سرنوشت دختر امریکایی که عاشق پسر افغان شد

افسانه یاس
سرنوشت دختر امریکایی که عاشق پسر افغان شد

شش سال پیش از طریق شبکه‌ی اجتماعی فیس‌بوک با محمد دوست شده بود، با گذشت زمان این دوستی جایش را به عشقی جان‌سوز تبدیل کرد که باعث شد اُرسلا «نام مستعار» از ارزش‌های مذهبی، فرهنگی و سطح اقتصادی‌ای که می‌توانست زندگی خوبی را برایش تعریف کند، دل بکند و مرفه‌ترین کشور دنیا را به مقصد بدترین کشور دنیا به لحاظ امنیتی، اجتماعی و فرهنگی ترک کند.
اُرسلا، شش سال پیش با محمد در فیس‌بوک دوست می‌شوند؛ دوستی‌ای که پس از یک سال به عشق تبدیل می‌شود؛ عشقی که برای اُرسلا همه چیز است؛ اما بعدها مشخص می‌شود که برای محمد فقط رسیدن به امریکا بوده است. محمد شهروند افغانستان و استاد در یکی از کورس‌های آموزش زبان انگلیسی که به زبان اُرسلا تسلط کامل دارد.
پس از گذشت یک سال از دوستی اُرسلا و محمد که دیگر به عشق تبدیل شده است، محمد برای اُرسلا درخواست ازدواج می‌دهد و از او می‌خواهد که مسلمان شود. برای اُرسلا که هیچ چیزی باارزش‌تر از عشقی که به محمد دارد نیست، به درخواست محمد پاسخ مثبت می‌دهد و پس از مسلمان شدن، برای محمد دعوت‌نامه‌ی امریکا می‌فرستد.
محمد و اُرسلا با هم ازدواج می‌کنند و محمد پس از چند بار رفتن به امریکا و گرفتن اقامه‌ی دائمی به کمک اُرسلا، با خانمش به افغانستان بر می‌گردند و در خانه‌ی محمد زندگی مشترک را شروع می‌کنند. اُرسلا از اولین روزهایی که وارد افغانستان و خانواده‌ی به شدت مذهبی محمد می‌شود، با شرایط محدودی روبه‌رو می‌شود که همه را برای ارج گذاشتن به تفاوت‌های فرهنگی و مذهبی در افغانستان، بی چون‌وچرا می‌پذیرد؛ اما این محدودیت‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شود و اُرسلا را در قیدوبندهایی اسیر می‌کند که حتا در حضور خانواده‌ی محمد، اجازه‌ی حرف زدن به زبان انگلیسی با محمد را ندارد و خانواده‌ی محمد به دلیل این که آنان نمی‌فهمند اُرسلا با شوهرش چی می‌گوید، او را مجبور به سکوت و یادگرفتن زبان فارسی می‌کنند.
اگر تهِ لهجه‌ی فارسی، چشم‌های آبی و موهای‌ بورش را در نظر نگیریم، اُرسلا دیگر زنی است افغانستانی که با تمام عرف و عنعنات زنان افغانستانی از لباس تا رفتار خودش را عیار کرده است.
اُرسلا حامله می‌شود و از طرف خانواده‌ی محمد برای این که مبادا برآمدگی شکمش دیده شود، در داخل خانه هم حتا مجبور به پوشیدن چادر بزرگی می‌شود که سر تا پایش را بپوشاند و گاهی اگر این چادر از سر و جانش دور شود، مورد خشونت‌های لفظی و روانی محمد و خانواده‌اش قرار می‌گیرد.
او حق بیرون شدن از خانه را ندارد و مانند یک زندانی در خانه‌ی محمد در حالی که باردار است، مجبور به کارهای سنگین می‌شود. اُرسلا عشقی که برایش از همه چه مهم بود و کشورش امریکا را با همه امکانات زندگی‌اش کنار گذاشته و برای رسیدن به محمد به افغانستان آمده است، حالا دیگر حتا توجهی از محمد نمی‌بیند و محمد با لت‌وکوب کردن او نزد خانواده‌اش، احساس افتخاری را به دست می‌آورد که ناشی از عقده‌ی یک افغانستانی می‌تواند باشد.
اُرسلا اولین طفلش را به دنیا می‌آورد. پس از به دنیا آمدن طفلش، هنوز هم خشونت‌ها ادامه دارد و خانواده‌ی محمد هر روز او را با بهانه‌های گوناگون تحقیر می‌کنند و طوری وانمود می‌کنند که انگار بزرگ‌شدن آن کودک در آغوش یک زن امریکایی، می‌تواند بر اخلاق و آینده‌ی آن کودک تأثیر منفی به جا بگذارد. به باور خانواده‌ی محمد، اخلاق و معیار برای زندگی چیزی است که آنان درست می‌پندارند و همه روزه بر اساس عرف‌های حاکم، زیر نام مذهب و یا هرچیزی دیگر، اُرسلا را مورد شکنجه و خشونت قرار می‌دهد.
اُرسلا پس از مدتی که طفلش به دنیا آمده است، به مشکل خودش را به سفارت امریکا می‌رساند و همه چیز را در میان می‌گذارد؛ اما هیچ کمکی از سوی سفارت امریکا به دست نمی‌آورد. دوباره به همان خانه نزد محمد و خانواده‌اش بر می‌گردد و مجبور می‌شود به خشونت‌های محمد و خانواده‌اش که هر روز شکل خشن‌تری به خود می‌گیرد کنار بیاید و صدایش را در گلو خفه کند.
اُرسلا همه چیز را تحمل می‌کند و این که خودش باعث شده است با خوش‌باوری‌اش چنین سرنوشتی را برای خود رقم بزند، دندان در جگر می‌فشارد و هر چه بر او می‌گذرد را قبول می‌کند. پنج سال را این گونه دوام می‌آورد تا این که روزی خشم محمد به انتهایش می‌رسد و پس از لت‌وکوب بی‌رحمانه‌ی اُرسلا، پاسپورت و شناس‌نامه‌ی امریکایی و کودکش را گرفته با گفتن طلاق از خانه بیرونش می‌اندازد.
اُرسلا که هیچ جایی برای رفتن ندارد و سر از هیچ قانون افغانستان در نمی‌آورد، باز هم به سفارت امریکا مراجعه می‌کند؛ اما این بار هم هیچ کمکی از این آدرس به دست نمی‌آورد. او به یکی از دوستان محمد که در کورس زبان انگلیسی استاد است مراجعه می‌کند و از او کمک می‌خواهد. آن دوست محمد با گرفتن تعهد این که محمد خبر نشود، با اُرسلا همکاری می‌کند و پرونده‌ی اُرسلا را به یکی از نهادهای دفاع از حقوق زنان می‌رساند.
اُرسلا که حالا دست از عشق شسته، به دنبال این است تا هر طوری شده طفلش را از محمد پس بگیرد و نگذارد در خانواده‌ای بزرگ شود که فردا باعث بدبختی زن و یا زنانی شود. پرونده‌ی اُرسلا توسط وکیل مدافع از سوی یکی از نهادهای دفاع از حقوق زنان در نهادهای عدلی و قضایی پیش برده می‌شود. نهادهای عدلی و قضایی پس از شنیدن حرف‌های اُرسلا می‌گویند که چون لفظ طلاق یک بار ذکر شده است، طلاق شمرده نمی‌شود و او مجبور است دوباره با محمد کنار بیاید؛ اما اُرسلا که دیگر به هیچ وجه بودن با محمد و خانواده‌ی او را قبول ندارد، از ترس نمی‌تواند دوباره به آن خانه برگردد، درخواست طلاق می‌کند و به دنبال این است که با گرفتن حق حضانت پسرش، دوباره با او به امریکا برگردد و نگذارد پسرش هم مردی شود مانند محمد.