دختری که پدرخوانده‌اش او را فروخت

افسانه یاس
دختری که پدرخوانده‌اش او را فروخت

آیا می‌توان قانونی را در نظام‌های بشری جهان پیدا کرد که به مردی اجازه یا اختیار این را بدهد که زنی را بفروشد؟ آیا زن کالا است که مردی بخواهد روی آن قیمت بگذارد و بتواند بدون هیچ پیگیری قانونی، تصمیم برای خرید یا فروش بگیرد؟

باتأسف، در افغانستان «دخترفروشی» معضلی محسوس در جامعه‌ی سنتی ما است که برای خودش در بین خانواده‌ها جا خوش کرده است و پیامدهای این عُرف ناپسند در زندگی زنان، چیزی جز خشونت، فساد اخلاقی و ناپایایداری خانواده نیست که باید آن را از ذهن جامعه پاک کنیم. از ذهن مردانی که تنها به این دلیل این که جنسیت شان مرد است در خیال مالکیت بر دختر، خواهر و زن شان استند.

در جامعه‌ی امروز افغانستان، زنانی که با چنین تصویر ذهنی، توسط مرد خانواده، فروخته شدند و زندگی به کام شان تلخ شده است، بسیار اند.

«غنچه» دختری ۱۷ ساله که جرمش «زن به دنیا آمدن» است، یکی از هزاران زنی است که مردی ( برادر/ پدر) به خود حق داده است در برابر پول هنگفت او را به مرد دیگری بفروشد.

 زندگی از کودکی، روی خوش به غنچه نشان نداده است و درست زمانی که یک‌سال دارد، پدرش از دنیا می‌رود و مادرش بعد از مرگ شوهر، تصمیم به ازدواج مجدد با مردی دیگری می‌گیرد.

غنچه کودک است و از همان کودکی در آغوش خانواده‌، شوهر دوم مادرش را پدر صدا می‌کند. این دختر بعدها که بزرگ‌تر می‌شود، می‌فهمد، مردی که او پدر صدایش می‌کند و به جای محبت پدرانه، در جواب خشم و نفرتش را به او می‌دهد، ناپدری‌اش است.

ناپدری با هفده‌ساله شدن دخترخوانده‌اش، دل به خیالی شوم بسته است. غنچه دختر جوان و زیبایی شده است و پدرخوانده‌اش هم منتظر اولین خواستگار است که دروازه‌ی خانه‌ی شان را بکوبد تا غنچه را خواستگاری کند. یک ماه بعد این اتفاق می‌افتد. این مرد، دخترخوانده‌اش را به نخستین خواستگاری که به گفته‌ی خودش از قوم کوچی است، می‌دهد؛ اما مرد خواستگار شرط‌هایی دارد برای پدرخوانده‌ی غنچه.  شرط‌های مرد خواستگار این است که بدون برگزاری مراسم عروسی و نکاح، غنچه را به محل اقامتش برده و زندگی شان را بدون هیاهو و خبردار شدن کسی شروع کنند.

پدرخوانده‌ی غنچه، شرط مرد خواستگار را می‌پذیرد و در برابر پول هنگفت (سیزده لک افغانی نقد)، دست غنچه را در دست مرد کوچی گذاشته و هر دو را روانه‌ی خانه‌ی شان می‌کند.

مرد کوچی، غنچه را با خود به محلی که همراه دیگر خویشاوندانش خیمه زده و اتراق کرده ‌اند، می‌برد. خیمه‌ای که غنچه گمان می‌کرد، خانه‌ی بختش خواهد بود.

خیمه‌ی بخت غنچه آن شب با تنهایی مرموزی پر می‌شود. غنچه منتظر شوهرش است تا بیاید و به این تنهایی پایان بدهد؛ اما این انتظار، خلاف تصور ذهنی غنچه با آمدن پدر شوهر به پایان می‌رسد. پدر شوهرش از رسم و عرف زندگی صحرانشینی می‌گوید و بار دیگر غنچه در تنهایی، خیمه‌‌ی شب اول زندگی مشترک را به صبح می‌رساند.

زندگی صحرانشینی برای غنچه چند روزی بیشتر دوام پیدا نمی‌کند و یک هفته نشده، خانواده‌ی شوهرش همراه با او به خانه‌ی دوطبقه‌ای در یکی از نواحی شهر کابل کوچ می‌کنند و در آن خانه مستقر می‌شوند.

شوهر غنچه، در مدت یک ماهی که از آمدن غنچه به خانه‌اش گذشته است، تنها دو یا سه بار به دیدن او رفته و هیچ میلی هم برای برقراری رابطه‌ی جنسی با زن خود نشان نمی‌دهد؛ رفتاری که غنچه را مشکوک کرده و هر لحظه هزاران سوال در ذهن او رژه می‌رود.

در عصر یکی از روزها، پدرشوهرش از غنچه می‌خواهد که برای پذیرایی از مهمانان آمادگی بگیرد. با آمدن مهمان‌ها، غنچه که خود را آراسته است، با پتنوس چای وارد مهمان‌خانه می‌شود. او با صحنه‌ی غیر منتظره‌ای روبه‌رو می‌شود. مردان زیادی همراه چند زن که لباس‌های شیک بر تن دارند و رایحه‌ی عطر شان فضا را پر کرده است، دور تا دور مهمان‌خانه نشسته اند و با نگاه‌های خریدار به او می‌نگرند. دو دختر جوان هم سن‌و‌سال غنچه هم در جمع حضور دارند با لبخندهای ملیحی بر لب. آن نگاه‌ها و لبخندها غنچه را گیج می‌سازد. او نمی‌تواند معنای آن لبخندها و نگاه‌ها را بفهمد. چند دقیقه بعد تحملش پایان می‌یابد. مهمان‌ها و مهمان‌خانه را ترک می‌کند و بیرون می‌شود.

روز بعد، پدرشوهر سراغ غنچه را می‌گیرد و با دیدن او برایش می‌گوید: «حالا وقت آن رسیده پول‌هایی را که به عنوان تویانه به پدر او داده را پس بدهد.»

غنچه از این خواست پدر شوهرش شوکه می‌شود. او حتا یک افغانی هم ندارد؛ اما با ادامه‌ی حرف‌های پدرشوهرش، می‌فهمد که آن‌ها به چه منظوری او را به خانه‌‌ی شان آورده و چرا تا کنون مردی که شوهرش است، تمایلی به رابطه‌ی جنسی با او ندارد. چرا این خانواده زندگی صحرانشینی‌ شان را رها کرده و آمده و در دل کابل، زندگی شهری را برگزیده اند. جواب تمام سوال‌های غنچه در این حرف پدر شوهر است که: «تو گنج استی و چیزهایی داری که هیچ یک از دختران این جا ندارند. پوست سفید و تن گوشتالو برای مشتریان ‌مان ارزش ویژه‌ای دارد. آن‌ها برای دختر کم سن‌و‌سال و باکره. پول خوبی خواهند داد.»

غنچه این‌جا است که می‌فهمد خانواده‌ی شوهرش، کار شان این است که دختران کم سن‌و‌سال را اختطاف می‌کنند یا از نزد والدین شان با پرداخت پول هنگفتی خریده و مدت زمانی دختران را نگه‌داری و مراقبت می‌کنند تا این دختران برای تن فروشی آماده شوند. آن خانواده، از دختران جوان و ناآگاه روسپی‌ می‌سازند.

غنچه بعدها شاهد این است که دختران خود خانواده نیز به راحتی و در رضایت کامل به انجام روابط نامشروع با دیگر مردانی که به عنوان مشتری به خانه‌ی ‌شان می‌آمدند، تمایل نشان می‌دادند و در ازای رابطه‌ی جنسی ‌شان پول، زیورات و اشیای گران‌بها مطالبه می‌کردند.

غنچه نمی‌خواهد شبیه دختران دیگر آن خانه باشد. برای همین، با پدرشوهرش مخالفت می‌کند. این مخالفت و سرپیچی، خشونت‌های فیزیکی را به همراه دارد که پدرشوهر غنچه، مجری این خشونت‌ها است.

لت‌و‌کوب و شکنجه‌های پدرشوهر با گذشت هر روز  از مخالفت غنچه، شکل خشن‌تری به خود می‌گیرد تا این که غنچه دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده و رضایت خود را با درخواست پدرشوهر اعلام می‌کند و پدرشوهر، به خشونت‌هایش پایان می‌دهد.

غنچه از شکنجه‌ها رهایی یافته؛ اما او باید خودش را برای اولین مرد مشتری آماده کند. مردی که برای هم‌بستری با غنچه حاضر شده است مبلغ زیادی را به پدرشوهر غنچه بپردازد. پدرشوهر، برای آن مرد گفته است که این دختر باکره است و قیمت را به همین دلیل بالا برده است.

قرار پدرشوهر و آن مرد سه شب بعد است. صبح روزی که باید غنچه در اختیار آن مرد مشتری قرار بگیرد، پدرشوهر او را به بازار می‌برد تا لباس مجلل‌تر برای قرار ملاقات به تن داشته باشد. غنچه در حین خریداری، از غفلت پدرشوهرش استفاده کرده و ناگهان تصمیم به فرار می‌گیرد. او نفس نفس زنان از دست پدر شوهر می‌گریزد.

دورتر که می‌شود، نزد دکان‌داری می‌رود تا تلفونی برای تماس با خانواده‌اش درخواست کند. تماس برقرار می‌شود و خانواده‌ی غنچه به دنبالش به همان دکان می‌آیند. خانواده از تمام ماجرا باخبر می‌شوند و برای مشاوره به نهادی که کار شان مبارزه با خشونت علیه زنان است، می‌روند. موضوع رسمی شدن قضیه و شکایت مطرح می‌شود؛ اما غنچه مخالف این کار است چون می‌ترسد با پیگیری و تحت تعقیب قرار دادن آن افراد، زندگی او با خطر مرگ مواجه شود. غنچه، به دوری از آن خانواده اکتفا می‌کند؛ اما از ادامه‌ی این نوع زندگی برای دخترانی که در آن خانه اند، عذاب وجدان دارد.