زنی که فریب سواد شوهرش را خورد

افسانه یاس
زنی که فریب سواد شوهرش را خورد

نُه سال پیش، زمانی که سوسن هفده‌ساله است و امتحان کانکور را جهت ورود به دانشگاه پشت سر گذاشته است، کسی به خواستگاری او می‌آید که هم به لحاظ تحصیل و هم به لحاظ اقتصادی، موقعیت خوبی دارد. کسی که به خواستگاری سوسن آمده است، در یکی از شفاخانه‌های کابل داکتر است و با توجه به این که سوسن دوست دارد طب بخواند و همه رشته‌های انتخابی‌اش در کانکور طب است، این ازدواج را نه مانعی برای پیشرفتش؛ بلکه فرصتی می‌بیند که شاید با قبول آن بیشتر بتواند به آینده‌ای که می‌خواهد برسد.
پدر و مادر سوسن نیز بر این ازدواج رضایت دارند و انتخاب را به سوسن می‌گذارند تا خودش تصمیم بگیرد. سوسن پس از چند بار خواستگار فرستادن از طرف این داکتر، سرانجام پاسخ مثبت می‌دهد و با هم نامزد می‌شوند.
چند ماهی از نامزدی سوسن و این داکتر می‌گذرد که با اعلام نتیجه‌ی کانکور، سوسن در طب معالجوی کابل کامیاب می‌شود. پس از کامیاب شدن سوسن، یکی دو ماهی از دانشگاهش می‌گذرد که نامزدش تصمیم به عروسی می‌گیرد. سوسن که شوهرش را فرد با امکانات می‌بیند و داکتر، با خودش می‌گوید، بهتر است ازدواج کند که هم زمینه‌ و امکانات تحصیل‌اش بهتر فراهم شده و هم در جریان تحصیل با استفاده از تخصصی که شوهرش در طب دارد، بتواند درس‌هایش را بهتر بخواند.
اما رؤیاهای قشنگ سوسن دیری دوام نمی‌آورد که آن طرف چهره‌ی شوهرش نمایان می‌شود. شوهرش، از سوسن می‌خواهد که ترک تحصیل کند و با خانواده‌ی او که در یکی از ولایت‌های هم‌جوار کابل است، زندگی کند. سوسن که دوازده سال تمام را برای داکتر شدن درس خوانده و رؤیا پرورانده است، تن به این خواست شوهر و خانواده‌ی شوهر نمی‌دهد تا این که به خشونت‌های لفظی و فیزیکی کشیده می‌شود.
با اصراری که سوسن برای ادامه‌ی تحصیل دارد، موضوع به بزرگان خانوادگی و قومی می‌رسد تا این که با پادرمیانی بزرگان فامیل سوسن، شوهرش برای او اجازه‌ی تحصیل می‌دهد؛ اما این را شرط می‌گذارد که باید سوسن روزهای رخصتی آخر هفته را در خانه‌ی او که در ولایتی در نزدیکی کابل است، بگذراند.
سوسن دوباره به خانه‌ی پدری‌اش بر می‌گردد و با ادامه‌دادن درس‌هایش، پنج‌شنبه‌ها را می‌رود به خانه‌ی شوهر و جمعه‌شب برمی‌گردد تا شنبه بتواند به درس‌هایش برسد. خوش‌بختی سوسن انگار از شبی که ازدواج کرده است، رخت بربسته و با فاصله گرفتن از زمان ازدواج شان، دامنه‌ی بدبختی‌هایش گسترده‌تر می‌شود. او هر آخر هفته را از کابل حرکت می‌کند و به خانه‌ای می‌رود که برایش جهنمی بیش نیست. خشونت‌های لفظی و فیزیکی خانواده‌ی شوهر همراه با توهین و تحقیرهایی که بر او روا می‌دارند، کم کم شکل دیگری به خود می‌گیرد و سوسن از سوی شوهرش به کارهایی تشویق می‌شود که برایش بدتر از مرگ است.
شوهر سوسن که فرد تحصیل‌کرده و با امکانات است، بر خلاف همه باورهای سوسن نسبت به او، سوسن را وادار می‌کند که با مهمان او رابطه‌ی غیرمتعارف داشته باشد و از آنها پذیرایی ویژه‌تر بکند. شوهر سوسن هر آخر هفته، مهمان‌های بلند پایه‌ای از کابل دارد و سوسن باید از آنها پذیرایی متفاوت‌تر بکند. سوسن می‌فهمد هدف شوهرش از این کارها ایجاد روابط گسترده‌تر و بازتر با دوستان‌اش است. یک بخشی از کار‌وبار شوهرش هم برگزاری پارتی‌هایی است که در آن زنان به باور سوسن مشکوک با دوستان مردش حضور داشتند.
این درخواست شوهر برای سوسن باورکردنی نیست و با مخالفتش با این درخواست، خشونت‌های فیزیکی وحشت‌ناکی را به جان می‌خرد. زندگی سوسن کم کم به نقاط سخت‌تری می‌رسد و شوهرش دست او را از همه اختیارات خانه‌ کوتاه می‌کند و فقط به عنوان یک برده‌ی جنسی، آخر هفته می‌رود تا شوهرش با او وقت بگذراند. او بارها خشونت های جنسی را از سوی شوهرش تحمل می کند. حتا زمانی که سوسن پریود است در دوران قاعدگی نیز مجبور می‌گردد که با شوهرش رابطه برقرار کند.
سوسن که دیگر بچه‌ای به دنیا آورده است و خودش را چهاردست و پا اسیر این زندگی مشترک می‌بیند، دندان به جگر می‌گذارد و روزهای سختش را یکی پشت هم به ماه‌ها و سال‌ها می‌رساند. سوسن باور دارد چون او زن است و طبق عرف و قوانین در افغانستان، خودش را به هر دری بزند، باز هم بازنده او است و این شوهرش است که برنده‌ی میدان می‌شود. سوسن از ترس این که مبادا بچه‌اش را از او بگیرند، خاموشی اختیار می‌کند؛ خاموشی‌ای که به خشونت شوهرش می‌افزاید.

طبق قوانین افغانستان هرگاه زن و شوهری رابطه‌ی شان به طلاق یا تفریق بینجامد، طفل دختر تا نه سال و پسر تا هفت سال می‌تواند نزد مادر باشد که در صورت شرایط طرفین، دادگاه می‌تواند دو سال دیگر هم این مدت را تمدید کند؛ پس از آن دختر و پسر به شوهر تعلق می‌گیرد و مادر حق ندارد به پسر یا دخترش دسترسی داشته باشد؛ قانونی که باعث شده است زنان بی‌شماری پس از به دنیاآوردن اولین طفل شان، هر نوع مشکل و بردگی شوهر و خانواده‌ی او را قبول کنند؛ اما برای جدانشدن از بچه‌ یا دختر شان، راه طلاق یا تفریق را انتخاب نکنند. وابستگی‌ مادرانه‌ای که در اکثر ازدواج‌های ناموفق سبب افزایش و دوام خشونت بر زنان می‌شود.
سوسن با تمام مشکلاتی که بر او تحمیل می‌شود، سرانجام دانشگاه را تمام می‌کند و در یکی از شفاخانه‌های کابل مشغول به کار می‌شود. بارها خانواده‌ی سوسن و اقاربش پادرمیانی می‌کنند تا شوهرش دست از شکنجه‌کردن سوسن بردارد؛ اما شوهر سوسن با استفاده از رابطه‌ای که با طالبان و افراد قدرت‌مند دیگر دارد، آنان را تهدید به سکوت می‌کند و هشدار می‌دهد به زندگی او دخالت نکنند.
شوهر سوسن با یکی از همکارانش در شفاخانه رابطه‌ی نامشروع دارد و هرازگاهی او را در حضور سوسن به خانه‌اش می‌برد؛ کاری که در نهایت خشم سوسن را می‌ترکاند و با اعتراضی که می‌کند، به شکل بی رحمانه‌ای از سوی شوهرش مورد لت‌وکوب قرار می‌گیرد.
وقتی تحمل این رابطه برای سوسن ناممکن می‌شود، یکی از روزها که به هدف خانه‌ی پدرش خانه‌ی شوهر را ترک می‌کند، برای این که به خانواده‌ی پدرش آسیبی نرسد، مستقیم به یکی از نهاد‌های رسمی که با زنان کار می‌کند می‌رود و با درخواست تفریق، از این نهاد می‌خواهد که او را در یکی از خانه‌های امن نگه‌داری کند.
پرونده‌ی سوسن، زیر عنوان تفریق به سبب ضرر به دادگاه می‌رود و در پرونده‌اش ضمن طلب مَهر، حضانت پسرش را نیز درخواست می‌کند؛ اما زور و نفوذی که شوهر سوسن در دستگاه‌ دولتی دارد، باعث می‌شود که بارها پرونده‌ی سوسن، به تعویق و تأخیر ‌بیافتد تا این که دادگاه با استناد به این که سوسن توانسته ضررش را ثابت کند، تفریق به سبب ضرر را در بدل نصف یا قسمتی از مهرش حکم می‌کند.
سوسن که درد و رنج‌ سال‌ها شکنجه‌ی شوهر و خانواده‌ی شوهرش را همراه با تهمت‌هایی که بر او مبنی بر داشتن روابط‌ نامشروع با دیگران وارد کرده اند، تحمل کرده است، به فیصله‌ی دادگاه تن نمی‌دهد و استیناف طلب می‌شود و می‌خواهد که به نحوی قسمتی از رنج‌هایی که کشیده است را جبران کند. در همین هنگام است که شوهر سوسن با همکارش که پیش از آن رابطه داشتند، ازدواج می‌کند.
دادگاه استیناف پس از بررسی پرونده‌ی سوسن، او را مستحق دریافت کامل مَهر می‌داند؛ اما از این که مدت حضانت پسرش گذشته است، پسرش را به شوهرش تحویل می‌دهد.
سوسن فعلا جدا از شوهر و بچه‌اش در خانه‌ی پدرش زندگی می‌کند و در یکی از شفاخانه‌های کابل وظیفه دارد. زندگی‌ای که در نبود بچه‌اش از جهنمی به جهنم دیگری تبدیل شده است و بچه‌اش را از آخرین باری که طبق فیصله‌ی دادگاه به پدرش سپرده شده بود، تا هنوز ندیده است.