بیست ضربه‌ی چاقو در برابر درخواست طلاق

افسانه یاس
بیست ضربه‌ی چاقو در برابر درخواست طلاق

از آن زیبایی‌ای که بار اول دیده بودم، چیزی باقی نمانده است و حالا چهره‌ی زخمی و ملتهب این زن در زیر پانسمان‌های سفید آغشته به خون، حکایت دردی را دارد که با کلمات و زبان نمی‌شود به تصویر کشید.

به دیدن سنبل آمده ام؛ زنی که اگر دکتران او را نشانم نمی‌دادند، نمی‌توانستم با این همه پانسمان و زخمی که بر صورت دارد، بشناسمش. هر چند پیش از این زنی را که نامش (سنبل) است را دیده بودم؛ اما نه در چنین وضعیتی.

آن روز، سنبل صورتش را با برقع زردرنگی پوشانده بود. تمام اندامش از ترس پشت برقع به لرزه افتاده بود و صدایش هم مثل اندامش می‌لرزید. او کمک و یاری می‌خواست؛ اما به خاطر چی؟ نزدیکش شدم و برقع را از روی صورتش کنار زدم تا بتوانم با تماشای صورتش کمی آرامش به او بدهم. سنبل با موهای فرفری و سنجاق‌های رنگی بر گیسوانش و پوستی سفید؛ اما رنگ پریده و چشمانی که وحشت در آن موج می‌زد، پشت آن برقع زردرنگ از دردهای زندگی پنهان شده بود.

آن روز سنبل روایت زندگی‌اش را این چنین گفت:«یازده ساله بودم که پدرم من را به مردی که سه برابر سن خودم بود، داد و من بر خلاف میل باطنی‌ام، با آن مرد مجبور به ازدواج شدم. همه‌ی آن سال‌های زندگی‌ام با درد و حسرت گذشت. نوزده سال از زندگی مشترکم با آن مرد گذشته بود؛ من صاحب دختری بودم که چهارده ساله بود و تازه دخترم نوجوان شده بود و آرزوهای بزرگی برای او داشتم؛ اما متأسفانه یک روز خبردار شدم که شوهرم تصمیم دارد دخترم را در بدل پول به نکاح مردی در بیاورد و از آن جایی که خودم قربانی ازدواج زیر سن بودم، حاضر نشدم که دخترم را این قدر زود به نکاح در بیاورم و مخالفت کردم.»

وقتی شوهر سنبل این مخالفت را جدی می‌بیند، سنبل را طلاق می‌دهد و از خانه بیرون می‌اندازد. سنبل حالا به صفت «زن مطلقه» به خانه‌ی برادران خود برمی‌گردد. این برگشت آغاز نگون‌بختی‌ها در زندگی این زن می‌شود.

سنبل هنگامی که در خانه‌ی برادران خود به سر می‌برد، خواستگاری پیدا می‌کند و با آن که آن مرد هفتاد و چند سالش است؛ اما چون پولدار است، مورد قبول برادران سنبل قرار می‌گیرد و بدون این که نظر خود سنبل را بخواهند، به آن جواب مثبت می‌دهند و او را به نکاح آن مرد مسن در می‌آورند. آن مرد پشتوزبان است و سنبل زنی که فارسی‌زبان است و به محض ورود سنبل به خانه‌ی آن مرد، سنبل می‌فهمد که با مشکل جدی‌ای به نام زبان روبه‌رو است و این می‌تواند ادامه‌ی زندگی را برای او سخت کند.

سنبل، از زندگی در خانه‌ی شوهر دومش این چنین روایت می‌کند:«من با نکاح شدن، تنها زن آن مرد مسن نشده بودم؛ بلکه برده‌ای شده بودم که باید در خدمت تمام اعضای خانواده می‌بود. یک سال از زندگی در آن خانه گذشت تا بالاخره کم کم توانسته بودم به زبان آن‌ها مسلط شوم و بفهمم که چه می‌گویند؛ اما خودم نمی‌توانستم به زبان شان حرف بزنم.»

آن مرد مسن و اعضای خانواده‌اش با گذشت هر روز بر سر سنبل ظلم و خشونت روا می‌داشتند و با ادامه‌ی رفتارهای خشونت‌آمیز این خانواده، در نهایت سنبل تقاضای طلاق را می‌کند؛ اما وقتی که برادران سنبل از این تصمیم با خبر می‌شوند، مخالفت می‌کنند؛ چون آن‌ها توان پرداخت پولی که به نام «قلین» از آن پیرمرد گرفته بودند را، ندارند.

با شنیدن درخواست سنبل مبنی بر طلاق، آن مرد مسن هم تصمیم می‌گیرد که سنبل را به پیشاور ببرد و آن قدر به رفتاهای خشن خود ادامه می‌دهد تا این که شاید سنبل از این درخواست منصرف شود.‌

شکنجه‌ی سنبل از سوی آن پیرمرد و دیگر اعضای خانواده‌اش در پیشاور، همچنان ادامه دارد و کافی است تا سنبل کوچک‌ترین بهانه را به دست آنان بدهد، تا مشت و لگد درد را به جان بخرد.

پیرمرد و خانواده‌اش تصمیم می‌گیرند که زمستان آن سال را به کابل بیایند، تا مدتی را این جا بگذرانند؛ اما همین که پای سنبل به کابل می‌رسد، به خاطر شکنجه‌های بسیار آن پیرمرد و خانواده‌اش دست به فرار می‌زند و به یکی از نهادهای دفاع از حقوق زنان پناه می‌برد.

سنبل یک هفته را در آن نهاد سپری می‌کند و سپس با میانجی‌گری اقارب آن پیرمرد و تعهداتی که به آن نهاد می‌سپارد، مجبور می‌شود بار دیگر به خانه‌ی آن پیرمرد برگردد.

از برگشتن سنبل به خانه دو روز بیشتر نمی‌گذرد که چون مریض احوال است، از درخواست شوهرش سرپیچی می‌کند و چون شوهرش کینه‌‌ای از فرار چند روز قبل او به دل دارد، با نافرمانی سنبل بهانه را مهیا می‌بیند و ظرف آب جوشی که روی اجاق در حال جوشیدن بوده است را برمی‌دارد و به طرف سنبل پرتاب می‌کند.

سوختن اندام سنبل بر اثر ریختن آب جوش برای آن پیرمرد قناعت‌بخش نیست و در حالی که سنبل از درد سوختگی در خود می‌پیچد، شوهرش با چاقویی که از جیب خود می‌کشد، بر سنبل یورش می‌برد و با بی‌رحمی تمام بیست ضربه چاقو بر زنش وارد می‌کند.

با سر و صدای سنبل، همسایه‌ها از تمام ماجرا خبردار می‌شوند و قبل از این که آن پیرمرد بتواند فرار کند، به شماره‌ی ۱۱۹ پولیس در تماس می‌شوند. با حضور پولیس در خانه‌ی آن پیرمرد، سنبل فوری به شفاخانه‌ی ایمرجنسی منتقل می‌شود و آن پیرمرد نیز بازداشت می‌شود.

اکنون سنبل در همان شفاخانه تحت تداوی قرار دارد و محکمه نیز برای شوهرش حبس طولانی در نظر گرفته است.

بار اول سنبل را در آن نهاد دفاع از حقوق زنان دیده بودم؛ اگر می‌دانستم که دفعه‌ی بعد قرار است سنبل را در چنین حالتی ببینم، بدون شک همان روز هرگز نمی‌گذاشتم سنبل به آن خانه برگردد؛ اما سنبل به آن خانه برگشت و حالا در دومین ملاقات مان آن زن زیباروی را در رخت‌خواب شفاخانه با زخم‌هایی عمیق بر زیبایی‌اش ملاقات می‌کنم.

زنده ماندن این زن با چنین حجمی از زخم‌ها، کبودی‌ها و سوختگی که بر تنش نمایان است، درست مثل معجزه می‌ماند؛ اما سنبل هنوز هم می‌ترسد و وقتی نزدیک‌تر می‌روم تا صدایش را درست‌تر بشنوم، تنها یک جمله بر زبان دارد: «من را بُکشید؛ اما هرگز به خانه‌ی برادرانم و خانواده‌ی شوهرم بازنگردانید.»