پلوشه: عروس نشدم، کنیز شدم

افسانه یاس
پلوشه: عروس نشدم، کنیز شدم

هشت سال پیش از امروز، زمانی که ۱۷ سال دارد، با مرد ۲۸ساله‌ای ازدواج می‌کند. پرویز «نام مستعار» کسی به خواستگاری پلوشه «نام مستعار» می‌آید، تحصیل‌کرده‌ی طب است و از یک خانواده‌ی باسواد و ظاهرا روشن‌فکر به خواستگاری پلوشه آمده است؛ اما پلوشه مکتب نرفته و خواندن و نوشتن را در خانه به کمک برادرانش آموخته است. خانواده‌ی پلوشه وقتی از موقعیت خانوادگی و تحصیلی پرویز خبر می‌شوند، بدون آن که چیزی از پلوشه بپرسند، قبول می‌کنند. از آن جا که پلوشه گزینه‌ای در زندگی‌اش ندارد و خواستگارش را فرد مناسبی می‌‎بیند، اعتراضی نمی‌کند و ازدواج شان شکل می‌گیرد.
خانواده‌ی پلوشه مبلغ دو لک و پنجاه هزار افغانی طویانه می‌خواهند؛ مبلغی از این طویانه را برای پلوشه جهیزیه می‌خرند و مقداری را برای مصارف دیگر مراسم عروسی مصرف می‌کنند. پلوشه با هزار امید و آرزو به خانه‌ی شوهری می‌رود که تحصیل‌کرده است. فردای روزی که پلوشه به خانه‌ی بخت می‌رود، می‌فهمد که به خانه‌‌ی بخت نه؛ بلکه به خانه‌ی بدبختی‌اش رفته است. برادران و خواهران پرویز، تمام جهیزیه‌های پلوشه را می‌شکنند و از بین می‌برند و برای پلوشه می‌گویند که آن‌ها به این جهیزیه‌های ارزان نیاز ندارند.
پلوشه که تازه یک روز پیش وارد آن خانه شده است و نمی‌داند قصه از چه قرار است، منتظر می‌ماند که شاید شوهرش به حمایت از او اعتراض کند؛ اما وقتی به شوهرش مراجعه می‌کند، شوهرش با لبخند تلخی، بی‌تفاوتی‌اش را نسبت به این کار خانواده‌اش نشان می‌دهد. خواهر پرویز برای پلوشه می‌گوید که به جهیزیه‌ی تو نیازی نیست و پرویز تو را فقط برای این خریده است که «کنیز» باشی و کار خانه را انجام بدهی. خواهر پرویز می‌گوید که اگر برادرش زن می‌خواست، یک زن باسواد و برابر با خودش می‌گرفت؛ پلوشه وقتی این حرف‌ها را در حضور شوهرش از خواهر شوهرش می‌شنود، می‌فهمد که به چه ازدواجی تن داده و وارد چه خانه‌ای شده است.
زندگی پلوشه طبق گفته‌ی خواهر شوهرش با «کنیزی» شروع می‌شود و از همان روز دوم، مجبور می‌شود در قبال انجام کارهای خانه، از خواهرزاده‌های شوهرش نیز نگه‌داری کند. خانواده‌ی پرویز همه تحصیل‌کرده و وظیفه‌دار اند و کودکان شان را که تا هنوز به کودکستان می‌فرستادند، با آمدن پلوشه، برایش می‌گویند که از آن‌ها در خانه نگه‌داری کند. پلوشه که تازه به آن خانه رفته است، برای این که آبروی خانواده و خودش را بین اقوام و بستگانش حفظ کند، صدایش را نمی‌کشد. زندگی پلوشه هر روزی که از ازدواجش فاصله می‌گیرد، سخت‌تر می‌شود. هر روزی که برادران و خواهران پرویز از وظیفه بر می‌گردند، او را به بهانه‌ی این که اطفال را درست نگه‌داری نکرده است، توهین و تحقیر می‌کنند و شوهرش هم همراه با آنان، شروع می‌کند به بد و بی‌راه گفتن به پلوشه.
پلوشه باردار می‌شود؛ اما شوهرش از او می‌خواهد که طفلش را سقط کند. او، به پلوشه می‌گوید، به طفلی که او به دنیا می‌آورد نیاز ندارد؛ پلوشه ولی طفلش را سقط نمی‌کند. خشونت‌ها بر پلوشه پس از این که باردار می‌شود و به خواست خانواده‌ی شوهر، طفلش را سقط نمی‌کند، از توهین و تحقیرهای لفظی، جایش را به خشونت‌های فیزیکی می‌دهد. شوهرش هر روز به بهانه‌ای او را لت‌وکوب می‌کند و می‌گوید که پدرش با گرفتن دو لک و پنجاه هزار افغانی، او را فروخته است.
پلوشه از شبی می‌گوید که شوهرش در حال کارکردن با کمپیوتر است و بادی از پنجره می‌وزد و ورق‌های او را پراکنده می‌کند. شوهر که دنبال بهانه‌ای می‌گردد، پلوشه را به دلیل بسته نکردن پنجره، زیر شکنجه می‌گیرد. ابتدا پاهای پلوشه را می‌بندد و آن قدر با کیبل بر کف پاهای او می‌زند که از راه رفتن بماند؛ بعد با مشت و لگد سراغ تن آزرده‌ی پلوشه می‌رود. پرویز آن شب آن قدر پلوشه را لت‌وکوب می‌کند که از هوش می‌رود. تا صبح همان شب، پلوشه بی‌هوش است و شوهرش برایش کاری نمی‌کند.
فردا او را به شفاخانه می‌برد و از این که خودش داکتر است، به داکتران فرصت این را نمی‌دهد که با پلوشه حرف بزنند. پرویز به داکتران می‌گوید که زنش از راه‌پله افتاده و پیشانی‌اش شکسته است. پیشانی پلوشه چند بخیه می‌خورد. همین که داکتران پیشانی پلوشه را بخیه می‌‎زنند، شوهرش او را دوباره به خانه می‌آورد. حضور پلوشه در خانه‌ی شوهر، خالی‌گاهی شده است برای ریختن خشم شوهرش و حتا وقتی معاش شوهرش دیر حواله می‌شود، به بهانه‌ی این که از پای قدم نحس پلوشه است، او را لت‌وکوب می‌کند.
پلوشه طفلی را که شوهرش نمی‌خواست، به دنیا می‌آورد؛ طفلی که پلوشه فکر می‌کرد با آمدن او، شاید شوهرش از نسبت خونی‌ای که با آن طفل دارد، با زنش مهربان‌تر شود؛ اما انگار شوهر سر همان حرفی که گفته بود «به طفل یک کنیز نیاز ندارد» ایستاده است و برای پلوشه می‌گوید که به دنیا آوردن طفل، بهانه نمی‌شود که به مسؤولیت‌هایش نرسد. بدبختی‌ پلوشه با آمدن طفل چند برابر می‌شود.
پلوشه سه سال تمام را با این خشونت‌ها سر می‌کند. دو طفل به دنیا می‌آورد و خشونت‌های شوهرش نسبت به او چند برابر می‌شود. یکی از روزها، شوهرش به بهانه‌ی ناچیزی او را زیر لت‌وکوب می‌گیرد و موهای پلوشه را با چاقو می‌برد و او را تمسخر می‌کند. در همین هنگام است که خانواده‌ی پلوشه به خبرگیری دختر شان می‌آیند. پدر و مادر پلوشه وقتی دختر شان را در این وضعیت می‌بنند؛ تازه می‌فهمند که این سه سال بر دختر شان چگونه گذشته است. پلوشه تا هنوز چیزی به خانواده‌اش نگفته است.
زمانی که پدرش از شوهر پلوشه می‌پرسد که چرا با او چنین رفتار می‌کند، شوهر پلوشه می‌گوید که باید وقتی پول طویانه درخواست کرده بود، به عواقب آن فکر می‌کرد. پلوشه در حقیقت سه سال تمام، تاوان دو لک و پنجاه‌ هزار افغانی‌ای را پرداخته است که پدرش طویانه خواسته بود. پرویز به پدر پلوشه می‌گوید که به دخترش نیاز ندارد. هر دو طفلش را از پلوشه می‌گیرد و پلوشه را با موهای بریده، همراه پدر و مادرش می‌فرستد.
یک هفته‌ای می‌گذرد که پلوشه با جمع کردن بزرگان قوم، می‌خواهد بچه‌هایش را از شوهرش پس بگیرد. شوهر پلوشه وقتی می‌بیند آبرویش وسط قوم و خویشش می‌رود، از پلوشه معذرت می‌خواهد و دوباره او را به خانه بر می‌گرداند؛ اما این بار از خشمی که مقابل پلوشه به دلیل خبر کردن دیگران، در دل گرفته است، چیزی را بهانه می‌کند و پلوشه را بی‌رحمانه مورد شکنجه قرار می‌دهد؛ شکنجه‌ای که پلوشه به اثر آن شنوایی یکی از گوش‌هایش را از دست می‌دهد.
پلوشه یک بار اقدام به خودکشی می‌کند؛ اما شوهرش سر می‌رسید و او را به شفاخانه انتقال داده معده‌اش را می‌شوید. چند روزی که از اقدام به خودکشی پلوشه می‌گذرد، خانه‌ی پدرش او را مهمان می‌کند. پلوشه وقتی از خانه تصمیم می‌گیرد به مهمانی برود، شوهرش برایش می‌گوید که دیگر نیاز نیست برگردد؛ همان جا خانه‌ی پدرش بماند تا این که بمیرد؛ اما بعد از یکی دو روز، دوباره دنبال پلوشه می‌رود و او را به خانه‌اش می‌آورد.
در یکی از روزهای ماه رمضان، پلوشه مصروف پختن نان برای افطار است که شوهرش می‌گوید، دیگر دست‌پخت او را نمی‌خورد و باید از خانه‌اش بیرون شود. شوهرش پس از این حرف، خانه را به مقصد بیرون ترک می‌کند تا در رستورانت افطار کند. پلوشه به فکر این که شاید وقتی برگردد عصبانیت‌اش کم می‌شود، خانه را ترک نمی‌کند. شوهر وقتی به خانه برمی‌گردد و پلوشه را می‌بیند، با دو دست گلوی پلوشه را می‌گیرد تا او را بکشد؛ اما پس از این که نزدیک است پلوشه بمیرد، او را از خانه بیرون می اندازد.
چهار ماه پیش، شوهر پلوشه با زن دیگری ازدواج می‌کند؛ ازدواجی که باعث می‌شود پلوشه سکوتش را بشکند و به نهادهای عدلی و قضایی مراجعه کند؛ اما انگار دیگر برای شکستن سکوت دیر شده است. نهادهای عدلی و قضایی از این که هیچ آثاری از خشونت را در بدن پلوشه نمی‌بینند، نمی‌توانند شوهرش را مجازات کنند. دو سال از خشونت‌ها گذشته است و پلوشه دوباره همان دختر شاداب و زیبایی شده است که هیچ اثری از خشونت‌ها در او دیده نمی‌شود. پلوشه حالا فقط به تفریق از شوهرش تن داده است.