خواستگار اروپایی تضمینی برای خوش‌بختی نیست

افسانه یاس
خواستگار اروپایی تضمینی برای خوش‌بختی نیست

ازدواج اجباری یا تحمیلی چه بر پسر و چه دختر، نوعی خشونت خانوادگی به شمار می‌رود. یکی از ابعاد تازه‌ی خشونت خانوادگی همانا گزینش همسر از سوی پدر و مادر برای فرزندان پسر شان است که در خارج از افغانستان زندگی می‌کنند.
در سال‌های اخیر ما شاهد این بودیم که جوانان بسیاری به صورت تنهایی برای کار و یا تحصیل به کشورهای دور و اروپا و ترکیه یا ایران رفته اند. این پسران جوان با وجود این که دور از خانواده‌ی شان استند؛ اما هنوز تحت سلطه یا فرمان خانواده استند و در نهایت این پدر و مادر استند که بر خلاف میل شان برای آنان همسری در داخل کشور انتخاب می‌کنند.
برای آشنایی و اجرای مراسم نامزدی بین آن پسر دورافتاده از وطن و این دختر داخل وطن تنها دو قطعه عکس بین خانواده‌ها از دختر و پسر رد و بدل می‌شود و در کم‌تر مواردی می‌توان سراغ داشت که پسر و دختر بیرون و داخل افغانستان با یک‌دیگر تلفونی صحبت کنند.
متأسفانه به علت شرایط بد اقتصادی در داخل کشور، به محض این که خانواده‌ای مطلع شود دختر شان خواستگاری در آن سوی مرزهای کشور دارد، از شادی بال در آورده و گمان می‌برند که پرنده‌ی سعادت بر بام خانه‌ی شان نشسته است و بدون هیچ تحقیق و پرسانی حاضر می‌شوند که خواستگار را بپذیرند.
با اتفاق افتادن این نوع رابطه‌ها و ازدواج‌ها، این دختران استند که بیشترین آسیب را در پایان این نوع زندگی‌ها متحمل می‌شوند. این مردان خارج رفته استند که در نهایت لب به اعتراض باز می‌کنند به بهانه‌های محدودیت در پوشش و نوع فکر و اختلاف سلیقه‌ی شان با زنی که در داخل افغانستان تا کنون زندگی کرده است. تنها کاری که می‌توانند این پسران انجام بدهند درخواست فسخ نامزدی شان از سوی دو خانواده و دختران هم که بر طبق روال قربانی اند که بیشتر از پسران در این نوع خواستگاری‌ها و وصلت‌ها صدمه می‌بینند. درست همانند خجسته، دختری که یکی از قربانیان این نوع ازدواج‌ها است. دختر زیبا و با تحصیلات عالی؛ اما خانواده‌ی خیلی سنتی که عامل اصلی دردها و رنج‌هایش در زندگی همین خانواده بوده است.
بیش از یک سال قبل خانواده‌ای به خواستگاری خجسته می‌آیند که خانواده‌ی ظاهرا بافرهنگ و دارای وضعیت اقتصادی خوب اند؛ اما از پسر شان که خواستگار خجسته است، چند عکس است در حالت نشسته که به خجسته و خانواده‌اش نشان می‌دهند.
خواستگار خجسته زیبا و شیک‌پوش است و از سوی دیگر در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کند. بعد از دومرتبه رفت‌وآمد خانواده‌ی پسر، بالاخره خانواده خجسته خواستگاری آن‌ها را قبول می‌کند و برای شان جواب مثبت می‌دهد. جوابی که از قبل مشورت خجسته را برایش نگرفته اند.
خجسته چون خود را در حال عمل انجام شده می‌بیند، با این تصور که ازدواج با پسری که در خارج از کشور به سر می‌برد، می‌تواند او را خوشبخت کند، تن به این ازدواج می‌دهد. بعد از ابراز رضایت خجسته، پسر و دختر دو ماه را نامزد می‌مانند و نامزدش بعد از دو ماه برای برگزاری مراسم ازدواج به کابل می‌آید. از آن جایی که همه‌ی خریدها را خانواده‌ی نامزدش انجام داده، دیگر بهانه‌ای برای دیدن نامزدش ندارد و تنها دیدار شان می‌ماند برای روز برگزاری مراسم عروسی؛ اما در محفل عروسی شان، خجسته و خانواده‌اش متوجه معلولیت نامزدش می‌شوند. داماد دارای معلولیت ذهنی است و تعادل فکری ندارد؛ اما حالا دیگر دیر شده و کار از کار گذشته است.
در جریان مراسم هم خجسته و هم خانواده‌ی او به این وصلت اعتراض نشان می‌دهند؛ اما دیگر سودی ندارد و نمی‌توانند از ننگ مهمانان به این مراسم پایان دهند.
خجسته به خانه‌ی شوهر می‌رود. در همان شب اول ازدواج شان زمانی که او از برقراری رابطه‌ی جنسی به شوهرش مخالفت می‌کند، شوهرش او را به گونه وحشیانه لت‌وکوب می‌کند و میگوید آیا قبل از او با چند مرد دیگر در رابطه بوده که حالا او را نمی‌خواهد. شوهرش با وجود ممانعت‌های خجسته بر او تجاوز می‌کند. مدت یک هفته را خجسته در خانه‌ی شوهرش با خشونت‌های مختلف شوهرش به سر می‌برد. بعد از گذشت یک هفته به بهانه‌ی مهمانی، با سیاهی و کبودی‌های باقی‌مانده بر بدنش که ناشی از لت‌وکوب شوهرش است، راهی خانه پدری‌اش می‌شود و دیگر حاضر به ادامه‌ی زندگی با شوهرش نیست.
از آن‌جا که پنهان کردن عیوب طرفین قبل از ازدواج، مطابق قوانین افغانستان از جمله مواردی است که یک زن می‌تواند دعوی تفریق به سبب ضرر را با ادعا بر آن باز کند، خجسته با همکاری یکی از نهادهای مدافع حقوق زنان پرونده‌ی تفریقش را باز می‌کند تا باشد از این خشونت‌ها و ازدواج توأم با فریب و دروغ رهایی یابد.