کشتن زنی به جرم دوست داشتن، در محکمه صحرایی

افسانه یاس
کشتن زنی به جرم  دوست داشتن، در محکمه صحرایی

مجازات بدون محاکمه در جغرافیایی به نام افغانستان، سرزمینی که هر فرد به خود اجازه می‌دهد، مجری و قاضی باشد، نباید میراثی باشد برای نسل‌های بعدمان، نباید اجازه‌ای باشد که بتوانیم به راحتی به خودمان بدهیم و دست به مجازاتی بزنیم که روزی خودمان به خاطرش مجازات شویم.

پونه و رضا که عشق، آن‌ها را برای ملاقات همدیگر صدا زده بود، روزی رسید که از آن همه عشق که می‌خواستند حرفش را برای هم بزنند، فقط جنازه‌هایی پر از خون باقی مانده بود. از عشق پونه و رضا  روی پیراهن‌شان تنها رنگ سرخ خون‌شان بود که به رنگ عشق مثال‌اش می‌زدند. حالا از این عشق، دو جنازه روی زمین افتاده بود که دور دست ترین صحرای مشرقی آن‌ها را به محاکمه می‌خواند.

روایت این محاکمه صحرایی، روایت زنی است که رنگ زندگی‌اش به رنگ رویاهای کودکانه‌اش بود. سیزده سال قبل پونه دختری  نوجوان بود که می‌توانستی نشاط را در گام‌هایی که برای رفتن به مکتب برمی‌داشت حس کنی و شوقی که برای باسواد شدن داشت را در چهره اش ببینی.

پونه دختری از مشرق زمین افغانستان بود و رویای باسواد شدن برای او ، همه‌ی آن چیزی بود که تلاش داشت تا به واقعیت نزدیک کند. اما پانزده سالگی سنی بود که زندگی و رسیدن به این رویا را برای پونه دست نیافتنی کرد.

پدر پونه مردی از جنس مردان مشرقی، این دختر نوجوان را به اجبار و  بدون هیچ رضایتی در بدل طویانه‌ی هنگفت به نکاح مردی در آورد که پونه حتی درآن سن نمی‌دانست که مرد  می‌تواند چه معنا‌یی  در زندگی یک زن داشته باشد.

این دختر نوجوان قربانی ازدواج اجباری زیر سن شد که اتفاقی ناخوشایند اما مرسوم شده در مشرق زمین بود و مردان مشرق زمین این گونه ازدواج‌ها را برای دختران شان معمولی ترین تصمیمی می‌دانند که می‌تواند اتفاق بیفتد اما دریغ از این که این مردان یا بهتر بگویم این پدران با این تصمیم شان زندگی یک زن  که دخترشان است و روزی این دختر همان  نازدانه‌ای بوده که اگر پدرش را نمی‌بوسید حتمن آن پدر  دل‌شکسته می‌شد. اما امروز همان پدر به جای آن بوسه به دخترش و زندگی اش رنگ درد می‌پاشد.

پونه با این تصمیم پدرش مجبور می‌شود که از رویای باسواد شدنش دست بکشد و آستین برای زندگی ای  بالا بزند که قرار است در آن خانه  بوی مردانه اش از بوی هر دردی مشمیز کننده‌تر باشد و پونه باید یاد می‌گرفت تا در خانه‌ای جز خانه پدری‌اش زن بودن را تجربه کند.

اجباری بودن ازدواج، زیر سن بودن و نقشی در انتخاب همسر نداشتن از یک سو و از سوی دیگر بد خُلقی‌ها و خشونت‌های روانی و گاهی هم فیزیکی شوهر، دلیلی شد که پونه، هیچ‌گاه نخواهد و نتواند عشق ورزیدن را در زندگی با آن مرد تجربه کند.

پونه از روابط زناشویی چیزی نمی‌دانست و همین ناآگاهی او در ارضای میل جنسی شوهرش خشم مرد را بیشتر می‌کرد و پونه تنها چیزی که از مرد بودن فهمیده بود همان شکنجه و خشونت‌هایی بود که هر روز او را بیشتر درد می‌داد.

 او مجبور بود تا به زندگی با مردی عصبی و خشن، خود را عادت دهد و مدارا کند. روزها می‌گذشت و این دختر نوجوان حالا از زن بودنش و از زندگی، فقط نامی را با خود یدک می‌کشید با عنوان پونه.

پونه گاه‌گاهی برای خرید به بیرون از خانه می‌رفت و درست بیرون از آن خانه مردی در زندگی اش پا می‌گذارد که برعکس مرد داخل خانه‌اش قرار نیست به او درد بدهد. این مرد به پونه و زندگی‌اش عشق را پیش‌کش می‌کند و پونه که حس دوست داشتن را کم‌کم داشت فراموش می‌کرد، برایش این مرد جذابیت پیدا می‌کند تا حدی که پونه خطر این عشق و حسی که ممکن است زندگی اش را در خطرناک‌ترین حالت قرار بدهد، به جان می‌خرد و با همان سواد اندکی که از رویای دوران نوجوانی‌اش برایش مانده شروع به نوشتن نامه برای آن مرد و گرفتن جواب نامه‌ها می‌کند.

این رابطه با جدی شدن اش میان پونه و آن مرد دیگر که نامش رضا است، او را به فکر جدایی از شوهرش می‌اندازد و درخواست جدایی می‌کند اما شوهر پونه مرد مشرقی است که غیرتش را در ادامه‌ی زندگی با زنی می‌داند که او را دوست نخواهد داشت. شوهر پونه این درخواست را بهانه‌ای برای خشونت‌های بیشتر قرار می‌دهد و زندگی پونه رنگش تاریک‌تر می‌شود.

شوهر پونه کارمند نهادی امنیتی بود و او به شدت در زندگی شخصی‌اش اخلاق کنترل‌گر و حساس داشت و با تغییر رفتار پونه و اعتراض‌هایی که در برابرش می‌شد و مخصوصا با مطرح شدن درخواست جدایی از طرف پونه حس مشکوکی سراغش می‌آید و تصمیم به نظارت پنهانی می‌گیرد.

این مرد روزی به پونه می‌گوید که قرار است برای چند روزی به جلال آباد برود و ماموریتی را انجام بدهد و کابل نخواهد بود، اما این دروغی است که شوهر پونه برای این که بفهمد زنش در نبود او چه می‌کند، آورده است.

پونه بعد دو روز که از نبودن شوهرش مطمین می‌شود، برای دیدن رضا لحظه شماری می‌کند و مردی را که واقعا دوستش دارد برای ملاقات به گورستانی دور از محله‌ی شان به بهانه زیارت می‌طلبد. اما شوهر پونه که او را تعقیب می‌کرد زمانی که رضا و پونه روبروی هم قرار می‌گیرند و برای لمس عشق‌شان دست در دست هم داده اند، اسلحه خود را به سمت این دو نشانه می‌گیرد و با تهدید به کشتن، رضا و پونه را به صحرایی دوردست‌تر از آن زیارت‌گاه می‌کشاند. صحرایی که شاید از خودش اگر می‌پرسیدی، جواب می‌داد که دوست نداشت عشق را در آن به محکمه بکشانند.

 شوهر پونه این کار را می‌کند و مرتکب قتلی می‌شود که دستورش را خودش صادر کرد و اجرایش را هم خود بر عهده گرفت و بعد، از صحنه‌ی قتل این محکمه صحرایی ناعادلانه پا به فرار گذاشت.

جنازه‌های پونه و رضا را بعد از ساعتی یکی از رهگذران پیدا می‌کند و خیلی زود پولیس را از این قتل و محکمه صحرایی آگاه می‌سازد. جنازه‌ی پونه و رضا که حالا نام مشترکی به نام عشق دارند، به طب عدلی انتقال داده می‌شوند و پرونده شان تشکیل می‌شود.  شوهر پونه که حالا یک قاتل بود بعد از مدتی توسط پولیس بازداشت می‌شود و به قتل اعتراف می‌کند. او انگیزه‌ی این محکمه صحرایی را بدون این که لحظه‌ای درنگ کند و به رفتارهای خودش فکر کند، به خیانت مرتبط می‌داند.