دختری که با بدبختی به دنیا می‌آید

افسانه یاس
دختری که با بدبختی به دنیا می‌آید

نامش به زیبایی مهتاب؛ اما بختش به سیاهی شب است؛ نامی که نمی‌تواند، بخت سیاهش را روشن کند. مهتاب، هنگام تولد به اثر بی‌توجهی داکتران، سرش آسیب می‌بیند که باعث مشکلات عقلی و عصبی در او می‌شود.
او، کودکی‌اش را با بازی‌های کودکانه می‌گذراند. به دلیل این که در منطقه‌ی شان مکتبی برای اطفال دارای مشکلات عصبی وجود ندارد، خانواده‌اش به خاطر این که او را دیگر شاگردان مکتب تحقیر نکنند، مانع رفتن او به مکتب می‌شود.
مهتاب آهسته آهسته بزرگ می‌شود و خانواده او را در برخی از کارهای خانه که آسان است، سهم می‌دهند تا کم کم روش زندگی کردن را به او بیاموزند. او، گاهی با تشویق و ترحم خانواده و گاهی هم با طعن و خلق‌تنگی‌های آن‌ها می‌گذراند.
مهتاب پانزده‌ساله می‌شود که زنی به خواستگاری‌اش می‌آید؛ زنی که پانزده سال پیش ازدواج کرده؛ اما نمی‌تواند فرزند بیاورد. این زن آمده است تا مهتاب را برای شوهرش خواستگاری کند. او، برای خانواده‌ی مهتاب می‌گوید که مثل خواهرش از او مواظبت می‌کند و نمی‌گذارد دستش را به کارهای خانه بزند. آن زن برای این به خواستگاری مهتاب آمده است که برای شوهرش بچه بیاورد تا شوهرش با زن دیگری که هوشیار باشد، ازدواج نکند که مبادا جایگاه او نزد شوهرش متزلزل شود. گویا این قرارداد پیش از آمدن به خواستگاری مهتاب، بین او و شوهرش بسته شده است که فقط مهتاب را به خاطر بچه‌دار شدن به شوهرش می‌دهد؛ نه این که با او مثل زنش درگیر شود.
عروسی مختصری برای مهتاب برگزار می‌شود و مهتاب به خانه‌ی بخت می‌رود؛ به خانه‌ای که باید بچه بیاورد. دو هفته‌ای از عروسی مهتاب نمی‌گذرد که زن سابق شوهرش، متوجه حس ترحم و علاقه‌ی شوهر به مهتاب می‌شود؛ حسی که خلاف قرارداد قبلی شان است. سرانجام در روز بیستم و یکم عروسی، زمانی که آن زن وارد اتاق مهتاب می‌شود، شوهرش را می‌بیند که موهای مهتاب را نوازش می‌دهد. او مهتاب را از خانه بیرون می‌کند و چند روز بعد، یک لک افغانی با طلاق‌خط، به خانه‌ی مهتاب می‌فرستد.
زندگی مهتاب دوباره در خانه‌ی پدری‌اش ادامه دارد و خانواده‌اش از این که دختر شان به این زودی از طرف شوهرش طلاق داده شده است، خود را خجل احساس می‌کند. چند ماهی از طلاق مهتاب گذشته است که خواستگاران دیگری به سراغ او می‌آیند؛ این خواستگاران آمده اند تا مهتاب را برای مردی پنجاه‌ساله‌ای که از هر دو پا شل و یک چشم کور است، خواستگاری کنند. خواستگاران مهتاب، خواهران این مرد اند و می‌گویند که هیچ کاری از مهتاب نمی‌خواهند که انجام بدهد؛ کافی است از برادر شان مواظبت کند.
خانواده‌ی مهتاب که او را به دلیل کندی ذهن و مشکلات عصبی‌اش بار دوش شان می‌دانند، به ازدواج مهتاب موافقت می‌کنند و با خواستن ملای مسجد، نکاح مهتاب را با آن مردی که از دست پای مانده است، در بدل ۷۰هزار افغانی بسته می‌کنند؛ مهتاب اما چیزی حتا از این ازدواج‌ها و شرایط آن سر درنمی‌آورد. او، در فاصله‌ی چند ماه، به دومین خانه‌ی بختش داخل می‌شود.
خواهران شوهر دوم مهتاب، او را پیش داکتران مختلف می‌برند تا شاید اندکی بهتر شود که در کارهای خانه نیز سهم بگیرد؛ اما این درمان‌ها نه تنها کمکی به مهتاب نمی‌کند که وضعیت او را، بدتر از قبل می‌کند. آنان که می‌بینند، تداوی شان بی‌اثر مانده است، شروع می‌کنند تا به زور مهتاب را به راه بیاورند. بدبختی مهتاب شروع می‌شود و هر روز به بهانه‌ی کارهایی که انجام داده نمی‌تواند، مورد شکنجه‌های فیزیکی قرار می‌گیرد. آن‌ها مهتاب را اجازه‌ی رفتن به خانه‌ی پدری‌اش نمی‌دهند و خانواده‌ی او هم برای مدتی از مهتاب بی‌خبر اند.
پس از گذشت چند ماه، روزی مادر مهتاب به خبرگیری دخترش می‌رود؛ مادر، مهتاب را با سیاهی‌های زیر چشم و صورت می‌بیند که جای سیلی و مشت است و دست‌هایش با اوتو سوختانده شده است. در تمام بدن مهتاب آثاری از خشونت دیده می‌شود که خواهران شوهرش بر او اِعمال کرده اند. موهای مهتاب را طوری کنده اند که قسمت‌هایی از پوست سرش دیده می‌شود. مادر، که فکر می‌کرد از سویی مهتاب را از سرش دور کرده است و از سوی دیگر، او در شرایطی بهتری قرار گرفته است، دخترش را در شرایطی می‌بیند که تنها مشکل عصبی نه، بلکه دیوانه شده است. شوهر مهتاب می‌گوید که او، این خشونت‌ها را خودش بر خودش کرده است و هیچ کسی دست روی مهتاب بلند نکرده؛ اما مهتاب خواهران شوهرش را بانی این خشونت‌ها می‌خواند.
مهتاب، دختری با مشکلات عصبی که بیشتر از هر انسان دیگری محتاج ترحم و عاطفه است، آن قدر مورد خشونت قرار گرفته است که در تمام بدنش می‌توان آثار آن را دید. او، حتا توان دفاع از خودش را نداشته است و شاید به احتمال زیاد این خشونت‌ها را بخشی از شرایط ازدواج فکر کرده باشد.
حالا مادر مهتاب دست دخترش را گرفته در نهادهای عدلی و قضایی سرگردان است تا سرنوشتش را مشخص کند. او، که خود با ازدواج مهتاب موافقت کرده و مسؤولیت نگه‌داری از او را از خود رفع کرده بود، می‌خواهد که مهتاب را دوباه به خانه برگرداند.