زنی که قربانی نازایی می‌شود

افسانه یاس
زنی که قربانی نازایی می‌شود

در بعضی مواقع خشونت‌هایی که زنان علیه یک‌دیگر روا می‌دارند، خیلی بدتر و زننده‌تر از خشونت‌هایی است که مردان بر آنان اعمال می‌کنند.
بارزترین این خشونت‌ها مداخله‌های بی‌مورد حتا در خصوصی‌ترین قسمت‌های زندگی زوج ها است. از آن چه در شب زفاف شان می‌گذرد، تا بچه‌دار شدن و نشدن، مسؤولیت مالی خانه و بلاخره همه‌ی جزئیات یک زندگی مشترک باید با اعضای خانواده در میان گذاشته شود و سایه‌ی مشوره‌های آنان در زندگی شان محسوس باشد.
بچه‌دار نشدن یکی از عمده‌ترین دلایلی است که زنان در افغانستان به سبب آن، مورد خشونت و بدرفتاری قرار می‌گیرند؛ این بچه‌دار نشدن سبب می‌شود، همه‌ی زنان خانواده یک طرف شوند و علیه زنی که بچه‌دار نمی‌شود، برنامه‌ریزی کنند و به تحریک و ترغیب شوهر او برای داشتن زن دومی که عقیم نباشد و بتواند فرزند به دنیا بیاورد، تأکید کنند.
ملالی، یکی از زنانی است که بیشتر از ده سال را با شوهرش سپری کرده؛ اما نتوانسته بچه‌دار شود و همواره مورد نیش زبان و متلک گفتن‌های زنان اطرافش قرار گیرد که او را با نام‌های دم‌بریده، سنده و سایر الفاظ رکیک معمول یاد می‌کنند. متلک و نیش زبان‌های که سال‌ها است او را از درون خورده است و از او تنها یک جسم متحرک باقی مانده است و بس.
ملالی بارها توسط شوهرش لت‌وکوب شده است؛ او با گلوی پر از بغض از روز‎‌هایی قصه می‌کند که زیر مداوا قرار داشته تا باردار شود؛ اما با وجود استفاده از داروی‌های مختلف و چشم‌به‌راه بودن‌ها، در شروع ماه پریود شده است. درد و عذاب خود این قاعدگی ( پریود) از یک سو، ناامید شدنش از این که با وجود استفاده از داروهای زیاد باز هم نتوانسته باردار شود از سوی دیگر، شکنجه‌ها و لت‌وکوب شوهر برای این که چرا باز هم همسرش به جای باردار شدن، پریود شده، روح و جسم او را افسرده می‌کند.
ملالی، آرزوی داشتن فرزندی را در آغوشش خیلی بیشتر از شوهر و اعضای خانواده‌ی شوهرش دارد؛ او می‌گوید که شاید شوهرش داشتن طفل را تنها برای روزهای پیری و تنهایی، میراث و رها شدن از زیر بار طعنه‌ی اطرافیانش مبنی بر این که او مردانگی ندارد و اثبات مردانگی می‌خواست؛ اما من داشتن یک کودک را برای تجربه‌ی حس شیرین مادری، عشق، عاطفه و زندگی می‌خواستم.
ملالی بعد از تحمل سال‌ها رنج و درد مادر نشدن، شکنجه‌های شوهر و طعنه‌های اطرافیانش تصمیم می‌گیرد تا برای شوهرش زن دیگری بگیرد و خود را از زیر شکنجه‌های شوهرش رها کند. تصمیمی که گویا سال‌ها است در ذهن شوهرش می‌گذرد؛ اما تنها به شکنجه کردن ملالی اکتفا می‌کند و از تصمیمش چیزی نمی‌گوید تا ملالی را با این شکنجه‌ها به چنین تصمیمی وا دارد و مسؤولیت‌های بعدی را گردن او بگذارد. ملالی با یک مقدار پول پس‌اندازی که داشته و فروختن طلاهایش در مصارف ازدواج شوهرش به این امید سهیم می‌شود که روزی بتواند فرزند شوهرش را مانند بچه‌ی خودش که هیچ گاهی نداشته، دوست داشته باشد. چندین ماه از عروسی دوم شوهرش می‌گذرد و در این چند ماه، دیگر شوهرش با او هیچ رابطه‌ای ندارد؛ حتا رابطه‌ی جنسی که قبلا هیچ گاهی از او قضا نبود دیگر با ملالی ندارد و بودن و نبودن ملالی در خانه‌ی شوهرش برای او فرقی ندارد و همه‌ی توجه شوهر و اعضای خانواده‌اش به عروس نو خانه‌ی شان است؛ زنی که شاید آن‌ها را به قله‌ی خوش‌بختی داشتن فرزند برساند. ملالی مجبور به انجام کارهای خانه و مواظبت از تازه‌عروس است.
بعد از سپری شدن چند ماه و باردار شدن عروس نو، دیگر کسی ملالی را در آن خانه نمی‌خواهد او را به سان سربار، در خانه‌ی شان می‌دانند تا شوهر و همسر شوهرش او را از خانه بیرون می‌کنند.
دیگر تلاش و تقلای ملالی برای بودن در خانه‌ی شوهر سودی ندارد و به زودی شوهرش او را طلاق می‌دهد. مراجعه کردن ملالی به هر دری از درهای دولت، هیچ سودی در بر ندارد و با این پاسخ مواجه می‌شود که شوهر او از لحاظ قانونی و شرعی حق داشتن همسر دوم و سوم و چهارم را هم دارد و طلاق هم حق مرد است و هیچ کمکی نمی‌توانند به ملالی کنند به جز این که برای گرفتن حق مهرش او را یاری رسانند؛ اما زمانی که ملالی ازدواج کرده نه نکاح خطی در کار بوده و نه هم مهری. ملالی با شاکی شدن از تقدیرش می‌گوید که «خودکرده را نه درد است و نه درمان» و باید بعد از سال‌ها زندگی مشترک پر از درد و شکنجه حالا باقی زندگی‌اش را در بی‌سرنوشتی بگذراند.