دختری که قربانی خشم پدر و حسادت مادر اندرش شد

افسانه یاس
دختری که قربانی خشم پدر و حسادت مادر اندرش شد

تحقیقات صورت گرفته در مورد خشونت نشان می‌دهد که فقر و چگونگی کیفیت زندگی در خانواده‌ها، زمینه‌ساز خشونت با کودکان و نوجوانان است؛ به ویژه نوجوانی که مرحله‌ی بسیار حساس است و خشونت در این مرحله، تأثیرهای ماندگار و تکان دهنده‌ای بر نوجوانان می‌گذارد.
دوره‌ی نوجوانی یکی از دوره‌های حساس زندگی است که افراد، بیشتر در معرض آسیب‌های جسمی و روحی قرار می‌گیرند و برای همین است که روان‌شناسان تأکید دارند، کودکان وقتی به این مرحله‌ از عمر خود می‌رسند، باید مورد حمایت جدی قرار داشته باشند.
در کنار فقر، رابطه‌های ناسالم بین اعضای خانواده، می‌تواند زمینه‌ساز خشونت‌های بیشتر شود. یعنی آنچه که باید در نخست مورد توجه واقع شود، نوع برخورد خانواده با کودکان شان در دوره‌ی نوجوانی است؛ زیرا این دوره برای نوجوانان، دوره‌ی پر از مشکل و چالش است و بسیاری از انحراف‌های شخصیتی، آموزشی، مشکلات گسترده‌ی روانی، جسمی و حتا انحراف‌های جنسی، در همین دوره اتفاق می‌افتد.
آموزه‌های روان‌شناختی نشان می‌دهد، به هر اندازه‌ی که کودکان مستقل و شاد داشته باشیم، در دوران جوانی و بزرگ‌سالی، آنها با زندگی با اعتماد به بنفس بیشتر برخورد خواهند کرد و آسیب‌های کمتری را متقبل می شوند. بر عکس، هر قدر در خانواده‌ها نحوه‌ی برخوردها، با کودکان و به ویژه نوجوانان نادرست و توأم با خشونت باشد، انحراف و تأثیر سوء آن در جوانی و بزرگ‌سالی دیده می‌شود.
در این بخش از روایت‌های زنان قربانی، داستان زندگی یک دختر چهارده ساله را برای شما بازگو می‌کنیم که دوران کودکی و نوجوانی پر درد سری داشته و در نهایت مشخص نیست که زندگی اش به کجا می‌انجامد.
عاطفه، چهارده سال دارد، باهوش و زیباست. راه رفتن و چابکی اش، توجه مرا بیشتر به خود جلب می‌کند؛ باوجودی که گذشته‌ای دردآوری دارد؛ اما هیچ‌گاه به رخش نمی‌آورد. او زمانی که تنها ۹ سال داشت، از مادرش دور می‌شود، مادرش به اتهام ارتکاب جرم، به پنج سال زندان محکوم می‌شود. محکوم شدن مادرش به زندان، آغاز بدبختی‌های عاطفه است.
پدرش پس از آن که همسرش به زندان محکوم می‌شود، او را طلاق می‌دهد. عاطفه دو برادر، یکی هفت‌ساله و دومی طفل شیرخوار ۹ – ۱۰ ماهه دارد و مسؤولیت بزرگ کردن این کودکان نیز به عهده‌ای او می‌افتد.
عاطفه در ۹ سالگی از آموزش باز می‌ماند و مجبور می‌شود بار جرم مادر و غلفت پدر را به دوش بکشد. در کنار تمامی این جنجال‌ها، روزی برادر کوچکش که تازه می‌تواند روی دست و پا راه برود، از پنجره‌ی منزل دوم خانه به پایین می‌افتد و جان می‌دهد. تقصیر مردن برادرش هم به گردن او می‌افتد و خشونت پدر با او آغاز می‌شود. پدرش به شکل بسیار بی‌رحمانه او را شکنجه و لت و کوب می‌کند.
در کنار این، او همیشه و تا حالا و شاید تا ابد عذاب وجدان مردن برادرش را با خود حمل کند. خشونت پدر از یک سو و عذاب وجدان مراقبت نکردن درست از برادر کوچکش از سوی دیگر، روح و روان او را متلاشی می‌کند.
پدر، دوباره ازدواج می‌کند، عاطفه صاحب مادر اندر بی‌رحمی می‌شود که بلای دیگری به جان این کودک معصوم است. حالا نه تنها عاطفه که برادر دیگرش نیز همواره توسط مادر اندر، لت و کوب، تحقیر و توهین می‌شوند.
زندگی عاطفه و برادرش هر روز سخت‌تر می‌شود. مادر اندر نیز که همواره در پی نجات یافتن از این دو کودک هست، هر شب به پدر عاطفه شکایت می‌کند و پدر نیز که خسته‌ی کار و زندگی است، با لت و کوب کردن عاطفه، خشمش را فرو می‌نشاند.
عاطفه در یازده سالگی، همراه با برادرش توسط پدرش به پرورشگاه برده می‌شود. پدر در آخرین روزی که او را به پرورشگاه می‌سپارد برایش می‌گوید که دیگه توان لت و کوب او و جنگ مادر اندرش را ندارد و بهتر است، آنها در همان پرورشگاه بزرگ شوند.
عاطفه و برادرش سه سال در پرورشگاه زندگی می‌کنند. مادرش سرانجام از زندان رها می‌شود و آنها را با خود از پرورشگاه می‌برد. پدر عاطفه اما غیرتی شده و نمی‌گذارد، فرزندانش در کنار مادرش زندگی کنند. برای همین، دوباره آنها را از زن قبلی اش پس می‌گیرد و به خانه‌ی خودش می‌آورد تا زندگی جهنمی عاطفه و برادرش دوباره آغاز شود.
عاطفه پس از آن نیز همواره از سوی پدر و مادر اندرش، لت و کوب می‌شود. هر باری که پدر به برادرش حمله می‌کند، عاطفه خود را سپر ساخته و مانع لت و کوب برادرش می‌شود، او برای عذاب وجدانی که به خاطر از دست دادن برادر کوچکش دارد، تمام تلاشش را برای حفاظت از برادر دیگرش، انجام می‌دهد.
یکی از روزها که پدر، برای تنبیه عاطفه او را از خانه بیرون می‌اندازد، عاطفه در کوچه با پسری آشنا می‌شود که سرآغاز بدبختی دیگر او می‌شود. او آشنای جدیدش را به عنوان یک پناهگاه می‌یابد و بار بار با او ملاقات می‌کند.
پسر برای عاطفه تلفون می‌خرد و رابطه‌ی شان این گونه، ادامه می‌یابد. پسرک باشنده‌ی اصلی یکی از ولایت‌های جنوبی افغانستان است که به کابل آمده. او پس از چند مدتی کابل را ترک کرده و دوباره به ولایت خودش باز می‌گردد؛ اما وعده‌های رنگارنگی به عاطفه می‌دهد.
چند ماه که از رفتن پسر سپری می‌شود، باز هم میان عاطفه و مادر اندرش مشکل پیدا می‌شود. پدر زمانی که به خانه می‌آید، به گونه‌ی بی‌رحمانه و وحشیانه، عاطفه را لت و کوب کرده و از خانه بیرون می‌اندازد. عاطفه نیز که کاملا ناامید شده است، با پسری که آشنایش است، تماس گرفته و راه ولایت او را در پیش می‌گیرد.
برای یک دختر تنها، در شرایط بد کنونی، رفتن تا ولایت‌های ناامن جنوبی و پیدا کردن پسری که فقط یک کمی در موردش می‌داند، بسیار دشوار است و جرأت می‌خواهد؛ اما زندگی عاطفه آنقدر سخت و نفرت انگیز است که او این خطر را بر ماندن در خانه‌ی پدرش ترجیح می‌دهد.
وقتی پس از ساعت‌ها به ولایتی می‌رسد که پسر در آن زندگی می‌کند، برایش زنگ می‌زند که او رسیده است. پسر اما حاضر نمی‌شود دختر را ببیند و برایش می‌گوید که پذیرفتن دختری که خودش دنبال پسر آمده، برای قبیله‌ی او ننگ است؛ اما پس از نیم ساعت از شماره‌ی دیگری برای عاطفه زنگ می‌آید و می‌گوید که مصطفا او را فرستاده تا همراهی اش کند.
عاطفه با پسر دیگری که نمی‌شناسند، به سمتی حرکت می‌کند که نمی‌داند کجاست. پس از آن که سؤال‌های مرد زیاد می‌شود، عاطفه می‌فهمد که به چه درد سری افتاده است. او می‌داند که مصطفا با او بد کرده و او را در بدل پول، به کسی دیگری فروخته است.
راننده‌ی موتری که عاطفه و آن پسر سوارش استند، با دلسوزی در شیشه‌ی عقبی موتر به عاطفه می‌فهماند که به این مردم اعتماد نکند. عاطفه خود را از موتر به پایین انداخته و فرار می‌کند. راننده، پس از چند دقیقه، به تنهایی می‌آید، عاطفه را پیدا کرده و به خانه اش می‌برد.
راننده، مرد انسان دوست و به قول عاطفه، مرد مهربان و با خدایی بوده است. او را به یکی از نهادهای مدافع حقوق زن، در همان ولایت تحویل می‌دهد. اکنون عاطفه در حمایت همان نهاد، به یکی از پرورش‌گاه‌ها معرفی شده و مصروف درس خواندن است؛ اما دردی دارد که گاهی در سکوت میان حرف‌هایش، همین‌گونه مبهم باقی مانده و می‌داند که آینده‌ای روشنی ندارد.