ازدواج دختر ۱۷ ساله با مرد ۴۸ ساله

افسانه یاس
ازدواج دختر ۱۷ ساله با مرد ۴۸ ساله

هفده سال از زندگی‌اش را با دنیای کودکانه در یکی از روستاهای دوردست افغانستان می‌گذارند. به قول خودش در ولایت پدری‌اش. روزی برایش خواستگار می‌آید و پس از رفتن خواستگارها، مولوده «نام مستعار» خبر می‌شود که زورمندترین و پول‌دارترین فرد منطقه به خواستگاری‌اش آمده است. خانواده‌اش قبول کرده اند؛ ازدواج مولوده با آن فرد، برای خانواده‌ی مولوده مانند یک رؤیا می‌ماند و این ازدواج را کلید خوش‌بختی مولوده و خودشان می‌دانند؛ مولوده اما هیچ نقشی در این تصمیم ندارد و خواسته یا ناخواسته به تصمیم پدر و مادر تن می‌دهد.
مراسم عروسی برگزار می‌شود و مولوده کنار شوهری می‌ایستد که ۴۸ سال دارد؛ زن و چند پسر و دختر که برخی‌های شان از مولوده بزرگ‌تر اند.
مولوده بعد از این که وارد خانواده‌ی شوهر می‌شود، انتظاری که از توجه کردن شوهرش به او دارد، برآورده نمی‌شود؛ مولوده تا هنوز فکر کرده بود حتما شوهرش به خاطر این که او را دوست داشته، ازدواج دوم کرده است؛ اما با گذشت چند روزی، متوجه توجه پسر بزرگ شوهرش می‌شود که چند سالی از مولوده بزرگ‌تر است؛ توجهی که کم کم به نگاه‌ها و حرف‌های روشن‌تری می‌رسد.
شوهر مولوده که در کابل یکی از افراد بانفوذ در دولت است و سرمایه‌گذاری‌های زیادی در کابل و چند ولایت دیگر دارد، به کابل سفر می‌کند؛ سفری که فضا را برای پسرش بازتر می‌گذارد و پسر علاقه‌ای که به مادراندر دارد را ابراز می‌کند؛ پسر به مولوده می‌گوید که می‌داند پدرش او را دوست ندارد؛ ولی او مولوده را دوست دارد. مولوده که بی‌توجهی پدر و پیش‌نهاد پسر را توهین و تحقیر به خودش می‌پندارد، به پسر می‌گوید که این موضوع را با پدرش در میان می‌گذارد.
ظاهرا تهدیدی که مولوده کرده است، برای چند مدتی پسراندرش را مانع می‌شود؛ اما سفر شوهر طولانی می‌شود و پسراندر، هر روز با حرف‌ها و لمس‌های بی‌مورد دوباره سعی می‌کند علاقه‌اش به مولوده را بروز دهد؛ عمل‌کردهایی که باعث می‌شود مولوده در خانه گوشه‌گیر شود و جز وقت‌هایی که نیاز است در کار خانه، از اتاقش بیرون نشود.
یک سالی این گونه می‌گذرد. مولوده طفلی به دنیا آورده است؛ طفلی را که شوهرش بارها از او خواسته بود سقط کند؛ چون دیگر نیاز به وارث ندارد. مولوده اما چشم به امید آن پسر، او را سقط نکرده بود تا شاید آینده‌ی او در چنین خانواده‌ای بهتر از مولوده باشد. پس از تولد کودک، مولده تنها نیست؛ همین که دستش از کار خلاص می‌شود، به دست‌های کوچک پسرش می‌رسد و زندگی را در گرفتن دست‌های کوچک او می‌بیند. سفرهای شوهر مولوده هر از گاهی از ولایت به کابل و گاهی هم به خارج از کشور برای تفریح ادامه دارد.
اذیت‌های لفظی و عکس‌العمل‌های جنسی پسراندر به مادراندر کم کم زیاد شده است. یکی از روزها پسراندر به اتاق مادراندر می‌رود و سعی می‌کند که بر او تجاوز کند؛ تجاوزی که با مقاومت مادراندر مواجه و ناکام می‌شود. مولوده پس از این اتفاق، با طفلش خانه را ترک می‌کند و موضوع را برای خانواده‌اش می‌گوید. مولوده منتظر می‌ماند تا شوهرش برگردد و موضوع را با او نیز در میان بگذارد.
وقتی شوهر مولوده از سفر برمی‌گردد؛ پیش از آن که مولوده او را ببیند، پسرش در پاسخ این که مادراندرش چرا خانه نیست، می‌گوید که او را با کسی در حال رابطه‌ی جنسی دیده و از خانه کشیده است؛ حرفی که غیرت و خشونت پدر را در پی دارد.
پدر به دنبال مولوده می‌رود؛ مولوده را به خانه‌اش می‌آورد و تا دلش می‌خواهد او را زیر مشت و لگد می‌گیرد. شوهر پس از این که مولوده را لت‌وپار می‌کند، او را دوباره به خانه‌ی پدرش می‌فرستد و برایش می‌گوید، با هر کسی که رابطه‌ی جنسی برقرار کرده است، زندگی کند. مولوده می‌ماند و طفل چندماهه روی‌ دست‌هایش که آینده‌ی سیاه‌تر از خودش را در پیشانی‌ او می‌بیند.
چند ماهی می‌گذرد؛ مولوده منتظر این است که شاید عصبانیت شوهرش فروکش کند و حرف‌هایش را که پسراندرش قصد تجاوز بر او داشته است را قبول کند؛ اما در این مدت، شوهر مولوده با زن دیگری ازدواج می‌کند.
این ازدواج خشم مولوده را برمی‌انگیزد و مولوده بزرگان قوم را برای حل مشکلش در جریان می‌گذارد. شوهر مولوده که این اتفاق به لحاظ حیثیتی برایش سنگین است، به خانه‌ی پدر مولوده می‌رود و از مولوده معذرت می‌خواهد. به مولوده قول می‌دهد که زندگی خوبی برای او و پسر کوچکش می‌سازد. مولوده که در وضعیت بدی قرار دارد، مجبور می‌شود قول‌های شوهرش را قبول کند و دوباره بدون این که موضوع را به همه فاش کند، همرای شوهرش به خانه برمی‌گردد.
مدتی نگذشته است که شوهر از حرف‌های پسر و خانمش که هر کدام ادعایی را مطرح کرده اند، اذیت می‌شود و برای آرامش خود، دوباره رفتار خشن با مولوده را شروع می‌کند و این گونه خشمش را فرو می‌نشاند. خشونت‌هایی که سرانجام روزی دوباره مولوده را از خانه می‌راند و شوهرش او را برای همیشه از خانه بیرون می‌کند.
اکنون پنج سال است مولوده و کودک پنج‌ساله‌اش در بی‌سرنوشتی به سر می‌برند. مولوده با تمام توان در مراجعه به نهادهای عدلی و قضایی، خواستار رسیدگی به خشونت‌هایی شده است که بر او روا داشته شده؛ اما از آن جایی که تلاش‌هایش مقابل زور و نفوذ شوهرش قد نمی‌دهد، هنوز صدای این زن ۲۳ ساله شنیده نشده است؛ زنی که وقتی به چهره‌اش نگاه می‌کنی، خیلی بیشتر از بیست و سه سال پیر شده است و خستگی پنچ سال بی‌سرنوشتی از او زنی ساخته است که انگار پنج دهه عمر و تجارب تلخ را به همراه دارد.