عاشقی که به تفاوت‌های مذهبی باخت

افسانه یاس
عاشقی که به تفاوت‌های مذهبی باخت

در جامعه‌ی بسته و سنتی‌ای مانند افغانستان، حساسیت‌های فرهنگی زیادی وجود دارد که تصمیم‌گیری دختران و پسران جوان را در امر ازدواج با مشکل دچار می‌کند؛ تعصبات قومی، زبانی، سمتی، عرفی و مذهبی را می‌توان به عنوان عمده‌ترین حساسیت‌ها شناخت.

از آن‌جا که اغلب ازدواج‌ها به خواست خانواده‌ها صورت می‌گیرد، این تعصبات در ازدواج‌های تنظیم‌شده‌ی خانواده‌ها دیده نمی‌شود و یا هم کمتر دیده می‌شود؛ اما در اکثر موراد اختلافات از جایی شروع می‌شود که دختران و پسران جوان با تابوشکنی با هم ازدواج می‌کنند و یا این که خود شان اقدام به انتخاب همسر می‌کنند. صد البته که این یک حق است، حق افراد برای انتخاب همسر که دین شان نیز با آن مشکل ندارد. با این تابوشکنی‌ها دیوارها و مرزهایی به نام مذهب و زبان و قوم را فراموش و عشق را جای‌گزین آن می‌کنند. شکستن تابو و یا گذار از عرف و عنعناتی که سال‌های سال ریشه در زندگی روزمره و باورها و افکار افراد دوانده است، برای خانواده‌های سنتی قابل پذیرش نیست. جنگ عشق با مذهب، عرف، زبان و یا قوم از این‌جا شروع می‌شود. این تابوشکنی‌ها در تصادم با دیوارهای استوار و ایستاده‌ی مذهبی، قومی، زبانی و… در بسیاری از موارد به چالش‌های بزرگی می‌انجامد.

حساسیت‌های مذهبی یکی از پدیده‌هایی است که طی سال‌های اخیر با حساسیت‌زدایی‌هایی که از طرف نسل جوان در مورد ازدواج‌ها و روابط دختر و پسری انجام شده است، بیشتر زندگی‌های مشترک و رابطه‌های جوانان را به چالش‌هایی از سوی عرف‌های موجود روبه‌رو کرده است؛ به گونه ای که دختران و پسران جوان از مذاهب مختلف نمی‌توانند با خیال راحت و آسودگی خاطر تصمیم به ازدواج با شخصی خلاف مذهب خود شان بگیرند. فقط عده‌ای از خانواده‌ها که اگر نام شان را بگذاریم روشن‌فکر، به چنین روابطی احترام می‌گذارند؛ با این که این نماد روشن‌فکری نیست و ازدواج بین پیروان مذاهب گوناگون هیچ ممانعت مذهبی ندارد و این پدیده را می‌توان برامد زندگی عشیره‌ای یا قبیله‌ای دانست که در تاریخ تکامل‌نیافته‌ی افغانستان، هنوز ریسمانش را محکم چسپیده است. ریسمانی بین اقوام و گروه‌ها مختلف در عرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مرز کشیده است و دلیل اصلی خودخواهی و دیگرکشی در افغانستان امروز به حساب می‌آید.

این سنت‌های استوار موجود، در اکثر موارد خانواده‌ها را وا می‌دارد که مقابل تصمیم این جوانان بایستند و نگذارند چنین ازدواج‌هایی شکل بگیرد. ممانعتی که یا این جوانان را از تصمیم شان منصرف می‌کند و یا با فرار از منزل و ازدواج خودسر می‌انجامد. روایت امروز زندگی به رنگ زن، از بنفشه‌ای (نام مستعار) می‌گوید که سنت‌های موجود اجتماعی، ازدواجش با صبور (نام مستعار) را به چالش کشیده است. او برای این که به معشوقش برسد، سدهای خانوادگی و اجتماعی زیادی را پشت سر گذاشته است؛ اما انگار جایی از کار همیشه لنگ می‌زند و این تفاوت‌های موجود، دست از سر چنین تابوشکنی‌هایی بر نمی‌دارند.

بنفشه با صبور دوست می‌شود و بدون این که بفهمد صبور شیعه‌مذهب است، عاشق صبور می‌شود؛ صبور همچنان عاشق بنفشه است. عشقی که باعث می‌شود بعد از فهمیدن تفاوت‌های مذهبی، نه صبور پا پس بکشد و نه بنفشه.

بنفشه و صبور، بعد از گذشت‌ چند ماه تصمیم به ازدواج می‌گیرند. در ابتدا هر دو با مخالفت‌های زیادی خانوادگی روبه‌رو می‌شوند؛ اما سرسختانه پای تصمیم شان می‌ایستند و خانواده‌های شان را تهدید می‌کنند که اگر اجازه ندهند، بدون اجازه‌ی آنان ازدواج می‌کنند. تهدیدی که لجاجت خانواده‌های به شدت مذهبی را وادار می‌کند به ازدواج این دو دلداده تن بدهند و قرار می‌شود که خانواده‌ی صبور به خواستگاری بنفشه بروند. خانواده‌ی بنفشه با تمام مخالفت درونی‌ای که با این وصلت دارند، مجبور می‌شوند که قبول کنند. ازدواج صورت می‌گیرد و بنفشه طبق رسم موجود در افغانستان، به خانه‌ی صبور نه، به خانه‌ی پدر صبور می‌رود. در خانواده‌ای که از مخالفان اصلی این وصلت بودند و حالا در موقعیتی قرار گرفته بودند که بنفشه‌ی سنی‌مذهب را باید هر روز کنار دسترخوان شان می‌دیدند و اجرای مراسم مذهبی سنی را در وسط خانواده‌ی شان به تماشا می‌نشستند.

زندگی بنفشه و صبور در خانواده‌ی صبور ادامه پیدا می‌کند. همه چی سر جایش است و مراسم مذهبی دو مذهب در یک خانواده هر کدام در وقت معینش انجام می‌شود. هیچ مخالفتی نیست و کم کم خانواده‌ی بنفشه از تن دادن به این وصلت راضی می‌شوند؛ اما این آرامش، کم کم عمرش به پایان می‌رسد و اجرای مراسم مذهبی بنفشه حساسیت‌های خانواده‌ی مذهبی صبور را بر می‌انگیزد و صبور به فرمان خانواده‌اش، اقدام به وادار کردن بنفشه بر تغییر مذهب می‌کند. اقدامی که از سوی بنفشه‌ی به شدت مذهبی، رد می‌شود. در شروع این اقدام فقط به شکل یادآوری است و کم کم که صبور را مجبور می‌کنند تا زنش را شیعه‌مذهب بسازد، صبور اصرارش بیشتر می‌شود و هر روز با بهانه‌های اندک، به تحقیر و توهین بنفشه می‌پردازد. گاهی در هنگام نماز جانماز بنفشه را جمع می‌کنند؛ گاهی به دست بسته نمازخواندنش مخالفت می‌کنند و گاهی هم به بهانه‌ی دیگری، انگشت روی تفاوت‌های مذهبی او می‌گذارند. دخالت‌هایی که به درگیری‌های روانی، لفظی و فیزیکی می‌کشد. درگیری‌هایی که شوهر –عاشق بنفشه، کسی که ماه‌ها تلاش کرده بود برای راضی کردن خانواده‌اش برای رسیدن به بنفشه- دست خشونت روی بنفشه بلند کند و بنفشه را مجبور کند که تغییر مذهب بدهد. بنفشه که از کودکی تا حال با سنت‌های مذهبی خودش بزرگ شده است و ازدواج با صبور را تنها سرکشی سنت خانوادگی-مذهبی‌اش می‌داند، تن به اجباری نمی‌دهد که از سوی شوهر و خانواده‌ی شوهرش بر او تحمیل می‌شود. سرانجام بنفشه مجبور می‌شود از خانواده‌اش کمک بخواهد؛ درخواستی که از سوی خانواده‌اش رد می‌شود و برایش می‌گویند، همان طور که در ازدواجش مخالف خواست آنان عمل کرده است، حالا باید خودش به مشکلات برخواسته از این ازدواج برسد. دیگر خوب و بد یا مرگ و زندگی‌اش مربوط آنان نمی‌شود.

بنفشه می‌ماند و اجباری که هر روز از سوی صبور و خانواده‌اش تحمیل می‌شود. او که دیگر راهی برای خودش نمی‌یابد، به یکی از نهادهای مدافع از حقوق زنان مراجعه می‌کند و مشکلش را در میان می‌گذارد. او آمده است تا برایش کمک شود که از این خشونت‌ها رهایی یابد. بنفشه شوهرش را دوست دارد و می‌گوید که به هیچ وجه به جدایی از شوهرش فکر نمی‌کند و از سوی دیگر، برایش تغییر مذهب، کاری است ناممکن. او بین جنگ و عشق و مذهب قرار گرفته است و خودش را آن قدر تنها احساس می‌کند که تنها تکیه‌گاهش را معشوق می‌پندارد؛ معشوقی که باید او را با تفاوت مذهبی‌اش بپذیرد و دست کم طبق تعهدی که به هم گذاشته بودند، عمل کند و بگذارد که هر کدام با مذهب خودش کنار هم زندگی کنند. اما قصه این گونه نیست و اکنون رابطه‌ی عاشقانه تبدیل به نفرت و جبر شده است. بنفشه حالا دست به دامان نهادهای مدافع حقوق زنان دراز کرده است تا از عشقش مقابل مذهب دفاع کنند و نگذارند قربانی این حساسیت مذهبی شود؛ توقعی که روشن نیست، نهادهای مدافع حقوق زنان کجای آن را می‌توانند برآورده کنند.