بکارت؛ تابویی که زن‌های زیادی را شکستانده است

افسانه یاس
بکارت؛ تابویی که زن‌های زیادی را شکستانده است

از آنجا که تصمیم ازدواج دختران و در اغلب موارد پسران نیز توسط خانواده‌های شان گرفته می‌شود، تصامیم بعدی زندگی مشترک آن‌ها را نیز خانواده‌های شان می‌گیرند و کم‌تر حق انتخاب برای خود شان در روش پیش‌برد زندگی شان باقی می‌ماند. هنوز که هنوز است، مسأله‌ی زندگی خصوصی بین زن و شوهر در خانواده‌ها درک نمی‌شود و حریم خصوصی را به رسمیت نمی‌شناسند. بعد از ازدواج، دختران به خانواده‌ی شوهر از همان شب اول ازدواج شان و آنچه گذشته است، پاسخگو اند تا داشتن و نداشتن فرزند، پسر و دختر بودن فرزند و تعداد آن‌ها و هر مورد دیگر که در یک زندگی خصوصی بین زن و شوهر قابل پیش‌بینی باشد.
پرسیدن سوال‌ها و شروع مداخله‌ها توسط خانواده‌ی شوهر و اطرافیان، از همان شب اول ازدواج دختران به زندگی شان سایه‌ی سیاه می‌افکند تا زمانی که یا با خشونت‌ها از بین می‌روند و می‌میرند یا هم زندگی محبوس‌گونه را تا آخرین نفس تحمل می‌کنند. تابویی به نام بکارت در ابتدای زندگی، زندگی و تجربه‌ی داشتن یک رابطه‌ی جنسی را برای زنان به کابوس مبدل می‌کند. دختران زیادی در افغانستان هستند که قربانی تابوها شده اند؛ یکی از این تابوها که زندگی مشترک را بر زنان جهنم می‌کند و رؤیای دختران جوان را به کابوس مبدل کرده است، تابوی بکارت است. نداشتن بکارت یکی از بدترین عوامل خشونت علیه زنان در جامعه‌ی افغانستان است؛ تابویی که در مورد آن هیچ گاهی اجازه‌ی حرف زدن، دانش و آگاهی در خانواده‌ها داده نمی‌شود. تنها دانش دختران و پسران خلاصه می‌شود در آنچه از مادران، دوستان یا هم سن و سالان خود آموخته اند و آن هم چیزی بیشتر از این نیست که هر مرد در شب اول ازدواجش توقع دارد دختران بکارت داشته باشند و فهم و درک شان هم از بکارت همان تراوش خون بعد از رابطه‌ی جنسی نخست است؛ اما این که آیا این بکارت انواعی دارد یا خیر یا همین تصور که هر دختر باکره در شب اول ازدواجش بعد از داشتن رابطه‌ی جنسی باید خون‌ریزی داشته باشد و دستمالی که از سوی خانواده‌ی پسر داده می‌شود در آن نشانی از آن باقی بماند تا ثابت شود باکره است، واقعیت علمی دارد یا خیر به یک استندرد مبدل شده و در صورت ثابت شدن خلاف این عقیده، آن تازه عروس می‌ماند و شکنجه‌های خانه‌ی شوهر.
رزما یکی از دخترانی است که قربانی این تابو شده و خواسته است با ترک کردن خانواده‌ی شوهرش، اعتراضش را به این تابویی که ماه‌ها برای نداشتنش رنج کشیده، برملا کند.
رزما اکنون ۱۸ سال دارد و می‌گوید زمانی که ازدواج کرده، ۱۶ سال داشته است. ازدواج با شوهرش به خواست خانواده‌ها صورت گرفته است. شوهر رزما نیز سن و سالی بیشتر از خودش ندارد؛ پسر۲۱‌ساله، هر دو قربانی ازدواج اجباری.
ازدواج و رابطه‌ی شان بیشتر شبیه بازی‌های کودکانه‌ای است که کودکان در طفولیت با هم دارند. هیچ یک تجربه و آگاهی در مورد زندگی مشترک ندارند و گویا این ازدواج یک بازی کودکانه بوده است تا زندگی حقیقی.
رزما می‌گوید همه‌ی بدبختی‌هایش از همان شب اول ازدواجش شروع شده است. او، می‌گوید نه تنها که با هیچ مردی قبل از ازدواج رابطه نداشته است، بل تا شب پیش از ازدواجش نمی‌دانست رابطه‌ی جنسی چگونه است و نداشتن بکارت یعنی چه؟ می‌گوید تنها گاهی مادرش برایش گوشزد می‌کرد که دختران نباید بایسکل‌سواری کنند یا هم از جاهای بلند بپرند؛ چون با این حرکات بکارت شان از بین می‌رود. او می‌گوید من هم تا اکنون هیچ‌گاهی از جای بلندی نپریدم و از درختا هم بالا نرفتم و برادرانم که بایسکل شان را برایم نمی‌داند تا بایسکل‌سواری کنم؛ پس نمی‌دانم چطور ممکن است دختر نبوده باشد؟
در شب اول ازدواجش دستمالی که خانواده‌ی شوهرش برایش می‌دهند تا نشانی از باکره بودنش برای شان بدهد، رنگی نمی‌شود. فردای همان شب خانواده‌ی شوهرش از شوهرش دستمال را می‌خواهند و شوهرش دستمال سفید برای شان می‌دهد که این خود حرفی می‌شود برای رزما.
هر از گاهی مادر شوهرش او را توهین و تحقیر می‌کند و می‌گوید همه آبروی دختر، سر بلند بودن او است و او که باکره نبوده، سربلندی هم ندارد. با گفتن چنین جملات، غیرت شوهر رزما را تحریک می‌کند و سبب می‌شود شوهرش او را مورد خشونت‌های مختلف قرار دهد، این خشونت‌ها دوام‌دار می‌شود و رزما همه‌روزه با زخم‌های زبان مادر شوهر و لت‌وکوب و شکنجه‌ی شوهرش مواجه می‌شود. دو سال این خشونت‌ها را تحمل می‌کند تا این که یکی از روزهای که مادر شوهرش او را بر سر انجام ندادن کارهای خانه مورد بدرفتاری قرار می‌دهد و به او طعنه می‌زند که او بکارت نداشته و دختر هرزه و بی‌آبرو است و باید شکرگزار باشد که تا اکنون او را در خانه جا داده اند، طاقتش سر می‌رود؛ خانه‌ی شوهرش را ترک کرده و به خانه پدرش می‌رود. از همه اتفاقاتی که تا اکنون از خانواده‌اش پنهان کرده می‌گوید و از آن‌ها همکاری می‌خواهد.
زمانی که رزما می‌خواهد پرونده‌اش را رسمی کند، شوهر و خانواده‌ی شوهرش با عذر‌خواهی‌های پیهم و نشست‌های خانوادگی تعهد بر عدم خشونت علیه او می‌کنند؛ اما رزما دیگر نمی‌خواهد غرور و زندگی‌اش را به قمار بزند و با آن‌ها به خانه‌ی شان برود تا این که خانواده‌ی شوهرش در یکی از حوزه‌های پولیس تعهد کتبی با ضمانت می‌سپارند که دیگر او را آزار و اذیت نکنند و رزما هم برای حفظ شیرازه‌ی زندگی‌اش برای آخرین بار با تعهد شان موافقت می‌کند.
رزما می‌گوید که تا هنوز دست هیچ نامحرمی به تنش نخورده است و هر بار که از سوی مادرشوهرش حرف‌هایی می‌شنود مبنی بر هرزه‌بودنش، از خودش احساس نفرت می‌کند.