کبودی گردنش نجات از مرگ را روایت می‌کند

افسانه یاس
کبودی گردنش نجات از مرگ را روایت می‌کند

چهار سال پیش، بدون این که کسی از او مشوره‌ای گرفته باشد، مانند هزاران دختر افغانستانی، به نکاح مردی درمی‌آید که هیچ شناختی از او ندارد. ریحانه (نام مستعار)، وقتی چهار سال پیش به خانه‌ی شوهر می‌رود، بدبختی‌هایش شروع می‌شود. شوهر ریحانه از همان روزهای اول ازدواج شان رابطه‌ی خوبی با او ندارد و گاهی با تحریک خانواده با ریحانه بدرفتاری می‌کند. دو سال بعد از ازدواج شان که تازه اولین کودک شان به دنیا آمده است، شوهر ریحانه افغانستان را به قصد کار در ایران، ترک می‌کند. با سفر شوهر ریحانه به ایران، ریحانه می‌ماند و خانواده‌ی شوهرش که از ریحانه نفرت دارند.
شوهر ریحانه با سفرش به ایران، دیگر یادی از زن و نوزداش نمی‌کند و پولی هم برای تأمین مصارف آنان نمی‌فرستد. خانواده‌ی شوهر ریحانه که به لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی ندارند، حضور او را با کودکش، نان‌خور اضافی پنداشته و هر صبح شام این مادر و کودک را با الفاظ و تند تحقیر و توهین می‌کنند.
ریحانه پس از سفر شوهرش هیچ راه ارتباطی با او ندارد و حتا یک بار هم به ریحانه زنگ نمی‌زند که از او و حال طفلش بپرسد. این مادر جوان مانده است با طفلی روی دست‌هایش و طعنه‌های مداوم خانواده‌ی شوهرش که او را با روش‌های گوناگون تحقیر می‌کنند. خانواده‌ی شوهر ریحانه وضعیت اقتصادی شان بدتر می‌شود و برای این که در خانه نان‌خور کم‌تر داشته باشند، ریحانه و بچه‌اش را از خانه بیرون می‌کنند. ریحانه که جای دیگری برای رفتن ندارد، دوباره به خانه‌ی پدر و مادرش برمی‌گردد. پدر و مادرش یک سال از او و طفلش نگه‌داری می‌کنند؛ تا این که ریحانه خبر برگشتن شوهرش را می‌شنود. او چند روزی را معطل می‌ماند که شاید شوهرش به دنبالش بیاید؛ اما از شوهرش خبری نمی‌شود. ریحانه مجبور می‌شود خودش به دیدن شوهرش برود.
شوهر ریحانه در مقابل او سردتر از سابق شده است؛ اما خشونت‌هایش گرم‌تر از سابق بر ریحانه ادامه می‌یابد. شوهرش با هر بهانه‌ای ریحانه را لت‌وکوب می‌کند؛ اما ریحانه دندان بر جگر صبر فرو برده و خشونت‌های شوهرش را به جان می‌خرد تا مبادا از خانه بیرونش بیندازد و به عنوان زن طلاق‌شده، وارد جامعه‌ای شود که همه وقتی می‌فهمند زنی را شوهرش طلاق داده است، او را بدکاره و هرزه فکر می‌کنند.
یکی از روزها، شوهر ریحانه با دختر خردسال و زیبایی به خانه می‌آید. ریحانه تازه می‌فهمد که دلیل بی‌علاقگی شوهرش به او و این همه خشونت‌ها در کجا بوده است. شوهرش دختری را به خانه آورده است که تا هنوز با او نکاح نکرده و از او استفاده‌ی جنسی می‌کند. قرار بر این است که او در کنار ریحانه به عنوان یکی از زن‌های شوهرش در همین خانه زندگی کند؛ قراری که ریحانه با آن مخالفت می‌کند و این مخالفت باعث می‌شود شوهرش او را تا حد مرگ لت‌وکوب کند.
طبق گفته‌های ریحانه، شوهرش از آن دختر به زور استفاده‌ی جنسی می‌کرده و بارها بر او تجاوز کرده است. یکی از روزها که ریحانه دیگر تحملش به آخر رسیده است، می‌خواهد خانه را ترک کند و به پولیس اطلاع بدهد؛ اما شوهرش می‌فهمد و قصد از بین‌بردن او را می‌کند. او تلاش می‌کند ریحانه را خفه کند تا جرمش به بیرون از خانه درز نکند؛ اما خانواده‌ی شوهرش از این که پسر شان به جرم قتل نرود، مانع کشتن ریحانه می‌شوند. جای دست‌های شوهرش روی گردن ریحانه، روایت از خشونتی دارد که اگر کسی مانع شوهر نشده بود، شاید حالا ریحانه‌ای نبود تا داستانش را به نهادهای عدلی بکشاند.
ریحانه پس از این که طرف خانواده‌ی شوهرش نجات داده می‌شود، به پدرش تماس می‌گیرد و با کمک پدرش از خانه‌ی شوهرش بیرون می‌شود. او حالا در نهادهای عدلی با درج شکایت از خشونت‌های شوهرش، به دنبال برقراری عدالت است.