وادار کردن زنی به تن‌فروشی از سوی شوهرش

افسانه یاس
وادار کردن زنی به تن‌فروشی از سوی شوهرش

با آوردن نام طالبان، هر زنی در افغانستان خاطراتی همچون ازدواج‌های اجباری، بدل، سنگسار، ضربات شلاق، بیوه شدن، یتیم شدن، دور ماندن از تحصیل و حبس ماندن در خانه را در ذهن خود مرور می‌کند. در واقع، دوره‌ی شوم و تاریک طالبان برای همه‌ی مردم افغانستان و به صورت خاص برای زنان کشور مان سخت‌ترین دوره بود و متأسفانه این گروه افراطی به نام اسلام، چنان ظلمی را بر پیکر جامعه‌ی زخم‌خورده از جنگ‌های داخلی، روا داشت که ما تاکنون نیز شاهد این دردها و رنج‌ها با گذشت هجده سال هستیم.

ارغوان که در زمان طالبان دختر جوانی بیش نبود، یکی از هزاران قربانی خشونت طالبان علیه زن است. در آن سال‌ها افراد این گروه، بی‌شرمانه هر  رفتار ناپسندی که دل شان می‌خواست، بر زنان در سرتاسر افغانستان روا داشتند.

ارغوان در شروع حکومت شوم ‌طالبان، نوزده سال داشت. گاهی در آن زمان تحت فشار قرار می‌گرفت و یا این که مجبور می‌شد برای تهیه‌ی سودای خانه بیرون برود. بارها شده بود که با افراد طالبان در بازار روبه‌رو شود. آن‌ها جلوی او را می‌گرفتند و با پرسیدن هزاران سوال بی‌مورد، در نهایت تصمیم بر شلاق زدن ارغوان می‌گرفتند که چرا بدون مرد محرم از خانه بیرون شده است.

باید بگویم که این قاعده تنها در مورد ارغوان صدق نمی‌کرد؛ بلکه افراد طالبان هر زنی را که بدون محرم از خانه بیرون می‌شد، با شلاق‌های خود جزا می‌دادند، بی آن که بخواهند دلیلی قانع‌کننده بشنوند. افراد طالبان انگار یک کار را خوب آموزش دیده بودند و آن هم ظلم و ستم بر زنان را.

با آمدن طالبان در منطقه‌ی سکونت خانواده‌ی ارغوان، آنان مجبور به این می‌شوند که دختر شان را از مکتب رفتن باز دارند و خانه‌نشین کنند؛ اما کاش سرنوشت تلخ زنان افغانستان در آن روزها به همین خانه‌نشینی‌ها ختم می‌شد. حداقل برای ارغوان این سرنوشت، ادامه‌ی زندگی را با دردهای بسیاری برایش همراه کرد.

روزی گروهی از طالبان به پیش دروازه‌ی حویلی پدر ارغوان می‌آیند و از خانواده اش درخواست می‌کنند که دختر شان را به نکاح یکی از فرمانده‌های طالب در بیاورند. در آن شب و روز، خانواده‌ی ارغوان هیچ راهی برای شانه خالی کردن از این تصمیم ندارند و راهی نیز برای فرار خود از دست طالبان نمی‌بینند و مجبور می‌شوند برخلاف میل باطنی‌ شان دختر جوان و زیبای ‌شان را به نکاح مرد طالبی در بیاورند که از ارغوان پانزده سال بزرگتر بود.

زن، جز سکوت و قورت دادن دردهایش در چنین شرایطی، کاری از دستش برنمی‌آید؛ به همین خاطر ارغوان هم چاره‌ای جز ادامه‌ی زندگی با این فرمانده‌ی طالب را ندارد.

اما به محض این که ارغوان پایش را به خانه‌ی شوهرش می‌‌گذارد، پی می‌برد که این مرد طالب قبل از این، بیوه‌ی برادرش و پنج فرزندش را نیز با کشته شدن برادرش مثل یک میراث خانوادگی به ارث برده است و ارغوان باید با امباق و فرزندانش در کنار شوهرش زندگی کند.

شوهر ارغوان با این که یکی از فرماندهان جنگی طالبان است و مدعی است به خاطری می‌جنگند تا شریعت اسلام را تطبیق کند؛ اما این مرد همزمان مشروب می‌نوشد، چرس دود می‌کند و تریاک را هم روزانه مصرف می‌کند. این مرد به جز این موارد، یک بیماری لاعلاج به نام شهوت بیش از حد دارد و از رفتارها و گفتارهایش معلوم می‌شود که در درونش جنون روابط جنسی شعله می‌کشد و سخت اسیر هوس‌های نفسانی‌اش شده است.

برای این مرد شهوانی، داشتن دو زن جوان قناعت‌بخش نیست و بعد مدتی یک پسر جوان را که به عنوان راننده‌ی خود پایش را به خانه باز کرده و در مهمان‌خانه‌ی شان سکنا گزیده بود، به عنوان «بچه بی‌ریش» رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کند. آن پسر تحت فشار مجبور شده است تن به این کار بدهد؛ زیرا این پسرک جوان از فرمانده‌ی طالب مبلغ دو لک افغانی قرض گرفته است و چون توان پرداخت ندارد، رابطه‌ی جنسی و فرمان بردن از این مرد را پذیرفته است و در برابرش هر ماه شش هزار افغانی از مبلغ قرضه‌ی او کم می‌شد.

انگار قرار نبود که عطش هوس این فرمانده‌ی طالب با دو زن و یک پسر جوان باز هم فروکش کند و این مرد چشم به اندام برادرزاده‌هایش که پدر ناتنی شان هم بود، دوخته بود و بعد از مدتی به صورت پنهانی، فرزندان برادرش را هم مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد تا این که روزی مادر این کودکان خبر می‌شود؛ اما شوهرش او را به مرگ تهدید می‌کند و مجبورش می‌کند سکوت کند و این درد را قورت بدهد. مادر آن کودکان، چاره‌ای جز خاموش ماندن ندارد؛ چون اگر لب به سخن باز کند و پیش مولوی صالبان برود، حتما حکم زنا را برای دخترانش جاری کرده و آن‌ها را اعدام می‌کنند. این خانم در نهایت مجبور می‌شود رفتار وحشیانه‌ی شوهرش را پنهان کند.

سایه‌ی طالبان رخت از جامعه‌ی افغانستان برمی‌بندد و این فرمانده‌ی ملکی سلاحش را بر زمین گذاشته و بدل به یک شهروند عادی می‌شود. زندگی آن دو زن و این مرد شهوانی ادامه پیدا می‌کند تا روزی از روزها در سال ۸۴ شوهر ارغوان از سوی پولیس یکی از حوزه‌های امنیتی در حین انجام فعل لواط بازداشت می‌شود و بعد از بررسی پرونده‌اش، قاضی حکم ۱۴ سال زندان را برایش صادر می‌کند. با زندان رفتن این مرد، خاطر ارغوان و امباقش کمی آسوده می‌شود. به امید آن که زندان بتواند خوی و اخلاق آزار دهنده‌ی این مرد را از سرش دور کند؛ او، اصلاح شده و به آغوش خانواده برگردد.

مرد بعد از گذراندن هفت سال زندان در نهایت با حکم عفو و تعلیق از زندان به پیش خانواده اش برمی‌گردد؛ اما این مرد هیچ تغییری نکرده است و هفت سال زندان بیشتر او را بدخوی و بی‌رحم‌تر ساخته است. به محض بازگشتش لت‌وکوب و رفتارهای غیر متعارف جنسی‌اش با زنان شروع می‌شود.

روزها این مرد سرگرم محفل‌های بچه‌بازی می‌شود و شب‌ها هم که به خانه برمی‌گردد، شروع به اذیت و آزار زنان خود می‌کند. درد  مرد این بوده است که چون همانند دوره‌ی طالبان عواید «هوایی» ندارد و جیبش خالی است و نمی‌تواند برای کارهای غیر مشروعش پول پیدا کند. به همین خاطر این مرد، زنش –ارغوان- را هر روز بیشتر تحت فشار و شکنجه‌ی خود قرار می‌دهد تا بتواند ارغوان را متقاعد به این بسازد که از برادرانش پول برای او بطلبد. ارغوان در زیر شکنجه‌ها به این مرد می‌فهماند که بردارانش پول ندارند و به او نمی‌دهند. سپس مرد ارغوان را مخاطب قرار می‌دهد و با دست کشیدن بر اندام ارغوان می‌گوید: «پس این اندام زیبا به چه کار من می‌آیند وقتی نتوانی برایم پول در بیاوری.»

ذات پلید مرد با این گفته‌ها بیشتر از هر زمان دیگر به ارغوان معلوم می‌شود. شوهرش از ارغوان می‌خواهد که تن‌فروشی کند و در مقابلش پول به جیب بزند. این بار ارغوان دیگر زندگی‌اش را به صورت جدی در خطر می‌بیند پس باید چاره‌ای بسنجد.

بالاخره روزی ارغوان که در این مدت زمان از این مرد دو فرزند دارد، تصمیم می‌گیرد دست فرزندانش را گرفته و خانه‌ی آن مرد را ترک کند و مسیر زندگی خود و فرزندانش را از این مرد شهوت‌پرست جدا کند.