سی سال در انتظار نامزد فراری

افسانه یاس
سی سال در انتظار نامزد فراری

چهل سال دارد؛ زیبای خیره‌کننده‌ی جوانی‌اش، هنوز در لب‌خندهای اجباری و تلخش خودنمایی می‌کند. سی‌ویک سال پیش، زمانی که نُه سال بیشتر ندارد، به عقد مرد بیست و چندساله‌ای در می‌آید و یا بهتر است بگویم درمی‌آورندش؛ چون آن زمان که بشره «نام مستعار» نُه سال بیشتر ندارد، نه چیزی از ازدواج می‌فهمد و نه وارد سنی شده است که جواز قانونی برای بستن عقد داشته باشد.
بشره در همان کودکی نامزد مرد بیست و چندساله‌ای می‌شود که معتاد به مواد مخدر و یکی از افراد پایه در مراسم بچه‌بازی و قمار است. یک سالی از نامزدی بشره با نامزد قمارباز و خلاف‌کارش نگذشته است که، نامزدش در یک درگیری، کسی را به قتل می‌رساند و فرار می‌کند. فراری که هیچ رد پایی از خود به جا نمی‌گذارد.
بشره، کم کم بزرگ می‌شود و به سن بلوغ می‌رسد؛ اما هیچ کسی از اقوام و اطرافیانش، جرأت خواستگاری بشره را ندارند تا مبادا روزی نامزد فراری‌اش از راه برسد و قتل دیگری را مرتکب شود. نامزد فراری بشره، به کابوسی برای بشره و خانواده‌اش بدل شده است؛ برای کسانی که دل‌بسته‌ی زیبایی حیرت‌آور بشره اند. مردان زیادی از اقارب و خویشاوندانش هوای گرفتن بشره را در سر دارند؛ آما هیچ کدام دل و جرأت این را ندارند به خواستگاری او بروند. خانواده‌ی بشره نیز، بشره را زن داماد فراری شان می‌دانند و او را در چهاردیواری خانه، برای نامزدی نگه‌ می‌دارند که سال‌ها می‌شود از او خبری نیست.
بشره روزهای جوانی‌اش را یکی پی دیگر می‌شمارد تا شاید صبحی برسد که نامزدش فراری‌اش را با خود بیاورد؛ اما این انتظار پایانی ندارد. طبق سنت‌ها و رسوم رایج در افغانستان که وقتی زنی پایش به نهادهای امنیتی، عدلی و قضایی کشیده می‌شود، انواع نام‌های رکیک بر او می‌گذارند، بشره و خانواده‌اش سال‌های سال را بدون این که برای حل این مشکل به نهاد دولتی‌ای مراجعه کنند، انتظار می‌کشند.
بشره نه تنها منتظر نامزد فراری‌اش است؛ او دختر جوانی است با زیبایی خیره‌کننده که شاهد قدکشیدن دختران زیادی و رفتن شان به پای بخت است؛ اما او به گفته‌ی اطرافیانش، دختری است که لیاقت شوهر را نداشته و شوهرش هیچ وقت برای بردن او برنگشته است. او طعنه‌های بسیاری را از اقاربش دریافت می‌کند؛ یکی او را نحس می‌گوید و دیگری دختری که از بس در خانه مانده، ترشیده است. بشره، سه دهه از زندگی‌اش را با این طعنه‌های اطرافیان انتظار می‌کشد. سه‌ دهه‌ای که جوانی و نشاط صورت زیبای بشره را به میان‌سالی غم‌انگیزی تحویل می‌دهد.
ایام جوانی و نشاط بشره، کم کم تمام می‌شود و بشره دیگر وارد سن میان‌سالی شده است. سی سال از روزی که نامزدش فرار کرده است می‌گذرد؛ تا این که خبر می‌رسد شوهرش بعد از فرار به کابل آمده و با زن دیگری ازدواج کرده است که چند پسر و دختر جوان دارد.
طبق رسم افغانستان، اگر دختری به عقد مردی در می‌آید و آن مرد به اثر حادثه‌ی این‌چنینی، ناپدید می‌شود، زن مجبور است تا برگشتن نامزد یا شوهرش دندان صبر در جگر فرو ببرد و انتظار بکشد؛ انتظاری که آخرش معلوم نیست و اگر خبری از مرگ و زندگی مرد فراری پیدا نشود، ادامه‌ی این انتظار تا گورستان آن زن را همراهی می‌کند. سؤالی که با شنیدن داستان بشره در ذهنم نقش بسته است، این است که آیا بشره اگر تا زمان مرگ از نامزد گم‌شده‌اش خبری نمی‌شنید خوش‌حال‌تر بود یا حالا که شنیده است و نامزدی‌اش را فسخ می‌کند؟
به هر حال بشره سی سال انتظار را برای این کشیده بود که شاید روزی نامزدش از راه برسد و او را از این انتظار طاقت‌فرسا نجات بدهد؛ اما نتیجه‌ی سی سال انتظار او، از نامزدی خبر می‌دهد که هیچ گاهی به بشره فکر نکرده و به زندگی و اولادهایش مصروف بوده است. نتیجه‌ی انتظاری به این درازی و طاقت‌فرسایی را باید تنها بشره بتواند درک کند؛ درک آن برای کسی که بیرون از داستان است به صورت خواننده یا نویسنده، کاری است دشوار.
بشره‌ای که سی‌ سال را به نام نامزد فراری‌اش بوده است، پس از فهمیدن این خبر، به نهادهای کشفی مراجعه می‌کند و خواستار بازداشت نامزدش می‌شود. او حالا دنبال این است که ضمن تفریق از نامزدش، او را به تاوانی که سی سال بر بشره وارد کرده است، محاکمه کند.