرش، سرانجام از خانه بیرون انداخته می‌شود تا مردان دیگری برای به دست‌آوردن و استفاده از او، آستین بالا بزنند و در پی این باشند که حالا این زن مطلقه است و می‌تواند نیازهای مهارنشدنی جنسی آنان را برآورده کند.
ذکیه‌ی بیست‌ساله، چند سال پیش که هنوز چیزی از ازدواج و روابط زناشویی نمی‌داند، بدون تصمیم و خواست خودش، به نکاح مردی درآورده می‌شود. ذکیه، در چهارده‌سالگی به خانه‌ی بخت می‌رود بدون این که بداند به خانه‌ی بدبختی‌اش پا گذاشته است. او، از همان روزهای اول ازدواج، با رابطه‌ی سرد شوهرش مواجه می‌شود؛ رابطه‌ی سردی که به مرور زمان تبدیل به خشونت‌های دوام‌دار و مرگ‌بار می‌شود. آثاری از شکنجه‌های جسمی پس از یک سال دوری از شوهرش هنوز در بدن ذکیه دیده می‌شود. شوهر ذکیه او را با روش‌های گوناگون مورد شکنجه قرار داده است که بارها به شکستن استخوان‌های دست و پا و دیگر بخش‌های بدنش انجامیده است.
ذکیه سال‌ها انتظار کشیده است که شاید طفلی به دنیا بیاورد تا بخشی از خشونت‌های شوهرش کم شود؛ اما این انتظار او هرگز برآورده نشده است. شوهرش بارها او را مقصر دانسته و زیر مشت‌ولگد گرفته است که نمی‌تواند برای او بچه بیاورد؛ با این که ذکیه هنوز نمی‌داند مشکل بچه‌دار نشدن شان به شوهرش ربط دارد و یا به او. او، بارها از شوهرش خواسته است تا با مراجعه به داکتر، مشخص کنند که مشکل از کدام آن‌ها است؛ اما شوهرش با هر بار شنیدن این حرف از سوی ذکیه، او را مورد لت‌وکوب قرار داده و برایش گفته است که به توان و مردانگی او شک نکند.
ذکیه پس از چند سال تحمل خشونت‌های بی‌رحمانه‌ی شوهرش که شاید روزی به پایان برسد، دست آخر با طلاق از سوی شوهرش مواجه می‌شود؛ طلاقی که ذکیه برای نرسیدن به آن، تمام این سال‌ها خاموش مانده و بودن کنار شوهرش را با همه خشونت‌های آن، ترجیح داده بود. ذکیه می‌دانست که پس از طلاق از سوی شوهرش، در جامعه‌ی افغانستان به عنوان زن دست دوم و مطلقه دیده شده و جایگاهش بدتر از روزگاری خواهد شد که کنار شوهرش، شکنجه‌های او را تحمل می‌کرد.
یکی از شاهدان طلاق ذکیه که مردی است پنجاه‌ساله و دارای زن و بچه، به دنبال ذکیه افتاده است و هر روز از او تقاضای جنسی می‌کند. این مرد که برابر پدر ذکیه عمر کرده است، با پیشنهادهای شرم‌آوری هر روز به ذکیه پیام می‌دهد و یا زنگ می‌زند و از او می‌خواهد، حالا که دیگر نه باکره است و نه شوهری دارد، باید بتواند با او رابطه‌ی جنسی داشته باشد؛ در غیر آن به زور بالای او تجاوز خواهد کرد.
ذکیه برای نجات از این مرد پیر که خودش «خرفت» را هم به دنبال نام او وصل می‌کند، به نهادهای عدلی مراجعه کرده است تا مانع مزاحمت‌ها و تهدیدهای این پیرمردی به گفته‌ی خودش «خرفت» شوند.