زندگی‌ام با خوردن ۲۰۰ قرص پایان نیافت

افسانه یاس
زندگی‌ام با خوردن ۲۰۰ قرص پایان نیافت

فرخنده (نام مستعار) یکی از قربانیان خشونت است؛ دختری که با خوش‌باوری عاشق شده و این عشق پای او را به مراکز حمایوی زنان کشانده است.
فرخنده صنف نهم مکتب که بود بعد از درس‌هایش در یکی از مؤسسات ارائه‌ی خدمات صحی به زنان مشغول آموزش کمک‌های اولیه می‌شود. او در تلاش است که از این طریق مقداری پول به دست بیاورد تا پول‌هایش را برای داشتن آینده‌ی خوب و سرمایه‌‎گذاری ذخیره ‌کند.
صنف ۱۱ که می‌رسد، یک هم‌صنفی او با پسری دوست می‌شود. بین آن‌ها تماس‌های تلفونی و پیامک رد و بدل می‌شود. هم‌صنفی فرخنده گاهی به دیدن پسر می‌رود و از آن‌جا که به او اعتماد ندارد، فرخنده را با خود می‌برد. چندین بار از این ملاقات‌ها که می‌گذرد، آن پسر وانمود می‌کند که عاشق فرخنده است و رابطه‌اش را با دوست فرخنده قطع می‌کند و با فرخنده دوست می‌شود. پسر با چرب‌زبانی‌ و وعده‌های فریبنده دل او را به دست می‌آورد با هم ملاقات می‌کنند و بیشتر اوقات شان را با صحبت کردن‌های تلفونی می‌گذرانند.
یک سال از این آشنایی می‌گذرد و فرخنده از مکتب فارغ شده است؛ چون در ولایت زندگی می‌کند، زنان کمتر به کار و فعالیت در بیرون مصروف اند پس فرخنده زودتر کار پیدا می‌کند و پول خوبی از کارش به دست می‌آورد. پسر بارها به بهانه‌های مختلف از او پول می‌خواهد و برایش می‌گوید در آینده‌ی نزدیک با هم نکاح می‌کنند؛ پس نیازی نیست که نگران پول‌هایی که برای او داده، باشد؛ چون در زندگی مشترک شان همه دارایی شان را با هم شریک می‌سازند و با این چرب‌زبانی‌ها مقدار زیادی پول از فرخنده می‌گیرد و می‌گوید برایش خانه می‌سازد. وعده‌هایی که فرخنده به آن خیلی دل خوش کرده است. طلاهایش را هم به پسر می‌دهد تا در خرید خانه به او کمک کرده باشد.
پسر نه این که تنها از او پول می‌گیرد بلکه بارها با فرخنده رابطه‌ی جنسی دارد؛ اما بعد از این که دیگر مطمئن می‌شود فرخنده پولی ندارد برای او بدهد، مدتی با فرخنده هیچ گونه رابطه‌ای نمی‌گیرد و با دختر دیگری ازدواج می‌کند. فرخنده که از این موضوع آگاه می‌شود با پسر تماس می‌گیرد؛ اما او برایش می‌گوید که فرخنده هیچ مدرکی مبنی بر این که به او پول داده ندارد و نه هم مبنی بر این که با او رابطه داشته است و از سوی دیگر در صورت ادعا کردنش، حتا می‌تواند در بدل دادن ۵۰۰۰ افغانی به شخصی پرونده‌ی ادعای او را نادیده بگیرد.
فرخنده که ناامید از این عشق شده و خودش را در دام فریب و هوس می‌بیند، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد؛ او دست به خودکشی می‌زند و بیشتر از دو صد قرص را از خانه جمع‌آوری می‌کند و یک جا می‌خورد. به گفته‌ی خودش این کار را برای این می‌کند تا بتواند از بدنامی و رسوایی رهایی یابد. اما فرخنده نمی‌میرد و نجات می‌یابد. بعد آن پای پولیس جنایی و حوزه به زندگی‌اش باز می‌شود و مورد تحقیق قرار می‌گیرد.
بعد از بررسی پرونده، پولیس جنایی پرونده را به والی ولایت راجع می‌کند. فرخنده همه‌ی اتفاقات گذشته را برای والی تعریف می‌کند. این که پول‌هایش را به آن پسر داده تا این که بارها با هم رابطه‌ی جنسی داشته اند. هرچند رابطه‌ی جنسی شان کامل نبوده؛ اما نمی‌تواند جز او با کسی دیگری ازدواج کند یا در مورد ازدواج با کس دیگری فکر کند. والی او را به محکمه می‌فرستد و نکاحش را با آن پسر می‌بندد.
فرخنده در محکمه مهر زیادی برای خود تعین می‌کند تا زندگی مشترکش را تضمین کرده باشد و نتواند پسر از زندگی مشترک پا پس بکشد. در همان ابتدا در دادگاه شوهرش یکی از شرایط نکاح با او را ترک وظیفه‌اش گذاشته و فرخنده هم از سر ناچاری آن را قبول می‌کند. بعد از نکاح اما شوهرش او را دوباره به خانه‌ی مادرش می‌فرستد و می‌گوید باید چند مدت را آن‌جا انتظار بکشد تا برای شان خانه‌ای پیدا کند.
زمانی که فرخنده به خانه‌ی مادرش می‌رود، مادرش او را قبول نمی‌کند و می‌گوید دیگر با او رابطه‌ای ندارد. دختری که پایش به دادگاه و پولیس جنایی و مرکز حمایوی رسیده را، دیگر نمی‌خواهد.
سپس فرخنده با ناامیدی به خانه‌‌ی پدرشوهرش می‌رود و در آن‌جا به مدت کمتر از بیست روز می‌ماند؛ اما شوهرش با او حتا صحبت هم نمی‌کند. بعد از گذشت بیست و چند روز، پدر شوهرش یک مقدار پول را به او می‌دهد و می‌گوید که از پسرش طلاق بگیرد. فرخنده می‌گوید چطور ممکن است چنین عملی را انجام دهد؛ اما پدر شوهرش به حرف‌های او نه تنها که گوش نمی‌دهد، می‌خواهد بر او تجاوز کند که موفق نمی‌شود و فرخنده به خانه‌ی ایورش (برادر شوهر) که در یک حویلی اند پناه می‌برد.
فردای همان روز پدرشوهرش با حرف‌هایی که به پسرش گفته و فرخنده نمی‌دانست چیست، هر دو با هم او را لت‌وکوب می‌کنند. فرخنده از حال می‌رود و زمانی که چشم باز می‌کند خودش را در یکی از مراکز حمایوی زنان می‌بیند.
فرخنده ماجرای رسیدن به مرکز حمایوی را نمی‌داند. مدت بیشتر از یک سال را در مرکز حمایوی به سر برده و بعد از تحقیقات دادستانی، به همکاری وکیل مدافعش، پدرشوهرش به جرم اقدام به زنا تحت تحقیق قرار می‌گیرد و به زندن محکوم می‌شود.
فرخنده بعد این که پرونده‌اش طی مراحل شده، به خانواده‌ی مادری‌اش تحویل داده می‌شود؛ اما بعد از این که خانواده‌اش او را با خود می‌برند، شدیدا مورد لت‌وکوب قرار می‌دهند و همان حرف‌های قبلی را که دختر به دادگاه رفته را نمی‌خواهند، برایش بازگو می‌کنند و از خانه بیرون می‌اندازند و فرخنده را به حوزه می‌سپارند؛ اما فرمانده‌ی جنایی حوزه به او می‌گوید چون هیچ کسی را ندارد که از او حتا برای یک شب هم نگه‌داری کند، پس باید از شکایتش بگذرد و پدرشوهرش را برائت دهد؛ خواسته‌ای که قبلا شوهرش نیز از فرخنده داشت.
فرخنده با گذاشتن شرط این که از امباق و پدرشوهرش جدا زندگی کند و مورد خشونت قرار نگیرد، از شکایتش انصراف می‌دهد و در مقابل شوهرش نیز با تعهد سپردن به این که دیگر او را مورد خشونت قرار نمی‌دهد و برایش زندگی مستقل می‌سازد، او را با خود به خانه‌ می‌برد؛ اما در نهایت فرخنده را که هنوز باکره است مورد تجاوز قرار می‌دهد و برایش می‌گوید زنی که پایش به مراکز حمایوی، دادگاه و دادستانی و حوزه رسیده باشد را نمی‌خواهد و بار دیگر فرخنده را از خانه بیرون می‌اندازد و تا کنون که شش سال از این روایت می‌گذرد، هم فرخنده بی‌سرنوشت مانده است و هم شوهرش او را طلاق نمی‌دهد.