«شوهرم معتاد به مواد مخدر و خشونت جنسی بود»

افسانه یاس
«شوهرم معتاد به مواد مخدر و خشونت جنسی بود»

شش سال از زندگی مشترکش می‌گذرد و امروز با حسرت و اندوه بیش از حد، آمده است تا به تمام اتفاقاتی که در این شش سال در خانه‌ی شوهرش بر او افتاده بود، نقطه‌ی پایان بگذارد؛ اتفاقاتی که حسرت داشتن زندگی خوب را بر دلش گذاشت و او این همه سال خودش را به نوعی محکوم به سکوت می‌دید. این زن که سومن نام دارد، یکی دیگر از قربانی‌های خشونت علیه زنان است.
او داستان زندگی‌اش را چنین روایت می‌کند. «پانزده ساله شدم. همان سال بود که برایم خواستگار آمد. اولین خواستگاری که داشتم، آمدنش برای خانواده‌ام اتفاق بزرگی بود. من برق خوشحالی را در چشمان مادر و پدرم می‌دیدم. آن‌ها خواستگارم را پرنده‌ی سعادتی می‌دیدند که آمده و بر شانه‌ی خانواده‌ام نشسته تا خوشبخت ‌شان کند. در آن سن خواستگار داشتن برای خانواده‌ام به افتخاری بزرگ تبدیل شد. آن‌ها به خود می‌بالیدند که در چنین سنی دختر شان خواستگار دارد در حالی که دیگر دختران فامیل‌ مان، با این که سن‌ شان به بالای ۲۰ تا ۲۵ رسیده بود، هیچ خواستگاری نداشتند و هنوز در خانه‌ی پدری شان زندگی می‌کردند. پدر و مادرم هم‌فکر بودند، دختری که در این سن خواستگار نداشته باشد و به خانه‌ی بخت نرود، دیگر بختش کور می‌شود و تا آخر عمر خانه‌نشین خواهد ماند.»
خانواده سومن از این خواستگاری شور و شعف عجیبی داشتند. هیجانی که حتی سبب شد این اجازه را به آن‌ها ندهد که قبل از پاسخ مثبت به خواستگار سومن، بروند و در باره‌ی این مرد تحقیق کنند که او کی است؟ چه کاره است؟ زندگی‌اش در چه وضعیتی قرار دارد و چطور سراغ سومن و خانواده‌اش را گرفته؟ تحقیقاتی که دیگر در شرایط کنونی همه جا مرسوم است و خانواده‌ی دختر قبل از جواب منفی یا مثبت به درخواست خواستگار، می‌روند این تحقیقات را انجام می‌دهند تا مبادا آینده‌ی دختر شان را تباه کنند.
اما خانواده‌ی سومن این تحقیقات را که انجام ندادند که هیچ، حتا حاضر نشدند که یک بار با سومن بنشینند و نظر او را هم در باره‌ی این ازدواج بپرسند. ‌برای خانواده، نظر سومن هیچ اهمیتی نداشت و بعد از چند مرتبه آمدن و رفتن خواستگار، موفق می‌شود که رضایت خانواده‌ی سومن را بگیرد و خیلی زود مراسم عروسی سومن برگزار می‌شود و او به خانه‌ی بخت یا همان خانه‌ی شوهر می‌رود؛ خانه‌ای که سومن نامش را خانه‌ی بدبختی‌ها گذاشته و می‌گوید: «از همان شب اول، رنگ زندگی مشترک ‌مان رنگ تباهی و درد را به خود گرفت. شوهرم به محض تنها شدن‌ ،مان رفتارهای غیرعادی و خشونت‌آمیزش را نشان داد و من متعجب از آن رفتارها تنها مجبور به نظاره بودم. شوهرم بدون هیچ مقدمه‌ای درخواست رابطه‌ی جنسی خشونت‌آمیز را کرد و من در سنی نبودم که آگاهی لازم را در مورد رابطه‌ی زناشویی داشته باشم. این حق را یکی از حقوق شوهرم دانستم و هر چه و هر کاری که از من خواست، انجام دادم.»
شوهر سومن با هر بار رابطه‌ی جنسی‌ای که همراه زنش برقرار می‌کرد، به رفتارهای خشونت‌آمیزش شدت می‌داد و این رفتارها و رابطه‌ها توأم بود با تحمل درد و نارضایتی بیش از حد برای سومن؛ دختر پانزده ساله‌ای که پیش از این هیچ آگاهی‌ای در مورد روابط جنسی زناشویی ندارد.
طعم تلخ خشونت‌ها و بی‌رحمی‌های شوهر بیشتر می‌شود؛ اما سومن برای حفظ آبرو و به گمان این که حتما روزی شوهرش دست از این نوع خشونت‌ها و رفتارهایش برمی‌دارد و با او مثل یک همسر مهربان رفتار خواهد کرد، سکوت اختیار می‌کند. سکوتی که نمی‌تواند راه حلی برای پایان این خشونت‌ها باشد. سومن در همان سال اول باردار می‌شود؛ اما این بارداری هم نمی‌تواند شوهرش را متقاعد کند تا از رفتارهایش دست بکشد. شوهرش در این مدت پرخاش‌گر شده و شیوه‌ی تازه‌ای را هم برای اذیت کردن سومن انتخاب کرده است. او دیگر بی‌رحمانه‌تر از گذشته به سومن حمله می‌کند و زنش را با کمربند و مشت و لگد مورد خشونت فیزیکی قرار می‌دهد. سومن تنها کاری که می‌تواند این است که برای زنده نگه‌داشتن جنینی که در شکم دارد، درد را تحمل کند.
سومن اولین فرزندش را به دنیا می‌آورد. چند روز از زایمانش نگذشته است که شوهر سراغش آمده و از سومن درخواست رابطه‌ی جنسی می‌کند. سومن این درخواست را بر اساس آموزه‌های دینی، حرام می‌داند و دست رد بر سینه‌ی شوهر می‌گذارد. شوهر برافروخته‌تر می‌شود. خشم‌گین از سومن به طرف دروازه‌ی اتاق می‌رود و آن را می‌بندد و در نهایت بی‌رحمی از سومن سوء استفاده جنسی می‌کند و این بار مرتکب مقاربت معقدی با سومن می‌شود. عملی که برای سومن دردآور است؛ دردهایی که هنوز از آن شب تا حالا او با خود یدک کشیده و پیش آمده است.
بعد از آن شب، شوهر سومن خود را خودمختارتر حس می‌کند. در این مدت زمان سومن متوجه می‌شود که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد و معتاد است. شوهرش حتا دیگر جسورانه هر شب به صورت علنی در خانه شراب می‌نوشد. سومن دیگر می‌فهمد، آن تصور واهی‌ای را که در روزهای اول زندگی داشت، باید فراموش کند. شوهر او هیچ وقت اصلاح نخواهد شد. او به اعتراض‌هایش پایان می‌دهد. ترس از این دارد که اعتراضاتش سبب خشم‌گین شدن بیشتر شوهرش شده و در چنین صورت ممکن خواهد بود، جنینی را که در شکم دارد را از دست بدهد.
و فرزند دومش بود از دست بدهد و باعث مرگ کودکش باشد. او برای بار دوم حامله شده است. سومن نمی‌خواهد کودکی به دنیا بیاورد که مثل او هر روز شاهد بدی‌ها و خشونت‌های این دنیا باشد؛ اما خیلی زود پشیمان می‌شود. با خود می‌گوید: «شاید این کودک، با بزرگ شدنش انسانی شود که بر تمام این بی‌عدالتی‌ها و خشونت‌ها نقطه‌ی پایان بگذارد.»
فرزند دوم او که دختر است هم به دنیا می‌آید. این نوزاد دختر با آمدنش در زندگی سومن، خشم پدر را بیشتر می‌کند. تلخی‌ها و دردها بار سنگین‌تری بر خود در زندگی سومن می‌گیرند. شوهر سومن تولد نوزاد دختر را بهانه قرار داده و به خواست‌های نامشروعش می‌افزاید.
این مرد از سومن می‌خواهد که مواد مخدر مصرف کند و شراب بنوشد همراه شوهرش؛ خواسته‌هایی که سومن می‌داند قبول کردن‌ شان به معنای شروع بدبختی‌های جان‌سوزتر و خانه‌خراب‌تر خواهد بود. سومن با رد این خواسته‌ها هر روز در جلو چشمان فرزندانش درد می‌کشد و حرف نمی‌زند.
شوهر سومن چند بار زنش را با وصل کردن سیم‌های برق بر بدنش، شوک برقی می‌دهد. او این عمل وقیحانه را آن قدر تکرار می‌کند تا این که سومن از حال می‌رود و بی‌هوش بر زمین می‌افتد. شوهر با دیدن سومن در این شرایط دست از شکنجه برداشته و از ترس این که برای سومن اتفاقی افتاده، خانه را رها کرده و فرار می‌کند.
سومن با دو فرزند، یکی در آغوش و دیگری دستش در دست او، آمده تا خود و زندگی فرزندانش را نجات دهد. این زن جوان اما رنجور و درد کشیده، می‌گوید: «درست به یادم نمانده که چه زمان و چگونه به هوش آمدم؛ اما دیگر خسته شدم و کاسه‌ی صبرم لبریز شده. حتی برای یک بار هم که شده نمی‌توانم آن دردها را تحمل کنم. به آن خانه بر نمی‌گردم و اینجا هستم تا از حق خودم و فرزندانم دفاع کنم. آمده‌ام تا درخواست طلاق (تفریق) بدهم و حضانت فرزندانم را هم بر دوش خواهم گرفت.»