لاله، قربانی عرفِ «گهواره‌خویشی»

افسانه یاس
لاله، قربانی عرفِ «گهواره‌خویشی»

چگونه است که زن نمی‌تواند در جامعه‌ی ما هیچ مالکیتی داشته باشد و چرا برای زن در این جامعه تا این حد قانون و عرف و اخلاق تعریف کرده اند؟ آیا باور جامعه این است که زن بودن جرم است و حالا من که زن به دنیا آمده ‌ام، مجرم استم و باید مرد به خود حق بدهد که هرطور دوست دارد، با من رفتار کند؟ من زن، مادر، فرزند، خواهر و همسر می‌توانم باشم؛ رابطه‌هایی که هیچ کسی نمی‌تواند آن را انکار کند و هیچ مردی بدون این رابطه‌ها معنا پیدا نمی‌کند. مرد بودن به معنای مالکیت بر زن نیست و این برداشت اشتباه را باید از جامعه‌ی افغانستان برچینیم.

متأسفانه، بسیاری از موارد مشاهده شده است که مرد خانواده چون مرد است، به خود حق داده است تا حس مالکیت بر زنان خانواده داشته باشد؛ عُرفی که در بسیاری از موارد زندگی زنان را با خطر و دشواری روبه‌رو کرده است.

حس مالکیت پدر بر فرزند دختر یکی از مرسوم‌ترین عرف‌های ناپسندی است که در بین خانواده‌های افغانی جا افتاده و دیده شده است که پدر، فرزند دخترش را هنگامی که هنوز جنین و در شکم مادرش است و یا این که به دنیا آمده و هنوز در گهواره لالایی مادرانه می‌شنود، او را به نام یکی از پسران فامیل خود می‌کند که این نوع تصمیم‌ها زندگی آن دختر را با دشواری‌های بسیار روبه‌رو کرده است.

روایت لاله (نام مستعار) هم همین است؛ کسی که همان شب به دنیا آمدن، پدرش او را به مالکیت پسرخاله‌اش در می‌آورد. لاله را در همان یک‌ماهگی در صورتی که هنوز مالکیت جسم خود را به دست نیاورده، پدرش او را قربانی عرف‌های زشت و ناپسند رایج در خانواده می‌کند. به این نوع رسم و رواج‌های مرسوم در بین شماری از خانواده‌ها «گهواره‌خویشی» می‌گویند. این نوع وصلت‌های خانوادگی سبب می‌شود که کودک از همان کودکی دیگر نتواند طعم بازی‌های کودکانه را بچشد، خنده را باید فراموش کند و بازی را نیز؛ دخترانگی را فراموش کند و دچار تصور عذاب‌آوری به نام «زن فلانی» شود.

دخترانی که هنوز دست راست و چپ شان را تمیز نمی‌دهند، خود را در حصار رابطه، تعهد و زندگی مشترک می‌بینند؛ رابطه‌هایی که در آن، اثری از عشق نیست. رابطه و ازدواجی که طرفین در آن هیچ گونه حق انتخاب، نقش و سهمی ندارند. زمانی را هم که باید کودکی کنند و از بازی‌ها و شادی‌های کودکانه بهره برند، قربانی وارسی نگاه‌های بزرگان به خود شان که او را به چشم نامزد کسی می‌بینند، می‌شوند.

لاله که به نام پسرخاله‌اش شده بود، هر روز قد می‌کشید و چشمان زیبا و ابروهای تیره‌ای که از مادر پشتونش به ارث برده بود، او را از سایر هم سن‌و‌سالانش متمایز می‌کرد. در میان بازی‌های کودکانه‌اش هر از گاهی از همسن‌وسالانش می‌شنود که او را به نام زن فلانی صدا می‌زنند. لقبی که لاله را از درون می‌خورد و روانش را به هم می‌زد. او حتا نمی‌توانست با پسرخاله‌اش رو‌به‌رو شود. این‌ها موجب می‌شوند که لاله کینه‌ی عمیق  از پسرخاله‌اش داشته باشد.

لاله چند سال از کودکی و نوجوانی‌اش را با این کینه و انزجار سپری می‌کند و سرانجام زمانی که هفده ساله می‌شود، خانواده‌ی خاله‌اش به خانه‌ی آن‌ها می‌آیند تا تداراک مراسم نکاح لاله و پسرش را ببیند و عروس خود را به خانه‌ی شان ببرند.

لاله که از همان کودکی به نام پسرخاله‌اش در آمده بود و این کار خانواده‌ی خود را بر خلاف خواسته و میل خود می‌دانست، در برابر یک عمل از قبل انجام شده قرار داشت و این تصمیم زمانی برای او گرفته شده بود که در کودکی او هیچ حقی برای انتخاب نداشت؛ اما اکنون که دختری جوان و بالغ شده بود، باید چه واکنشی از خود به این تصمیم خانواده‌اش نشان می‌داد.

لاله در سر و قلبش نام کسی دیگر را جا داده بود و رویاهای یک زندگی مشترک موفقیت‌آمیز را با پسر دیگری در ذهن می‌پروراند.

این دختر همان شبی که خانواده‌ی خاله‌اش به خانه‌ی‌شان می‌آیند، لب به اعتراض به تصمیم دو خانواده می‌گشاید؛ چیزی که برای پدر و مادرش که افراد سنتی و تابع رسوم و عرف‌های قدیمی استند، به معنای نوشیدن جام زهر است. اعتراضی که آن‌ها را خشم‌گین و ناراحت می‌کند.

پدر و مادر لاله در واکنش به اعتراض لاله تصمیم بر تنبیه دختر شان می‌گیرند. بارها و بارها او را لت‌وکوب می‌کنندو همزمان به او هشدار می‌دهند که با تصمیم آن‌ها موافقت کند و بیشتر از این با آبروی خانوادگی شان بازی نکند و بگذارد مراسم نکاح او و پسرخاله‌اش به خوبی برگزار شود؛ اما لاله، دلش جای دیگری است و قصد تسلیم شدن به این تنبیه و تهدیدها را ندارد. انتخاب شوهر را حق خود می‌داند و برای به دست آوردن این حق، مبارزه می‌کند و می‌گوید: «نخواستم مانند ده‌ها دختری دیگر قربانی ازدواج اجباری شوم.»

بارها توسط پدر و مادرش شکنجه می‌شود؛ اما تن به این ازدواج نمی‌دهد. از سویی هم خانواده‌ی آن پسری که لاله او را دوست دارد، به خواستگاری‌اش می‌آیند؛ اما چون خانواده‌های ‌شان همزبان نیستند و چون لاله را در کودکی، زمانی‌ که تازه به دنیا آمده و زبانی برای اعتراض نداشته، به نام شخص دیگری کرده اند، مخالفت می‌کنند و با تحقیر و تهدید آنان را از خانه خارج می‌کنند.

لاله، چند روزی را در حبس خانگی خانواده‌ی مردسالارش سپری می‌کند تا این که خواهر کوچکش که شاید هراس از گرفتار شدن به سرنوشت لاله را دارد، برای لاله دل می‌سوزاند و زمینه‌ی ارتباط او را با بیرون فراهم می‌کند. لاله با پسری که دوستش دارد، تماس گرفته و تصمیم می‌گیرند که هر دو به خاطر ادامه‌ی زندگی با یکدیگر بدون اجازه و اطلاع خانواده‌های شان، به شهر دیگری بروند و در یک شهر دیگر هر دو زندگی مشترک ‌شان را آغاز کنند. این کار تنها راهی است که می‌تواند لاله را از خشونت خانوادگی و ازدواج اجباری‌اش نجات دهد.

در یکی از شب‌ها، لاله وانمود می‌کند که  بیمار است. خانواده‌اش از ترس این که مبادا دختر شان از شکنجه‌ها و خشونت‌های شان به این وضع افتاده باشد، او را به یکی از شفاخانه‌ها انتقال می‌دهند. دکتر که متوجه ضعف جسمی لاله می‌شود، برای او دوای تقویتی تجویز می‌کند. لاله را در شفاخانه برای یک شب بستر می‌کنند. صبح همان شب، زمانی ‌که مادر لاله بیرون می‌رود، لاله با برنامه‌ای از پیش طرح‌شده، همزمان با طلوع آفتاب شفاخانه را ترک و با آن پسری که دوست دارد، همسفر می‌شود.

ولایت شان را با تدارکی که از قبل دیده اند، همزمان با طلوع آفتاب در میان انبوهی از ترس و دلهره با آرزوی ساختن آینده و زندگی مشترک توأم با عشق نه اجبار، ترک می‌کنند.

پیچ و خم راه را گاهی با ترس،گاهی با فشردن دست‌های همدیگر و گاهی با پناه بردن به گرمی آغوش یکدیگر طی می‌کنند و به کابل می‌ر‌سند.

این زوج جوان برای قانونی شدن ازدواج شان به یکی از نهادهای مدافع حقوق زنان مراجعه می‌کنند و از سرگذشت پرماجرای شان حرف می‌زنند تا برای مشکل این دو نفر راه حلی پیدا شود.