روایت زندگی کوکب پس از سه سال عاشقی

افسانه یاس
روایت زندگی کوکب پس از سه سال عاشقی

دانش‌آموز یکی از مکتب‌ها در شهر کابل است. هفده سال دارد؛ سنی که در آن پسران و دختران برای یافتن کسی که بتوانند آینده‌ی شان را در آن ببینند، با درگیری‌های ذهنی همراه است و این سن در فرهنگ افغانستان، شروع برای زندگی مشترک، خصوصا برای دختران شمرده می‌شود.
کوکب «نام مستعار» دانش‌آموزی است که گاهی برای خرید کتابچه و قلم به یکی از قرطاسیه‌فروشی‌ها در نزدیک مکتب شان می‌رود، پس از چند بار رفت‌و‌آمد، از سوی پسر قرطاسیه‌فروش نامه‌ی عاشقانه دریافت می‌کند؛ نامه‌ای که به نامه‌های بعدی می‌انجامد و دوستی‌ای را بین این پسر و دختر شکل می‌دهد. دوستی‌ای که دیری نمی‌گذرد به عاشقی می‌رسد و آن پسر و دختر، به دلیل این که دختر هنوز از طرف خانواده‌اش اجازه ندارد تلفون داشته باشد، احساسات عاشقانه‌ی شان در قالب کلماتی که روی نامه‌های نقش‌ونگار شده می‌نویسند، به هم‌دیگر می‌رسانند.
کوکب بیشتر از سابق به خرید قرطاسیه می‌رود و گاهی هم بدون این که قصد خرید چیزی را داشته باشد، سری به قرطاسیه‌فروشی‌ای می‌زند که احساس می‌کند بخشی از زندگی و آینده‌‌اش پشت ویترین آن نشسته است. چند ماهی از رابطه‌ی عاشقانه و تبدیل نامه‌ها بین کوکب و امید (نام مستعار) می‌گذرد. خانواده‌ی کوکب که دختر شان صنف دوازده شده است، برایش تلفون می‌خرند؛ تلفونی که رابطه‌ی کوکب و امید را از شکل دیروزی (نامه‌نویسی) به امروزی تبدیل می‌کند و فاصله‌ی نامه‌نویسی‌های شان به دفعاتی در روز می‌رسد که از طریق پیام و تماس، فاصله‌ی مکانی شان را بر می‌دارند و بسان دو دلداده خوشی و غم شان را با هم شریک می‌کنند.
دو دلداده‌ی تشنه‌ی هم که پس از نزدیک به یک سال رابطه‌ی عاشقانه‌ی نامه‌نویسی و تلفونی، روزی خلوتی برای شان میسر می‌شود تا همدیگر را بدون حضور دیگری ببینند؛ بدون مزاحمت مشتری‌های قرطاسیه‌فروشی و نامه و تماسی که محدودیت‌هایی را بر رابطه‌ی شان سایه می‌انداخت. روزی خانواده‌ی کوکب جایی می‌روند و کوکب که انگار باید مکتب برود، ترجیح می‌دهد امید را ببیند. به او زنگ می‌زند که در خانه تنها است. امید که یک سال تمام برای این فرصت دقیقه‌شماری کرده است، بدون درنگ خودش را به خانه‌ی کوکب می‌رساند؛ به خانه‌ای که گاه‌گاهی تا نزدیکی آن کوکب را همراهی کرده است. تنهایی امید و کوکب کم کم به جایی می‌رسد که کوکب احساس می‌کند، امید آمده است تا همه چیز را تمام کند. سعی می‌کند مانع امید شود؛ اما امید با ابراز این که وقتی هم‌دیگر را دوست دارند و قرار است ازدواج کنند؛ چرا چیزی بتواند مانع نزدیکی کامل آن‌ها شود.
امید برای کوکب وعده می‌دهد که دو هفته بعد خانواده‌اش را به خواستگاری می‌فرستد و به زودی با هم ازدواج می‌کنند. وعده‌های سرخ و سبزی که وقتی از سوی امید-تنهاترین کسی که کوکب باور دارد- داده می‌شود، برایش قابل تردید نیست و خودش را در اختیار امیدی و اعتمادی که کرده است می‌سپارد.
دو هفته بعد است و کوکب این دو هفته را بیشتر از دو دهه‌ی عمرش انتظار کشیده و قند در دلش آب شده است؛ دو هفته بعدی که خانواده‌ی امید به خواستگاری کوکب می‌آیند و کوکب را به آرزویی می‌رسانند که برای رسیدن به آن زندگی‌اش را دو هفته پیش قمار زده است؛ اما انگار پای دو هفته بعد می‌لنگد و روزها به کندی حیرت‌انگیزی بر کوکب می‌گذرد. کوکب که با خودش این دو هفته را مرور می‌کند، متوجه می‌شود که از امیدِ دو هفته پیش تا حالا چقدر مانده است و سردی مبهمی را در رابطه‌ی شان احساس می‌کند.
می‌رود سراغ قرطاسیه‌فروشی تا از امید بپرسد که چی بر سر دو هفته بعد آمده است و چرا خانواده‌اش به خاستگاری او نمی‌آیند. امید بهانه‌ای را پیش می‌کشد و می‌گوید که خانواده‌اش فعلا در کابل نیستند و باید چند ماهی منتظر باشند تا از ولایت به کابل بیایند. دو هفته بعد، به ماه‌های نامشخصی تمدید می‌شود که با گذشت هر ماه، امید با سردی بیشتری بی‌تفاوتی‌اش را نشان می‌دهد. رابطه‌ای که دیگر امید از آن شانه خالی کرده است با امیدواری و تلاش کوکب که یک طرف عشق به امید است و طرف دیگر بکارتی که به امید بخشیده است، نزدیک به دو سال به درازا می‌کشد و کوکب هنوز منتظر است تا روزی بتواند امید را به دست بیاورد.
خانواده‌ی کوکب به افسردگی او پی برده اند و هر روز رفتار و رفت‌ و آمد او را زیر نظر دارند؛ گاهی مادرش از او در مورد دلیل افسردگی‌اش می‌پرسد؛ اما او چیزی با خانواده‌اش در میان نمی‌گذارد. مگر ممکن است وقتی دختری در افغانستان مرتکب چنین اشتباهی شود، برای جبران اشتباهش از خانواده‌اش کمک بخواهد؟ در چنین موقعیتی، نزدیک‌ترین افراد (خانواده) به سرسخت‌ترین دشمنان تبدیل می‌شوند و در بسیاری از موارد دختران شان را به قتل می‌رسانند تا این گونه لکه‌ای را که ننگ می‌پندارند، نابود کنند.
کوکب که از همه جا در مانده است، به خانواده‌ی امید پناه می‌برد و همه چیز را با پدر و مادر امید در میان می‌گذارد؛ اما پاسخی از سوی آنان دریافت نمی‌کند. خانواده‌ی امید با بی‌تفاوتی می‌گویند که باید به این مشکل خود شان رسیدگی کنند و آنان در این مورد نظری ندارند.
کوکب اما دست برداشتنی نیست و پس از چند روز، عزمش را جزم می‌کند و با رفتن به خانه‌ی امید، می‌گوید که دیگر از آن خانه بیرون نمی‌شود. او می‌فهمد، تنها خانه‌ای که اگر ممکن باشد او بماند همین است و وقتی خانواده‌ی خودش یا همسر آینده‌اش از این که او بکارت ندارد، بفهمند؛ نمی‌تواند جای امنی برای زندگی‌اش باشد.
پدر و مادر امید با این که کوکب را تشویق به ماندن می‌کنند؛ اما با کنایه‌های نیش‌داری او را سرزنش می‌کنند و با گذشت چند روز به پدر کوکب تماس می‌گیرند که بیاید و دخترش را ببرد.
پدر کوکب که دیگر همه چیز را نابودشده می‌پندارد و کوکب را ننگی در دامان خانواده‌اش می‌بیند، می‌گوید که دیگر با او رابطه‌ای ندارد و کوکب دختر او نیست. کوکب می‌ماند بین خانواده‌ی پدر و معشوق که هیچ کدام جسم خسته و روح ناامید او را جا نمی‌دهند. رابطه‌ای که پس از نزدیک به سه سال، برای بازکردن گرِه کورش، به نهادهای عدلی و قضای کشیده می‌شود. کوکب فعلا در یکی از مکان‌های امن زندگی می‌کند و پس از گفتن داستانش، آن قدر گریسته است که سرخی صورتش کبود شده است.
در انتظار تو نه سوختم نه دود شدم
بسان برگ زمستان‌زده کبود شدم
عفیف باختری