شش ماه حبس خانگی و لت‌وکوب عروس خردسال

افسانه یاس
شش ماه حبس خانگی و لت‌وکوب عروس خردسال

یکی از پدیده‌های بدی که در فرهنگ افغانستان جا خوش کرده است، متاسفانه فرهنگی به نام ازدواج زیر سن است و اگر پرونده‌های خشونت علیه زنان را ورق بزنی در میان هر چندتا پرونده، حتما یک یا دو پرونده را خواهی یافت که دختران خردسالی وادار به ازدواج‌ زیر سن از سوی خانواده‌‌ی شان شده اند و با قبول این مجبوریت زندگی این دختران خردسال که در یک شب تغییر می‌کند و وادار به تحمل زندگی زناشویی می‌شود، مسیر خود را تغییر می‌دهد. زندگی مشترک و ازدواج‌های زیر سن همواره توأم با خشونت‌هایی از سوی همسران این کودکان می‌باشد. ازدواج زیر سن هر چند در قانون حمایت از حقوق کودک و منع خشونت علیه زنان جرم پنداشته شده است؛ اما تا هنوز ما شاهد این گونه قضایا در میان جامعه و خانواده‌های افغانی استیم. روایت زندگی شقایق دختری دوازده ساله، یکی از قضایای دردناکی است که با وادار شدنش به قبول ازدواج زیر سن، قامت این کودک را بالغ‌نشده خمیده است.

به ملاقات شقایق می‌روم؛ این دختر خردسال در وضعیت بسیار بد صحی و روانی قرار دارد و  هنوز آثار شکنجه، لت‌وکوب و کبودی‌هایی بر روی بدنش را می‌توان دید که گواه از دردهایی دارد که این دختر خردسال از سوی شوهرش متحمل شده است. شقایق با آن که دو سالی از زندگی با شوهرش را با مشقت بسیار گذرانده؛ اما هنوز در چهره‌اش معصومیت کودکی را می‌توان یافت.

این دختر با آن که به مدت دو هفته می‌شود که از شکنجه‌گاهی که شوهرش برای او ساخته است، بیرون آمده و در شفاخانه تحت تداوی قرار دارد؛ اما هنوز جسمش ضعیف است و ناله و زجه‌های خفیفی می‌زند که گویی به خاطر کابوس‌هایی است که با بستن چشم‌هایش سراغ او می‌آیند.

شقایق در کودکی یتیم می‌ماند و بعد از به دنیا آمدنش پدرش فوت می‌کند و مادرش نیز برای ادامه‌ی زندگی تصمیم به ازدواج با شخص دیگری را می‌گیرد. به همین خاطر، شقایق نزد برادر بزرگش می‌ماند و هنگامی که به سن دوازده‌سالگی می‌رسد، برادرش او را به مبلغ دو نیم لک افغانی با مردی که بیش از پانزده سال با او اختلاف سنی دارد، نکاح می‌کند. برادرش این تصمیم را فقط به خاطر نداری خودش و این که زودتر بتواند مسؤولیت نگه‌داری شقایق را از دوشش سبک کند، می‌گیرد.

شقایق بی‌خبر از همه جا و غرق در رویاهای کودکانه، به خانه‌ی مردی می‌رود که بعد از آن قرار است شوهرش باشد؛ اما این دختر دوازده‌ساله چه تعریفی از شوهر و زندگی مشترک می‌تواند داشته باشد در چنین سنی؛ چه درکی می‌تواند از رابطه‌ی جنسی زناشویی داشته باشد؟

شوهر شقایق بعد از ازدواج محل زندگی فعلی شان را ترک می‌کند و به ولایت دیگری همراه با خانواده‌اش و شقایق نقل مکان می‌کند تا بتوانند زندگی جدید شان را آغاز کنند. زندگی در مرحله‌ای که شقایق آن را شروع می‌کند، چهره‌ی خشن به خود می‌گیرد و این دختر خردسال را هر روز با درد و رنج بی‌شمار مواجه می‌کند.

شقایق هیچ تصوری برای زندگی مشترک ندارد و به همین خاطر کاستی‌هایی نیز در رفتارهایش در زندگی مشترک وجود و همین کاستی‌ها سبب می‌شود که هر روز خشونت‌های شوهرش و اعضای خانواده‌اش نسبت به او بیشتر شود.

این خشونت‌ها به حدی می‌رسد که بالاخره این عروس خردسال تصمیم می‌گیرد که از جفای خانواده‌ی شوهرش به خانه‌ی یکی از همسایگان پناه ببرد و این کار شقایق باعث می‌شود که شوهرش عصبی‌تر بشود و با برگرداندن همسرش به خانه، شدت خشونت‌هایش را افزایش بدهد.

این کار شقایق به گمان خانواده‌ی شوهرش سبب بدنامی و ننگین شدن آبروی شان شده است و این خانواده تصمیم می‌گیرند تا عروس خردسال شان را در تهکوی تشنابی تاریک با بوی مشمئزکننده‌ای زندانی کنند. هر روز به گونه‌ای تازه عروس شان را مورد شکنجه قرار می‌دهند و این روال به مدت شش ماه طول می‌کشد.

با طولانی شدن روند زندانی شدن شقایق، شک و گمان به دل ارقاب شقایق می‌افتد؛ چون در این مدت زمان هر یک از اقارب خواستار ملاقات شقایق می‌شدند، با مخالفت شوهر شقایق روبه‌رو می‌شوند؛ تا این که روزی یکی از اقارب نزدیک شقایق با جدیت تصمیم بر وارد شدن به خانه‌ی شوهر شقایق می‌کند که در نتیجه آن شخص از سوی شوهر شقایق زخمی می‌شود.

در ارتباط با این ماجرا، پولیس وارد قضیه می‌شود و  پولیس هنگامی که به خانه‌ی شوهر شقایق وارد می‌شود، آن دختر خردسال را در تهکوی تشنابی که زندانی شده است، در حالتی وخیم پیدا می‌کند.

در پیوند با این پرونده، شوهر، خواهر شوهر، برادر شوهر و خسور شقایق بازداشت می‌شوند و پرونده‌ی شان به دادستانی فرستاده می‌شود.

بررسی‌های طبی در این پرونده نشان می‌دهد که تمام اندام این دختر خردسال شامل دست‌ها، بازوان، گلو، نواحی کمر و شکم با سیخ داغ سوختانده شده است و حتا این سیخ‌های داغ از ساق پاهایش عبور کرده و اندامش کبودی‌های بیشماری از ضربات لگد و مشت بر خود جای داده. اعضای این خانواده گوش راست عروس خردسال شان را بریده اند و ناخن دست‌ها و پاهایش را نیز کشیده اند. بر سینه‌ی این دختر زخم‌های ناشی از سوختگی نیز دیده می‌شود. در گزارش طبی پرونده‌ی شقایق آمده است، افرادی که او را مورد شکنجه قرار داده اند با بی‌رحمی تمام اندام جنسی این دختر را نیز سوزانده اند.

این پرونده قرار است تا چند روز دیگر محکمه‌ی نهایی خود را بگذارند و شقایق با رأی قاضی پرونده برای همیشه از دست این خشونت‌ها و اعضای خانواده‌ی شوهرش رهایی یابد؛ اما با دیدن این دخترک خردسال در چنین شرایط روحی و جسمی، بعید می‌دانم شقایق بتواند این دردها را برای همیشه فراموش کند.

او خود را پشت ملحفه‌ی سفید رختخواب شفاخانه پنهان کرده است تا کسی را نبیند و کسی هم او را نبیند. من این گونه تصور می‌کنم که شقایق از آدم‌ها نفرت پیدا کرده است و دوست هم ندارد کسی برایش دلسوزی کند.

جلوتر می‌روم و به آرامی دست کوچکش را می‌فشارم و آرام برایش می‌گویم: روزهای بد زندگی‌ات به پایان رسیده و آرام باش شقایق.

سخنی با خواننده: با نشر چند نوشته‌ی پیشین که از سری نوشته‌های ستون «زندگی به رنگ زن» به نشر رسیده است، واکنش‌های متفاوتی از خوانندگان ستون دریافت کرده ام. برای این که نگرانی مخاطبان را جدی می‌پندارم، لازم می‌دانم تا برای آگاهی بیشتر مخاطبانم بنگارم که این روایت‌ها مستند استند؛ روایت‌هایی برخاسته از دل همین جامعه که ما در آن زندگی می‌کنیم. جامعه‌ای که یک جنس بر جنس دیگر چنین خشونت‌هایی را روا داشته؛ زیرا قانون جدیت خود را از دست داده است. پس من برای بازگویی خشونت‌های انجام شده هیچ مظلوم‌نمایی را برای زن نمی‌کنم و نیاز هم نیست؛ چون این خشونت‌ها و دردها واقعیت دارند و بر اساس اسناد رسمی پرونده‌های ثبت شده از خشونت علیه زنان نگاشته می‌شود و زاده‌ی هیچ ذهن خیال‌بافی نیست. این روایت‌ها واقعیت زندگی زن در جامعه‌ی افغانستان است که رنگ درد، خشونت و قربانی شدن را به خود گرفته است. این روایت‌ها زندگی‌هایی استند که در همین نزدیکی مان اتفاق افتاده اند و ما تا کنون چشم و گوش خود را بر آن بسته بودیم.