مأمور مسموم کردن آب مکتب دخترانه‌ی قریه‌ی مان شدم

«سخت‎‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام بود. نمی‌دانستم کار درست کدام است. باید به حرف پدرم گوش می‌دادم و یا این که به حرف دلم. نباید آن کار را می‌کردم، این کار من ممکن بود خیلی از دختران قریه‌ی ‌مان را به کشتن بدهد؛ اما پدرم گفته بود که نترسم؛ چون این دوا را که در آب تانکر مکتب دخترانه‌ی قریه‌ی ‌مان بیندازم فقط آن‌ها را مسموم می‌کنم و مریض می‌شوند و چند روز بعد حال شان خوب می‌شود و با این کار دیگر خانواده‌ها دختران شان را به مکتب نخواهند فرستاد.»