زنی که با لباس مردانه تجارت و قاچاق می‌کرد

افسانه یاس
زنی که با لباس مردانه تجارت و قاچاق می‌کرد

زینب «نام مستعار»، دختری است که وقتی در شکم مادر است، پدر و مادرش در انتظار پسر نشسته اند. او، ششمین دختر خانواده است که آرزوی پدر و مادرش را نقش بر آب می‌کند. از آن جا که پدر و مادر زینب، منتظر پسر استند، وقتی زینب به دنیا می‌آید، نمی‌توانند با واقعیت جنسی زینب کنار بیایند. برای همسایه‌ها شیرینی توزیع می‌کنند که صاحب پسر شده اند؛ لباس پسرانه به تن کوچک زینب می‌کنند و بازیچه‌های پسرانه برایش می‌خرند.
زینب در کنار پنج خواهر دیگرش بزرگ می‌شود؛ اما وقتی که قرار است به مکتب برود، او را در مکتب پسرانه ثبت نام می‌کند. زینب که نام پسرانه دارد و از کودکی سعی کرده اند با خوی پسرانه بزرگ شود، مکتب را در کنار پسران دیگر شروع می‌کند. او زمانی که بالغ می‌شود، به فرمان مادرش، سینه‌هایش را با روسری‌ای محکم می‌بندد تا هم جلو رشد آن‌ را گرفته باشد و هم کسی متوجه زنانگی تنش نشود. زینب، در بین پسران و اما نگرانی‌ای که از فاش شدن بدنش دارد، گوشه‌گیر و خودکفا بزرگ می‌شود. سعی می‌کند با هیچ پسر دوست صمیمی نباشد و داد و گرفتی با دختران هم ندارد.
پدر زینب تاجر قالین است که در برخی از کشورهای همسایه قالین صادر می‌کند. زمانی که زینب صنف یازده مکتب است، گه‌گاهی او را به کارخانه‌ی قالینش می‌برد و در حضور خودش برخی از مسؤولیت‌ها را به او می‌سپارد. زمانی که زینب صنف دوازده است، دیگر به مکتب کمتر می‌رود و بیشتر در کارخانه‌ی پدرش مصروف است. در همین زمان، زینب متوجه می‌شود که پیش از بسته‌بندی قالین‌ها به خاطر صدور در کشورهای دیگر، ماده‌ی سفیدی را وسط قالین‌ها می‌ریزند؛ زینب از شرکای پدرش می‌پرسد که چرا چنین چیزی را وسط قالین‌ها می‌ریزند؟ آنان به زینب می‌گوند که این پودر از خراب شدن قالین‌ها جلوگیری می‌کند. او سری از این ماجرا درنمی‌آورد.
زمانی که مکتب را تمام می‌کند، از یک سو پدرش مریض است و از سوی دیگر، پسری در خانواده نیست، از پدرش می‌خواهد که به جای ادامه‌ی تحصیل، دوست دارد در کارخانه کار کند. پدرش که می‌فهمد دیگر از دست خودش کاری ساخته نیست، تمام اختیاراتش در کارخانه را به زینب واگذار می‌کند. زینب پس از سهم‌دار شدن در کارخانه است که متوجه می‌شود، آن پودر سفیدی که بین قالین‌ها می‌ریختند، نگه‌دارنده‌ی قالین نه که مواد مخدر است. او در ابتدا مخالفت می‌کند؛ اما زمانی که شریک کارخانه درآمد آن کار را برای زینب توضیح می‌دهد، حرصی بر زینب غلبه می‌کند که نمی‌تواند جلو آن را بگیرد. زینب در کنار کار قالین، شروع می‌کند به قاچاق مواد مخدر و تجارتی را که از پدر برایش ارث مانده است، انکشاف می‌دهد. او، دیگر مسؤولیت تمام کارخانه را به دوش گرفته و روابطش را با قاچاق‌بران در کشورهای دور و نزدیک گسترش داده است. همه او را مرد جوانی می‌شمارند، که در چند سال محدود، موفقیت‌های زیادی به دست می‌آورد. زینب توانسته است، چند استیورد، پیلوت و چک‌پاینت‌ پولیس در میدان‌های خارجی و داخلی را خریداری کند تا در قاچاق مواد مخدر، با محدودیت کمتری روبه‌رو باشد. او مواد را از افغانستان به یکی از کشورهای همسایه و یا هند و از آن جا به اروپا قاچاق می‌کند. با این که بیست و چند سال بیشتر ندارد، به یکی از قاچاق‌بران و تاجران موفق تبدیل می‌شود. پدرش دیگر زنده نیست و تمام مسؤولیت کارخانه به او رسیده است.
پس از چند سال پر دست‌آورد، شریکش برای او پیشنهاد می‌کند که باید به خاطر درکردن خستگی، جایی به تفریح بروند. او با شریکش که رفیق نزدیک اند، برای گذشتاندن چند روزی به جاپان می‌روند. سفری که چهره‌ی زنانگی زینب را رو می‌کند. زینب و دوستش در یک هوتل دو اتاق جداگانه؛ اما نزدیک به هم ریزرف کرده اند. صبح یکی از روزهای اول سفر شان، دوست زینب در اتاقش صبحانه می‌خواهد و می‌رود که زینب را برای خوردن صبحانه با او، به اتاقش دعوت کند. همین که وارد اتاق زینب می‌شود، زینب پیچیده در هوله‌ای از حمام بیرون شده است. دوست زینب متوجه زنانگی او می‌شود و به تعریف و تمجید از بدن زنانه‌ی او می‌پردازد. او، از زینب تقاضای سکس می‌کند؛ اما زینب برایش می‌گوید که باید آن چه را دیده است فراموش کند و در هیچ جایی از زبانش بیرون نشود. ظاهرا دوستش برایش تعهد می‌سپارد.
پس از چند روز سفر که دیگر برای زینب طاقت‌فرسا شده است و هر لحظه با نگاه‌های شهوت‌آمیز دوستش طرف است، به کابل برمی‌گردند. هفته‌ای نمی‌گذرد که دوستش از او خواستگاری می‌کند و برایش می‌گوید، در صورتی که با هم باشند، می‌توانند به موفقیت‌های بهتر و بیشتری برسند. زینب که پذیرفتن زنانگی و محدودیت‌هایی که هویت زنانه در افغانستان دارد، برایش سخت است، درخواست شریکش را رد می‌کند و برایش می‌گوید که هیچ وقت نه با او و نه با مردی دیگر، ازدواج نمی‌کند. دوستش وانمود می‌کند که به تصمیم زینب احترام دارد و سعی می‌کند این موضوع را فراموش کند؛ اما با گذشت مدتی، زینب متوجه زمزمه‌هایی در اطرافش می‌شود که گویا عده‌ای به زن بودن او پی برده اند.
تجارت زینب هنوز رونق خودش را دارد و دوستش هم برای این که کار شان مختل نشود، نشان می‌دهد که همه چیز مثل سابق جریان دارد و آب از آب دکان نخورده است. زینب در یکی از مأموریت‌های انتقال مواد از یک ولایت شمالی به کابل، چند کیلو مواد مخدر را در کرولای سرخی جاسازی می‌کند و خودش پشت فرمان می‌نشید. او مواد را به کابل می‌رساند و درست وقتی نزدیک پارک شهرآرا رسیده است، موترهای پولیس، امنیت و قطعه‌ی خاص مواد مخدر محاصره‌اش می‌کنند. زینب در جا می‌فهمد که کار شریکش است و هیچ کس دیگری در این کار دست ندارد. در هنگام تلاشی و انتقال زینب در موتر پولیس، به اثر دست انداختن یکی از سربازان، یخن زینب پاره می‌شود و همه می‌فهمند که مضنون مرد نه که زن است. یخن پاره‌ای که باعث می‌شود جای زندان مردانه، سر از زندان زنانه دربیاورد. زینب که عقده‌ی شریکش را به دل گرفته است، در تحقیقات دادستانی، شرکای کارش را به صورت مستند لو می‌دهد و دادستانی همه‌ی آن‌ها را بازداشت کرده است. او، با کمکی که به دادستانی جهت گیرانداختن قاچاق‌بران دیگر کرده است، در حبسش تخفیف می‌گیرد. هشت سال را در زندان زنانه می‌گذراند که در یکی از فرمان‌های رییس‌جمهور به مناسبت یکی از عید‌ها، شامل فرمان ده و آزاد می‌شود. او در زندان با خودش عهد می‌کند که وقتی بیرون شود، دیگر دست به کار قاچاق نمی‌زند و از راه قانونی به کارش ادامه می‌دهد. او به کمک خامک‌دوز‌ی‌ای که در زندان یاد گرفته است، پس از آزادی، تجارت کوچکی راه می‌اندازد و با استفاده از تجاربی که دارد، در مدت کمی توانسته است، کارش را رونق بدهد.
زینب با هویت مردانه بزرگ می‌شود؛ هویتی که اگر داخل لباس زنانه نباشد، هیچ کسی به زنانه بودن آن پی نمی‌برد. تن صدا و حرکات زینب، هویت مردانه‌ای را نشان می‌دهد که در لباس زنانه جا گرفته است.