خوش‌خو شدن مردان در گرو زن گرفتن نیست

افسانه یاس
خوش‌خو شدن مردان در گرو زن گرفتن نیست

پدری پشیمان که با تصمیم اشتباهش به خاطر موافقت با ازدواج دخترش،‌ حالا خود را ملامت می‌کند، آمده است تا دخترش را از جهنمی که در آن گرفتار کرده است، نجات دهد. او عزمش را جزم کرده و آستین بالا زده است. با چشمان اشک‌آلود گوشه‌ی اتاق دادگاه ایستاده است. دادگاهی که برای درخواست تفریق صابره از شوهرش برگزار شده است.
اتاق دادگاه پر از سکوت می‌شود. دادستان همین که متن دادخواست را می‌خواند به سمت صابره می‌روم و او را در آغوش می‌گیرم. دختر جوان بغضش در آغوشم می‌ترکد و شروع به گریستن می‌کند. گویی اولین بار است کسی او را به خاطر هم‌دردی در آغوش گرفته است.
با آرام شدن صابره در آغوشم، حس می‌کنم تمام دردهایی را که این دختر جوان تا حالا تحمل کرده است، به تن من هم رسوخ می‌کند. من هم همراه صابره اشک ریختم که دختری زیبا، ساده، پر از حسرت و درد است و بیست سال دارد.
به بدنش نگاهی انداختم، جراحت در تمام بدنش مشهود بود و به گفته‌ی خود صابره، چند استخوانش نیز شکسته است.
صابره زمانی که ۱۶ سال داشت، پدرش او را به برادرزاده اش نکاح می‌کند. برادرزاده‌ای که چند سال را در جنگ سوریه سپری کرده و وضعیت روانی بدی دارد. چهار سال قبل پدرش او را برای کسب درآمد، به یکی از کشورهای همسایه فرستاده و او از آن‌جا به سوریه رفت و مشغول جنگیدن شد. پول درآمدش را پس‌انداز کرده و بعد از چندین سال با وضعیت خیلی بد روانی به افغانستان برمی‌گردد.
جنگ، روح و روان پسر را آسیب زده و از او یک مرد پرخاشگر و عصبی ساخته است. عصبانیت و پرخاشگری در خانه سبب می‌شود که خانواده اش به دنبال پیدا کردن راه حلی باشند. در نهایت یک راه حل را مؤثر می‌دانند. راه‌حلی که از برداشت نادرست خانواده‌های افغانستانی نشأت می‌گیرد؛ مقوله‌ای که در اکثر خانواده‌های افغانستانی مرسوم است. این خانواده‌ها بر این باور هستند که اگر پسر جوانشان با مشکلی روحی و روانی روبه‌رو است، اگر برایش زنی را به عنوان شریک زندگی انتخاب کنند، تمام مشکلات پسرشان حل می‌شود.
خانواده‌ی پسر به چندین جا به خواستگاری مراجعه می‌روند؛ اما خانواده‌های دختر به محض اطلاع از وضعیت روحی و روانی پسر، جواب منفی می‌دهند. پدر خانواده‌ ناچار به سمت خانه‌ی برادرش می‌رود و صابره را که دخترکاکای پسر است، خواستگاری می‌کند. این خواستگاری چند مرتبه تکرار می‌شود و با وجود مخالفت‌های صابره، خانواده‌های پسر و دختر با این ازدواج موافقت می‌کنند و صابره به نکاح پسرکاکایش در می‌آید.
صابره زندگی اش از همان روز اول، رنگ درد را به خود می‌گیرد. شوهرش او را از همان روزهای آغازین زندگی مشترک شان به بهانه‌‌های مختلف، شکنجه و صابره را تهدید می‌کند که سکوت کند و حرفی نزند.
کم کم با ادامه‌ی لت‌وکوب‌ها و شکنجه‌ها از سوی شوهر، صابره می‌فهمد که شوهرش دچار مشکل روانی است و از آزار و اذیتش لذت می‌برد. او باالفاظ رکیک صابره را مورد خشونت کلامی قرار می‌دهد؛ اما تا هنوز صابره سکوت کرده و به خانواده‌اش حرفی نزده است.
اما کم‌کم تداوم این خشونت‌ها، صبر صابره تمام می‌شود و او از دست شوهر به کاکایش که پدر شوهرش است، شکایت می‌کند. جواب پدر شوهرش تنها تأیید خشونت‌ها از سوی پسرش است و به صابره پیشنهاد می‌دهد که به خاطر کاهش ضرب و شتم‌های شوهرش، بهتر است فرزندی به دنیا بیاورد تا مهر فرزند در دل پدر کاشته شود و جلوی لت‌وکوب‌های بیشتر را بگیرد.
به دنیا آوردن فرزند هم تأثیری در کاهش خشونت‌ها نمی‌گذارد. صابره دختری به دنیا می‌آورد؛ اما بی‌تأثیر است و این بار مادر و دختر، هر دو مورد خشونت‌های مرد قرار می‌گیرند و اخلاق شوهر صابره هر روز بدتر می‌شود.
سه سال از ازدواج صابره گذشته است، او به خاطر لت‌وکوب‌های شوهرش حالا جرأت رفتن به خانه‌ی پدرش را ندارد. بارها شوهرش او دخترش را از خانه بیرون انداخته و صابره مجبور می‌شود شب را تا صبح در هوای سرد، داخل حویلی سپری کند.
در یکی از روزها که صابره، کودک دومش را باردار است، شوهرش زنی دیگری را به خانه می‌آورد و صابره اعتراض می‌کند. با این اعتراض، شوهرش صابره را به گونه‌ی شدید لت‌وکوب می‌کند. برای صابره خون‌ریزی پیش می‌آید، پایش می‌شکند و کمرش ضربه می‌بیند، شوهرش او را از خانه بیرون انداخته و به خانه‌ی پدرش می‌فرستد.
صابره با تن پر از درد و روحی پر از رنج، حالا برای تعیین سرنوشتش به نهادهای عدلی مراجعه کرده و می‌گوید که در پی انتقام نیست و نمی‌خواهد از شکنجه‌های شوهرش شکایت کند. همین که بتواند خود و کودکش را از سایه‌ی شوم خشونت‌های شوهر روانی‌اش نجات دهد، کافی است.