زنی که در دام ندانم کاری‌های خودش افتاد

افسانه یاس
زنی که در دام ندانم کاری‌های خودش افتاد

در پرونده‌های خشونت علیه زنان، گاهی پرونده‌هایی وجود دارد که قربانیان خود زمینه‌ی خشونت علیه خود را فراهم می‌کنند که دلیل اصلی آن به موضوعاتی چون عدم آگاهی زنان از حقوق شان در جامعه و مردانی که به حقوق زن در جوامع بشری باور ندارند، بر می‌گردد.

مردان نیز از این عدم آگاهی به خوبی استفاده کرده و آن طور که دوست دارند رفتار می‌کنند؛ رفتارهایی که بیشترینه توأم با خشونت است.

در روایت امروز، زندگی زنی به تصویر کشیده می‌شود که تمام وجودش در عشق خلاصه شده بود؛ اما متأسفانه این گرفتار هوس مرد می‌شود.

نامش اطلس و دختری است با زیبایی خیره‌کننده؛ قد میانه، پوست سفید، مژه‌های بلند، چشمانی به رنگ دریا که زیبایی‌اش را چندین برابر کرده است. اطلس، دختر جوانی شده بود و او مسلما در زندگی‌اش دوست داشت عشق را تجربه کند؛ اما سرنوشت، این دختر را به دام هوس مردی که دوست داشت انداخت و این سرنوشت در نهایت او را در زندان زنانه محصور کرد.

روایت رنگ زندگی اطلس در جوانی‌هایش به رنگ چشمانش بود؛ ولی بعد از اتفاقاتی که در ادامه روایت می‌شود، رنگ زندگی اطلس به سیاهی و خاکستری و ناامیدی روزهای زندان گرایید.

اطلس، شانزده سال دارد و دانش‌آموز صنف دهم یکی از مکتب‌های شهر کابل است و به صورت پنهانی و به تازگی حس می‌کند که به پسری که در همسایگی شان است، دل باخته است.

او، این حس را نمی‌تواند پنهان نگه دارد و با پسر همسایه در میان می‌گذارد. پسر هم به این حس و درخواست اطلس جواب مثبت می‌دهد. رابطه‌ی آن‌ها با یکدیگر جدی‌تر می‌شود و روزها زمانی که اطلس به مکتب می‌رود، آن پسر به صورت پنهانی او را دنبال می‌کند. در ادامه، آن پسر برای اطلس دفتر خاطرات، تلفون همراه می‌گیرد و رابطه‌ی آن‌ها جدی‌تر می‌شود.

در یکی از روزها، اطلس باخبر می‌شود که پدرش بی‌آن که او را در جریان بگذارد و مشوره کند او را به نامزدی پسری از اقارب شان در می‌آورد. اطلس از این تصمیم پدر، خشمگین شده و غرور جوانی سبب می‌شود که او تصمیم بگیرد کاری را انجام بدهد که سرنوشت زندگی‌اش با این تصمیم عوضش می‌شود.

این دختر با یکی از هم صنفی‌هایش که از نزدیکان آن پسر و از رابطه‌ی این دو با خبر بود، تصمیم می‌گیرد که به مکتب نرفته و به خانه‌ی آن پسر پناه ببرد. او، می‌خواهد موضوع را با پسری که دوستش دارد در میان بگذارد تا بتوانند تصمیم مهمی بگیرند.

آن دختر فامیل پسر، به اطلس پیشنهاد می‌دهد که به جای خانه‌ی خود پسر، به خانه‌ی مامای پسر پناه ببرند؛ چون آنجا کسی شک نخواهد کرد که آن‌ها در این مکان استند و همین‌گونه می‌شود و اطلس و آن دختر به خانه‌ی مامای پسر می‌روند.

از پناه آوردن اطلس به خانه‌ی مامای پسر سه روز می‌گذرد و از آن پسر هیچ خبری نمی‌شود. مامای پسر فقط با وعده‌ی این که او خواهد آمد و آن دو را به نکاح هم درخواهند آورد، سعی در آرام کردن اطلس می‌کند و این دختر به خاطر کم‌تجربه‌گی و ترسی که از برگشت به خانه دارد، سکوت می‌کند و منتظر می‌نشیند تا پسر پیدا شود.

اطلس در خانه‌ی مامای آن پسر، بیست روز می‌ماند. در این مدت، مامای آن پسر به صورت وحشتناکی اطلس را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد و در نهایت زمانی ‌که از استفاده‌جویی اندام اطلس خسته می‌شود، چون دختر هم دیگر ضعیف شده و توانی برایش باقی نمانده است، اطلس را نیمه‌های شب در یکی از سرک‌های کابل رها می‌کند.

زنی بی‌پناه و رنجور زمانی‌ که به هوش می‌آید، تصمیم می‌گیرد که به نزدیک‌ترین حوزه‌ی پولیس برود؛ اما آن‌جا از ترس آبرویش مجبور می‌شود که روایت را به گونه‌ی دیگر قصه کند و به کارمندان حوزه، این چنین می‌گوید که چند روز پیش توسط فرد ناشناسی اختطاف می‌شود و لت‌وکوبش می‌کنند و به او تجاوز می‌کنند و در نهایت این گونه به صورت بیهوش او را در سرک رها می‌سازند.

گفته‌های اطلس را کارمندان حوزه باور نمی‌کنند و به دیده‌ی شک به گفته‌های وی می‌نگرند. آن‌ها به اطلس می‌گویند: «نیاز نیست داستان دروغ برای ما تعریف کنی؛ زیرا پولیس با تجربه‌ای که دارد فاحشه‌هایی چون شما را به خوبی می‌شناسد و ما می‌توانیم دندان گرفتن عشق بازی را با جای لت‌وکوب تشخیص دهیم.»

آن شب اطلس به محلی برای نگه‌داری زنان انتقال پیدا می‌کند و پرونده‌ای برایش تشکیل می‌شود و او را به دادستانی می‌فرستند. بعد از بررسی پرونده‌ی اطلس، قاضی پرونده، او را به چند سال زندان محکوم می‌کند؛ اما اطلس چون زیر سن هیجده سال بوده است، او را به مرکز تربیه و اصلاح انتقال می‌دهند تا با تکمیل سنَش، به زندان زنان منتقل شود.

اطلس که قربانی هوس و استفاده‌جویی قرار گرفته و حالا با این سن کم باید طعم تلخ زندان را هم بچشد، قلب و ذهنش را عقده گرفته، در مرحله‌ی بعدی دادگاه، یکی از مردان زندانی را به گونه‌ی تصادفی در دادگاه ملاقات می‌کند. مردی که محکوم به سپری کردن هفت سال حبس است و از نزدیکان یکی از مقامات حکومتی است، هم در دادگاه و هم در زندان نفوذ دارد و همچنان دسترسی آسان به موبایل و پول در داخل زندان دارد.

آن مرد به زیبایی اطلس چشم می‌دوزد و برای اطلس موبایل پیشنهاد می‌کند. اطلس هم که از روزمره‌گی‌های مرکز اصلاح و تربیت و زخم زبان‌های کارمندان آن به تنگ آمده است، این را فرصتی می‌داند برای داشتن اندکی تنوع، برای همین، با خوشحالی آن پیشنهاد را می‌پذیرد.

روزمره‌گی‌ها و یک نواختی‌های زندان برای اطلس و دوست تازه‌اش با رد و بدل کردن پیام‌های عاشقانه و هم‌آغوشی بعد از آزادی شان از زندان، تحمل‌پذیر شده بود.

اطلس در یکی از فرمان‌های رییس‌جمهور به مناسبت عید واجد شرایط رهایی شناحته می‌شود و  بعد از سپری کردن نُه ماه حبس آزاد می‌گردد.  حالا دیگر با دوست زندانی‌اش بیشتر از قبل صحبت می‌کند و گاهی هم به دیدنش به محبس می‌رود و به هم وعده‌ی ازدواج می‌دهند. زمان نکاح شان را دادگاه تعیین می‌کند. خانواده‌ی مرد برای نکاح با اطلس شرط می‌گذارند و آن‌هم این که تنها زمانی اطلس به خانه‌ی شوهر می‌رود که شوهرش از حبس رها شده باشد، به این ازدواج رضایت می‌دهند. در یکی از روزها با تکمیل کردن فورم دوران محکمه و تهیه‌ی سایر اسناد مورد نیاز شان آن مرد زندانی به دادگاه آورده می‌شود و نکاح شان در حضور قاضی، شاهدان نکاح و خانواده های شان بسته می‌شود.

بعد از سپری شدن مراسم نکاح و کمی صحبت میان آن مرد زندانی و اطلس، تصمیم بر این می‌شود که عروس به خانه‌اش برگردد و تا زمانی که شوهرش از زندان رها نشده، در خانه‌ی پدرش باقی بماند.

اما وعده‌ای اطلس به خانواده‌اش، مدت زیادی پا برجا نمی‌ماند. یک ماه هم نگذشته است که اطلس خانه‌ی پدر را رها کرده و بدون اطلاع راهی خانه‌ی شوهرش می‌شود.

خانواده‌ی او با نگرانی به دنبال دختر شان می‌گردند و با جستجوی زیاد در نهایت آگاه می‌شوند اطلس که زنی شده است با تجربیات ناکام از زندگی، رهسپار خانه‌ی شوهر زندانی‌اش شده که قرار است تا چند روز دیگر از زندان رها گردد و اطلس برای بازگشت شوهرش آمادگی می‌گیرد.