زنی که قربانی تابوها شد

افسانه یاس
زنی که قربانی تابوها شد

آرزو می‌کرد که کاش زودتر از این‌ها در باره‌ی اندام جنسی خودش آگاهی داشت و نه تنها خودش که شوهرش و دیگر اعضای خانواده‌اش نیز از این که اندام جنسی زن دارای چه ویژگی یا ساختاری است، آگاهی داشتند تا ‌که این ناآگاهی زندگی او را این چنین به تباهی و بدنامی نمی‌کشاند.

با خودش فکر می‌کند چه کسی می‌تواند مقصر تمام این بدبختی‌ها و دردهایش باشد؟ چرا کسی در زندگی او نبوده تا بگوید که قبل از ازدواج با توجه به سنت‌های مرسوم در جامعه‌اش می‌رفت به نزد دکتر نسایی و همه‌ی این اتفاقات را برای او و شوهرش توضیح می‌داد تا شاید امروز زیر خشونت، این چنین رنجور نمی‌بود و یا این ‌که حد اقل شوهرش با آگاهی در باره‌ی اندام جنسی زنانه، دیگر زن خود را به فاحشه بودن و بی‌حیایی متهم نمی‌کرد و هم اکنون هر دو می‌توانستند در کنار هم با عشق و محبت به جای این همه نفرت و کینه، زندگی کنند.

آری!

«هلاله» (نام مستعار) زنی ‌که داستان زندگی‌اش روایت درد در جامعه‌ای است که در عدم آگاهی از مسایل جنسی بزرگ شده است. هلاله، پشت دروازه‌ی محکمه با دست داشتن پرونده‌ای، برای طلاق با چشمانی گریان نشسته است. زیبایی چشمانش را سرخی گرفته است. رنگی که معلوم است از شدت بسیار گریستن، بر چشمانش نشسته است. از هلاله می‌خواهم که برایم بیشتر بگوید. از دردی بگوید که پای او را تا پشت دروازه‌ی محکمه‌ی خانوادگی برای گرفتن طلاق کشانیده است و چرا با این‌ که درخواست طلاق داده است؛ اما هنوز ناراحت است و اشک می‌ریزد. مگر خشونت‌هایی که شوهرش بر او روا داشته است، کافی نیست که هنوز برای زندگی‌اش در حال گریستن است.

هلاله می‌گوید که او درخواست طلاق نداده و این شوهرش است که می‌خواهد او را  طلاق بدهد. در حالی ‌که هنوز از زندگی آنان بیش از چهار ماه نگذشته است.

هلاله برای از دست‌دادن زندگی‌اش و ادامه‌ی زندگی با شوهرش اشک نمی‌ریزد؛ او با گلویی بعض گرفته که دردی تلخ در حال فشردن آن است، ادامه می‌دهد که «من به خاطر از دست دادن آبرویم اشک می‌ریزم و این که آن‌ها بدون آن ‌که بفهمند، من را فاحشه صدا زدند، من را بدکاره گفتند، من را لت‌وکوب کردند. بی آن که گناهی داشته باشم و کاری کرده باشم، به من حتا اجازه‌ی حرف زدن هم ندادند و با این که یک‌ماه از عروسی‌ام نگذشته بود، به جای عشق و محبت، مثل برده‌های جنسی از سوی شوهرم لت‌وکوب و شکنجه شدم.»

آری!

هلاله در سرزمینی به دنیا آمده است که زن بودن در آن دشواری‌های زیادی دارد که هیچ زنی در جغرافیاهای دیگر با آن روبه‌رو نیست. سرزمینی که مردانش درک درستی از اندام زنانه ندارند و زنان هم به درستی نمی‌توانند از اندام جنسی ‌شان، حتا با یکدیگر حرف بزنند. اندام جنسی در جامعه‌ی مردسالارانه‎ی افغانستان، یعنی تابو و حرف زدن از تابوها هر زنی را ممکن است با زدن برچسب‌های روبه‌رو کند که تمام زندگی آن زن را زیر تأثیر قرار دهد.

هر کودکی، چه پسر و چه دختر، فرقی نمی‌کند و نیاز است در هنگامی که به سن بلوغ می‌رسند، در باره‌ی اندام‌های جنسی خود بیشتر بدانند و آگاهی ‌شان از این موضوع‌ها نباید محدود به پیچ پیچ‌های زنانه‌ی داخل خانواده‌ها یا بازگویی تجربه‌های ناقص دیگران باشد. هر کودکی که به سن بلوغ می‌رسد، نیاز دارد تا از روابط زناشویی و خصوصیات اندام جنسی‌اش بیشتر بداند تا این محدودیت‌ و ناآگاهی‌ها سبب نشود که بعد از ازدواج با مشکلی که برای هلاله رخ داده است، مواجه شده و زندگی‌اش برای موضوع حل‌شده‌ای مثل بکارت که در جهان حالا دیگر تابو نیست، رنگ درد را به خود بگیرد.

هلاله همین شش ماه پیش دختری جوانی بود که با هزاران شوق و رؤیا، لباس عروسی به تن کرد تا به گفته‌ی مادرش، شب عروسی با لباس سفید به خانه‌ی بخت برود و با لباس سفید از خانه‌ی بختش بیرون بیاید؛ اما هلاله مدت چندانی طول نکشید که لباس سفید را با لباس سیاه عوض کرد و در همین مدت کوتاه، آن‌قدر از سوی شوهر و خانواده‌ی شوهرش شکنجه و زخم زبان دید که تصورش را هم نمی‌کرد.

از هلاله خواستم با این‌ که ممکن است برایش دشوار باشد؛ اما کمی بیشتر از بدبختی‌ای که بر دامن زندگی زنانه‌ی او نشسته است با من حرف بزند تا این طوری هم خودش سبک شود و هم این ‌که این تجربه‌ در زندگی دختر دیگری تکرار نشود. هلاله، این چنین ادامه می‌دهد که شب زفاف خانواده‌ی شوهرم به پسر شان دستمال سفیدی دادند تا از باکره بودنم اطمینان پیدا کنند.

آن شب صبح می‌شود. همان فردایش است که نگون‌بختی زندگی‌ هلاله شروع می‌شود. «من بکارت حلقوی داشته‌ام و از این موضوع شوهر و خانواده‌ی شوهرم هیچ اطلاعی نداشتند؛ یعنی آنان اصلا نمی‌دانستند که زنانی هم هستند که بکارت آن‌ها حلقوی باشد که در زمان نزدیکی، هیچ خونریزی نداشته باشد. سفید ماندن آن دستمال در شب زفاف ‌مان، مدرکی شد بر این ‌که شوهرم و خانواده‌اش هر جا که حرفی به میان می‌آمد، من را فاحشه و بدکاره بخوانند. صبح فردای عروسی‌ مان، شوهرم من را به رابطه داشتن قبل از عروسی متهم کرد و با خشونت جنون‌آسا ضربات مشت و لگد بر من وارد کرد که من زیر آن ضربات و اندام مردانه‌ی شوهرم تنها توانستم یک جمله بگویم: «قسم می‌خورم، کاری نکردم. بیا برویم آزمایش بدهیم و داکتر نسایی برایت بگویید.» جمله‌هایی که هیچ وقت به گوش شوهرم نرفت و هیچ گاه نخواست حرفم را جدی بگیرد و تا که توانست مرا خرد کرد و مقصر دانست.»

زندگی مشترک هلاله بعد از چند هفته که شوهرش او را پی‌هم فاحشه می‌خواند، می‌گذرد تا آن که شوهرش در کنار زخم زبان‌ و ناملایمتی‌های دیگر، تصمیم می‌گیرد که از هلاله برده‌کشی‌های جنسی کند و در زمان مقاربت با زنش، از اندام هلاله به روش‌های خشن بهره‌ی جنسی ببرد که تحمل آن برای هلاله دشوار می‌شود. هلاله اعتراض خود را به خانواده‌ی شوهرش می‌رساند؛ اما شوهرش، در میان جمعی از بزرگان قوم که نشسته استند تا به این اعتراض هلاله رسیدگی کنند، دستمال سفید بدون لکه‌ی خون از شب زفاف را از جیب بیرون می‌کشد و هلاله را این بار در جمع، فاحشه و بدکاره می‌خواند؛ اما این اتهام، یک اتهام ساده به زن نیست که فقط با نشان دادن یک دستمال سفید برجامانده از شب زفاف بتوان بر عفت و کرامت انسانی زن وارد کرد. پس در نهایت بعد از مدتی مشوره و نظرخواهی، بزرگان قوم شوهر هلاله را مجبور می‌کنند که او هلاله را برای معاینات نسایی به شفاخانه ببرد و نتیجه‌ی آن آزمایشات هم همان می‌شود که هلاله از روز اول ادعای آن را داشت.

اما اثبات این ادعا دیرهنگام است؛ زمانی است که هلاله بعد از چهار ماه زندگی مشترک به یک برده‌ی جنسی تمام‌عیار برای شوهرش بدل شده است.

یک جسم گوشت‌آلود که بر تنش آثار شکنجه‌هایی که بر او وارد شده است از درد بی‌پایانی حرف می‌زد؛ دردهایی که با درخواست طلاق هم نمی‌تواند التیام بیابد.