فرار پشت فرار؛ هیچ خانه‌ای برای «ربابه» امن نیست

افسانه یاس
فرار پشت فرار؛ هیچ خانه‌ای برای «ربابه» امن نیست

در بیشتر روایت‌های «زندگی به رنگ زن»، خشونت‌هایی روایت شده است که زنان بعد از ازدواج با آن روبه‌رو می‌شوند؛ یعنی وقتی زنی از خانواده‌اش که با آن‌ها روابط خونی دارد، جدا می‌شود و به خانواده‌ی دیگر تعلق می‌گیرد، به بهانه‌های مختلف که شاید بخشی از آن را بتوان تفاوت‌های فرهنگی و خانوادگی دانست، به مشکل مواجه شده و مورد خشونت قرار می‌گیرد؛ روایت امروز اما از زنی می‌گوید که از کودکی با انواع خشونت بزرگ شده است؛ خشونتی که نه از سوی کسانی دیگر، بلکه از سوی پدر، مادر، برادر و همه اعضای خانواده به دلیل دختر بودن بر او اعمال شده است.
ربابه «نام مستعار»، دختری است که در یکی از ولایت‌های شرقی افغانستان بزرگ شده است. خانواده‌ی سنتی ربابه که انگار داشتن دختر را ننگ می‌دانستند، ربابه را از همان کودکی با خشونت‌های مختلف بزرگ کرده اند؛ خشونت‌هایی که با بهانه یا بی بهانه، بر این دختر روا می‌داشتند. وقتی به صورت زیبای ربابه نگاه می‌کنی، به روشنی جای شکنجه‌ها و خشونت‌هایی که از کودکی بر او رفته و آثارش مانده است را، می‌بینی.
ربابه که پای فرارکردنش از این خشونت‌ها، به پاهای شکسته و ناتوان دختری‌اش وابسته است، بیست سال تمام را تحمل می‌کند؛ تحملی که سرانجام پس از بیست سال، سر می‌رود و توانی را به پاهای زنانه و ناتوان ربابه می‌بخشد که از خانه بیرون بزند و در بی‌جهتِ زندگی فرار کند. ربابه که تا هنوز پایش را از محله‌ی شان دورتر نرفته است، پس از لت‌وکوب بی‌رحمانه‌ای که به دلیل سوختن زیر دیک هنگام آشپزی، می‌شود؛ خانه را به مقصد یک نام ترک می‌کند؛ کابل؛ نامی که برای ربابه تنها روزنه‌ی نجات به نظر می‌رسد و او به دنبال این که کابل جای امنی برای زندگی‌اش شود، با مقدار اندکی پول، از خانه بیرون می‌زند.
ربابه، وقتی می‌فهمد که وارد کابل شده است، در اولین ایست‌بازرسی پولیس، از موتر پیاده شده و خودش را تحویل پولیس می‌دهد. ربابه می‌گوید که اختطاف شده است و راه خانه‌اش را نمی‌فهمد.
آن روز که ربابه پا به فرار گذاشته است، از بدشانسی او، رخصتی است و پولیس نمی‌تواند او را به جایی انتقال دهد. ربابه آن شب را در همان غرفه‌ی ایست‌بازرسی با سربازی که نوکریوال است می‌ماند؛ شبی که سفره‌ی دل ربابه باز می‌شود و آن چه از کودکی تا حال بر او گذشته است را با این سرباز در میان می‌گذارد. ربابه می‌گوید که هیچ توقعی ندارد؛ فقط دنبال مردی است که با او ازدواج کند و نگذارد دوباره به آن خانه برگردانده شود. آن سرباز که شرایط ربابه را برای ازدواج مناسب می‌بیند، به ربابه به چشم زنی نگاه می‌کند که انگار باد آورده است و اگر این بادآورده را نگیرد، کفران نعمت کرده است. فردای همان روز، ربابه را به خانه‌اش می‌برد و با وجود مخالفت‌های خانواده‌اش، ملای مسجد را آورده با او نکاح می‌کند. خانواده‌ی سرباز، ربابه را روسپی‌ای بیش نمی‌بینند و به پسر شان می‌گویند که خدا می‌داند از کدام روسپی‌خانه فرار کرده، خودش را به گردن او انداخته است. زندگی ربابه و آن سرباز با وجود مخالفت‌های شدید خانواده، شروع می‌شود؛ اما پس از شروع است که ربابه می‌فهمد او بادآورده‌ای بیش نیست برای شوهر و خانواده‌ی شوهرش.
شوهر ربابه، هر روز و شب همین که از آغوش ربابه جدا می‌شود، در حضور او به زن‌های دیگری زنگ می‌زند و حرف‌های شهوت‌آمیز رد و بدل می‌کند؛ حرف‌هایی که برای ربابه تحملش سخت است؛ اما همین که اعتراض می‌کند، شوهرش می‌گوید که خودش چنین خواسته است و اگر راضی نیست، طوری او را نیست و نابود می‌کند که هیچ کسی بویی از آن نبرد. ربابه که می‌بیند، خودکرده را نه درد است و نه درمان، دندان صبر بر جگر زخم‌خورده فرو می‌برد و تحمل می‌کند.
تنها بی‌توجهی شوهر و زن‌بارگی‌های او نیست که ربابه را آزار می‌دهد؛ مادرشوهر آن طرف آستین بالا زده است و هر روز با هر بهانه‌ای اتهام‌هایی را بر ربابه وارد می‌کند که گویا پیش از پسرش با مردان دیگری بوده و حالا خودش را بار گردن او کرده است؛ اتهام‌هایی که سرانجام به غیرت شوهر ربابه «سرباز پولیس» بر می‌خورد و شروع می‌کند به تحقیق از ربابه و اِعمال خشونت‌های گوناگون بر او. سربازی که باید مجری قانون باشد و از ربابه نه به صفت زنش؛ بلکه به صفت یک قربانی خشونت، دفاع کند، پس از گذشت چند روز که عطش جنسی‌اش فروکش می‌کند، هر روز با خشونت‌های گوناگون سراغ ربابه می‌رود و او را زیر مشت و لگد می‌گیرد. به ربابه اتهام‌های گوناگون می‌زند و تلفونی که برایش داده بود تا هنگامی که در وظیفه است، از همدیگر خبر داشته باشند را دوباره از ربابه می‌گیرد؛ تلفونی که تنها مهریه‌ی ربابه است که بعد از بستن نکاح، به عنوان تحفه برایش داده می‌شود. زندگی ربابه به عنوان کنیزی که خریداری نه، باد تحفه آورده است، در خانه‌ی آن سرباز ادامه پیدا می‌کند؛ در خانه‌ی کسی که مجری قانون است. او در حبس خانگی است و حتا وقتی شوهرش در خانه نیست، اجازه ندارد که پرده‌های اتاقش را بالا بزند تا مبادا با روشنی‌ای که از پنجره می‌تابد، رابطه‌ی جنسی برقرار کند.
روزی از روزها که شوهرش در خانه نیست، به بهانه‌ای مادرشوهرش او را زیر لت‌وکوب می‌گیرد و آن قدر ربابه را می‌زند تا که خسته می‌شود؛ مادرشوهر از اتاق بیرون می‌شود تا چیزی را برای کشتن ربابه بیاورد؛ ربابه که بارها تهدید به مرگ شده است، برای بار دوم پا به فرار می‌گذارد؛ بار اول از خانه‌ای که به دنیا آمده است و بار دوم از خانه‌ای که پناه برده است. ربابه خودش را به حوزه‌ی پولیس می‌رساند و شکایتش را از شوهر و مادرشوهر درج می‌کند. حالا ربابه مانده است و سرنوشتی که خودش هم نمی‌فهمد به کجا می‌کشاندش. او، نه خبری از خانواده‌اش دارد و نه می‌تواند دوباره به خانه برگردد؛ هم‌چنان می‌فهمد که اگر از شوهرش جدا نشود، این بار با برگشتن به خانه‌ی شوهر، حتما جنازه‌اش بیرون می‌شود و یا طبق تهدیدهای شوهر و مادرشوهر، کشته و در همان گوشه‌ای از خانه گم و گور می‌شود.