نازایی؛ گلنار را به مرز دیوانگی کشانده است

افسانه یاس
نازایی؛ گلنار را به مرز دیوانگی کشانده است

دستانم را به آرامی می‌فشارد؛ اما ضمختی‌های دست این زن نشانه‌ای از انجام دادن شاق‌ترین کارهای ممکن است که لطافت زنانگی را از دستان گلنار ربوده است. گلنار از آن زیبایی زنانه‌اش هم چیزی برایش باقی نمانده است و در گوشه‌ی شفاخانه‌ی صحت روانی در پی آن است که نام و جسمی را که برایش باقی مانده است، هم از دید تمام مردم پنهان کند؛ چون این زن دیگر از تعادل روحی مناسبی برخوردار نیست و همه‌ او را به چشم یک زن دیوانه می‌بینند. پس برای گلنار این تخت‌خواب گوشه‌ی اتاق شماره ۴ شفاخانه‌ی صحت روانی، امن‌ترین جایی است که می‌تواند خود را از چشم آنانی که او را دیوانه صدا می‌زنند، پنهان نگه دارد.

روبه‌روی گلنار، کنار تختش می‌نشینم و هر چند که قبل از آمدن به ملاقاتش، پرونده‌ی او را خوانده‌ ام، از داکتران موظف، وضعیت صحی گلنار را می‌پرسم؛ اما دلم می‌خواهد اندکی در کنار این زن بنشینم تا بتوانم درک بهتری از زندگی زنی که قربانی خشونت شده آن هم فقط به خاطر نازایی که دلیلش می‌تواند او نباشد و مشکل در باردار نشدن این زن، ناتوانی شوهرش باشد.

آری شوهر، همان مردی که در زندگی گلنار پا نهاد تا او را خوشبخت کند؛ اما آن مرد نه تنها نتوانست رنگ خوش‌بختی بر زندگی گلنار بپاشد، بلکه با متهم ساختن زن به نازایی، بر زندگی گلنار رنگ درد، زجر و فراموشی پاشید. شوهر گلنار اگر برای یک بار، حاضر می‌شد که از خود آزمایش بگیرد، مشخص می‌شد که دلیل باردار نشدن گلنار ناتوانی وی است؛ آن وقت مطمئناً زندگی گلنار این نبود که اکنون است؛ اما شوهر گلنار با بی‌رحمی تمام، تمام تقصیرهای بچه‌دار نشدن را به گردن گلنار می‌اندازد.

گلنار از جیبش شکلاتی را که پنهان کرده است، پنهانی در دستم می‌گذارد. برای دقیقه‌ای با صدای بلند می‌خندد و بعد ناگهان سکوت می‌کند. با سکوتش من را هم به سکوت وا می‌دارد. هیچ تعادلی در حرف‌ها و رفتارش نیست. من را نگران می‌کند؛ اما گلنار با دیدن چهره‌ی نگران من می‌خندد و برایم از روزهای جوانی در روستای شان قصه می‌کند که گویی من و او دوستانی صمیمی بودیم و زیر سایه‌ی درخت توت حویلی شان نشسته و برای هم از رویاهای مان قصه می‌کردیم. حرف‌هایش که تمام می‌شود، می‌خواهم حرفی بزنم که خیالاتش را برهم نزند و برای دلخوش شدنش، سری به تأیید تکان بدهم که یکباره دستم را می‌گیرد و از من می‌خواهد که بروم. انگار از ماندنم در کنارش ناراحت شده است. برایم عجیب است؛ اما می‌دانم این عکس‌العملش به خاطر بیماری روحی‌ای است که گلنار مبتلا به آن است.

گلنار و خانواده‌اش هفت سال پیش در یکی از ولسوالی‌های بغلان زندگی می‌کردند. او دختری هجده‌ساله بود که با یکی از خواستگارانی که داشت، بنا به خواست خانواده‌اش و با رضایتی که خودش دارد ازدواج می‌کند و راهی خانه‌ی بخت می‌شود. از ازدواج گلنار یک سال می‌گذرد که متوجه می‌شود توانایی باردار شدن را ندارد و همین موضوع سبب نگرانی خود و خانواده‌ی شوهرش می‌شود. زمانی که شوهر و خانواده‌ی شوهرش از باردار نشدن گلنار باخبر می‌شوند، خشم‌گین شده و به این خاطر که عروس ‌شان نمی‌تواند برای آن‌ها وارثی به دنیا بیاورد، گلنار را هر روز بیشتر از روز قبل مورد زخم زبان و خشونت‌های فیزیکی قرار می‌دهند.

برای خانواده‌ی شوهر گلنار به دنیا آوردن فرزند یک امر مهم و حیاتی است؛ شوهر گلنار به خاطر این که تک‌فرزند پسر خانواده‌اش است، داشتن یک نوه‌ی پسر از گلنار کاری است که ناتوان بودن زن در انجام آن مساوی با مرگ است.

گلنار به مدت چهار سال به خاطر باردار نشدنش رنج‌ها و دردهای بسیاری را از سوی شوهر و خانواده‌ی شوهرش متحمل می‌شود؛ اما دریغ از این که در این مدت برای یک بار هم شوهر گلنار به این موضوع فکر نمی‌کند که ممکن است، علت بچه‌دار نشدنش خود او باشد.

گلنار به همین خاطر و در این مدت با تحمل لت‌وکوب و شکنجه از سوی شوهر، دیگر به کنیزی بدل شده است. این همه بدرفتاری‌ها و بد‌خلقی‌ها سبب می‌شود که گلنار دچار مشکلات روانی شود. گلنار دیگر تحمل نمی‌تواند و در کنار آن که روحش صدمه دیده، توان جسمی خود را نیز از دست می‌دهد و به بستر بیماری می‌افتد. با زمین‌گیر شدن گلنار، شوهرش او را طلاق می‌دهد و به خانه‌ی پدرش بر می‌گرداند.

 گلنار با روح زخمی و جسم ناتوان به خانه‌ی پدری‌اش بر می‌گردد؛ اما دیگر آن دختر با طراوات چند سال پیش نیست که از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهرش رفته بود.

گلنار دچار اختلالات روحی و روانی شده است و هیچ تعادلی در رفتار و گفتارهای او دیده نمی‌شود. خانواده‌ی گلنار با دیدن وضع دختر شان به خشم می‌آیند و در پی آن می‌شوند تا کسی را که مسبب این حالت گلنار شده به محاکمه بکشانند؛ به همین خاطر به نهادهای قضایی می‌روند و از شوهر گلنار شکایت می‌کنند. خانواده‌ی گلنار به تمام نهادهای حقوق زنان و قضایی ولایت شان مراجعه می‌کنند؛ اما چون شوهر گلنار از نفوذ خاصی در بین مقامات محلی ولایت شان برخوردار بوده است، به شکایت خانواده‌ی گلنار توجه چندانی نمی‌شود.

خانواده‌ی گلنار با کمک یکی از نهادهای مدافع حقوق زنان در ولایت شان، موفق می‌شوند که دختر شان را برای تداوی بیشتر به شفاخانه‌ی صحت روانی در کابل انتقال دهند. گلنار وقتی در این شفاخانه مورد تداوی قرار می‌گیرد، پرونده‌ی پزشکی‌اش نشان می‌دهد که این زن بر اثر شکنجه و خشونت‌های بسیار با تحمل فشارهای روانی مبتلا به بیماری روانی به نام (mania) یا شیدایی شدید است. بیماری‌ای که یکی از عوامل آن احساس طردشدن است؛ احساسی که در آن چهار سال زندگی مشترکش همیشه به خاطر باردار نشدنش به او از سمت شوهر و خانواده‌ی شوهرش دست می‌داد.

برای بار دیگر که به شفاخانه آمدم تا احوال گلنار را بگیرم، او را در شفاخانه ندیدم و جای او در تخت‌خواب گوشه‌ی اتاق شماره ۴ خالی بود. داکتران برایم گفتند که خانواده‌ی گلنار حاضر به ماندن دختر شان تا پایان دوره‌ی تداوی نشدند و او را با خود به ولایت شان برگرداندند.

با یکی از دوستانم در نهاد مدافع حقوق زنان در ولایتی که گلنار زندگی می‌کرد در تماس شدم تا احوال بیشتری از وضعیت گلنار به دست بیاورم. تنها اطلاعاتی که به دست آوردم این بود که خانواده‌ی گلنار با در دست داشتن اسناد بیماری گلنار، بزرگان قوم خود را جمع کردند و با حاضر ساختن شوهر گلنار او را مجبور کردند که به مبلغ سه لک و بیست هزار افغانی جریمه به خانواده‌ی گلنار بدهد؛ مبلغی که برای شوهر گلنار ناچیز بود. هر چند سلامتی و کرامت انسانی یک آدم را هیچ بهایی نیست.