مرد فریب‌کار، دست خانواده‌ای را به خون آلوده کرد

افسانه یاس
مرد فریب‌کار، دست خانواده‌ای را به خون آلوده کرد

روایت امروز زندگی به رنگ زن، روایت زندگی ترگل «نام مستعار» است که در یکی از مناطق دوردست و محروم از درس و تحصیل، شاگرد یکی از آموزشگاه‌های آموزش خیاطی است؛ آموزشگاهی‌ که از طرف مؤسسه‌ای برای زنان قریه‌ی شان ساخته شده است. خانواده‌ی ترگل، او را شامل این آموزشگاه خیاطی کرده اند که با یادگیری این حرفه، هم چاک پیراهنی از خود بدوزد و هم امروزش را به فردایش. او همه‌روزه‌ به آموزشگاه خیاطی می‌رود و با دختران دیگری که از قریه‌ی شان در این آموزشگاه شامل شده اند، صبح را تا عصر، سوزن نخ می‌کنند که شاید از این راه بتوانند درزهای زندگی تکه‌تکه‌ی آینده‌ی شان را بدوزند؛ زندگی‌ای که برای هر زنی در افغانستان، هزاران زخم برای دوختن دارد.

ترگل در مسیری که روزانه از خانه تا آموزشگاه خیاطی طی می‌کند، چند بار متوجه راننده‌ای می‌شود که او را تعقیب می‌کند تا سرانجام، روزی سر راه ترگل قرار می‌گیرد و به او پیشنهاد می‌کند که دوستی‌اش را بپذیرد و مدت‌هاست شب را به آروزی او صبح می‌کند و روز را به انتظار دنبال کردن او تا خانه‌اش شام. ترگل که تا هنوز هیچ تجربه‌ای از چنین پیشنهادی ندارد، می‌ترسد و پیشنهاد او را رد می‌کند؛ اما انگار راننده دست از سر ترگل برداشتنی نیست و هر روز او را از خانه تا خیاطی و از خیاطی تا خانه دنبال می‌کند. اصراری که کم کم ترگل را وادار می‌کند به او فکر کند و تبدیل به درگیری ذهنی ترگل شود. درگیری‌ای که رفته رفته به عشق می‌انجامد و روزی از روزها وقتی راننده برای بار دیگر سر راه ترگل سبز می‌شود، ترگل به او پاسخ مثبت می‌دهد. داستان راننده و ترگل از همین جا آغاز می‌شود و به روزهایی می‌رسد که ترگل به بهانه‌ی خیاطی با معشوقش بیرون می‌رود و احساس می‌کند زندگی فقط همین است و چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد. ماه‌ها از این رابطه‌ می‌گذرد و ترگل از راننده می‌خواهد که خواستگار بفرستد و ازدواج کنند؛ مبادا رابطه‌ی شان با مشکلی روبه‌رو شود؛ راننده اما بعد از بهانه‌های بی‌شمار، سرانجام برای ترگل می‌گوید که خانواده‌ات تو را به من که راننده‌ام نمی‌دهند و اگر خبر شوند، رسیدن مان ناممکن می‌شود؛ راننده از ترگل می‌خواهد که باید پیش از این که خانواده‌ات خبر شوند، با هم پا به فرار بگذاریم و ازدواج کنیم. بعد که خانواده‌ات خبر شوند، کاری از دست شان بر نمی‌آید. ترگل که دچار اولین عشق زندگی‌اش شده است و دنیا را جز راننده‌ای که ماه‌ها می‌شود با او این سو و آن سو می‌رود، نمی‌بیند؛ تن به درخواست راننده (معشوق) ش می‌دهد و یکی از روزها که از خانه‌ به بهانه‌ی آموزشگاه خیاطی بیرون می‌شود، شام آن روز به خانه بر نمی‌گردد.

خانواده‌ی ترگل به دنبال یافتن دختر شان، با عکسی از ترگل به نهادهای امنیتی مراجعه‌ می‌کنند. پولیس در پی یافتن ترگل، کاپی عکس او را به تمام ایست‌بازرسی‌های ولسوالی و ولایت می‌فرستد تا اگر ترگل با کسی بیرون از شهر ولسوالی فرار کرده باشد، آن‌ها را بازداشت کنند. ترگل اما پس از چند روز انتظار در خانه‌ی راننده، هر چه اصرار می‌کند که باید با هم عروسی کنند، از عروسی خبری نیست و راننده پس از این که ترگل به هم‌خوابگی پیش از ازدواج با او تن نمی‌دهد، بر ترگل تجاوز می‌کند. روزها همین طور می‌گذرد و ترگل هنوز منتظر این است که فردا یا پس فردا حتما راننده با او ازدواج می‌کند؛ اما خبری از ازدواج نیست تا این که یکی از روزها، راننده برایش می‌گوید که مرتب شود تا بروند پیش کسی که نکاح شان را بسته کند. ترگل سعی می‌کند به خودش برسد؛ اما تجاوزهای مکرر راننده – کسی که مدت‌ها او را به بهانه‌ی عشق دنبال کرده بود- از ترگل، جسد نیمه‌جانی به جا مانده است که با هیچ آیینه‌ای مرتب نمی‌شود. ترگل سوار موتر می‌شود و از خانه بیرون می‌شوند. در قسمتی از راه، پشت دروازه‌ی خانه‌ای موتر را ایستاد می‌کند و به ترگل می‌گوید که پیاده شود. ترگل که فکر می‌کند همین جا شاید جایی باشد که نکاح شان را می‌بندند، از موتر پیاده می‌شود؛ ولی همین که ترگل از موتر پیاده می‌شود، راننده دروازه‌های موتر را می‌بندد و برایش می‌گوید که دیگر به او کاری ندارد.

ترگل می‌ماند و پشت دروازه‌ای که به هیچ کجای دنیا باز نمی‌شود. دختری که ماه‌ها آرزوی بودن با مردی را شب و روز رؤیا پرورانده بود، حالا از بلندای نامردی‌ای به زمین افتاده است که احساس می‌کند تمام سلول‌های بدنش کرخت شده. ترگل که دیگر راهی برای برگشتن به خانه نمی‌بیند، در همان کوچه با زنی برابر می‌شود و به دامن او پناه می‌‎برد. به دامن زنی که که هرچند بیگانه؛ اما احساس می‌کند امنیت بیشتری نسبت به مردی دارد که با زندگی او بازی کرده است. آن زن پس از شنیدن سرگذشت ترگل، او را به خانه‌اش می‌برد. ترگل نزدیک به یک ماهی در خانه‌ی آن زن می‌ماند تا این که یکی از روزها، پولیس او را پیدا می‌کند و به یکی از نهادهای نگه‌داری زنان می‌برد. خانواده‌ی ترگل پس از نزدیک به دو ماه، دختر گم‌شده‌ی شان را می‌یابند؛ اما به باور شان نه آن دختری که آن صبح از خانه بیرون شده بود تا عصر از آموزشگاه خیاطی به خانه برگردد. خانواده‌ی ترگل، پس از این که می‌فهمند بر ترگل چی گذشته است، از تحویل گرفتن ترگل اِبا می‌ورزند و می‌گویند که او دیگر دختر آن‌ها نیست و او را دیگر مرده می‌پندارند.

روزها می‌گذرد و ترگل درمانده از همه جا، در آن نهاد حمایت از زنان، با هزاران زخمی که توانایی دوختنش را با آموخته‌های خیاطی‌اش ندارد، امروز را به فردا و فردا را به فردای دیگر گره می‌زند.

روزها،که هر کدام آن بیشتر از سال بر ترگل می‌گذرد تا این که خانواده‌اش دوباره مراجعه می‌کنند. خانواده‌ی ترگل می‌گویند که پس از مشورت‌های زیاد و پادرمیانی اقارب شان، آمده اند که ترگل را به خانه برگردانند. ترگل که فهمیده است خانواده‌اش به این آسانی او را نمی‌پذیرند، از رفتن به خانه‌اش انکار می‌کند؛ گویا ناقوسی در گوش‌های ترگل به صدا درآمده است که پس از خانه‌ی موتربان –خانه‌ای که با عشق رفته بود- این بار وارد خانه‌ای خواهد شد که جسدش از آن بیرون می‌شود. سرانجام خانواده‌ی ترگل با نیرنگ‌های زیاد و با پادرمیانی یکی از دختران فامیل که دوست نزدیک ترگل است، او را قانع می‌کنند که به خانه برگردد. ترگل به اعتماد آن دوستش از نهاد حمایت از حقوق زنان بیرون می‌شود؛ اما با ترسی که دارد، آماده نیست به خانه‌اش برود؛ او ترجیح می‌دهد امشب را به خانه‌ی آن دوستش که از اقارب نزدیک شان است پناه ببرد. ترگل آن شب را با دوستش می‌ماند و تا صبح از بدبختی‌هایی حرف می‌زند که در این مدت بر او گذشته است. فردای آن روز، ترگل پس از خوردن صبحانه، با دوستش روانه‌ی خانه‌ی شان می‌شود.

پس از چاشت همان روز، جسد ترگل را به قبرستان می‌برند. با آن که پولیس مشکوک می‌شود که حتما ترگل را کشته اند؛ اما خانواده‌اش می‌گویند که او سکته‌ی قلبی کرده است. پولیس می‌خواهد جسد ترگل را جهت کالبدشگافی به نهادهای عدلی و قضایی بفرستد؛ اما خانواده و اقارب ترگل این اجازه را به پولیس نمی‌دهند. پس از چاشت همان روز، ترگل با داستان نه چندان مرموز مرگش، با حضور مسؤولان محلی ولسوالی شان به خاک سپرده می‌شود.