صدای نی، از نزدیکیهای چهارراه پلسرخ به گوشم میآمد. با آن که نور لامپهای فروشگاهها و چراغ موترها، جاده را تا حدودی روشن کرده بود؛ اما نمیتوانستم بفهمم که صدای نی دقیقا از کجا میآید.
صدا را دنبال کردم، روبهروی مسجد کندهاریها به پیرمردی برخوردم که گوشهی دیوار تکیه داده و در حال نواختن نی است. صدایی که از نی پیرمرد بیرون میشد، در دل رخنه میکرد و روان را آرامش میداد. جرئت نمیکردم، سر سخن را با او باز کنم. در واقع جرئت نمیکردم صدای نی را قطع کنم. نوای عاشقانهی نی، چهرهای معصوم و موهای سفید پیرمرد، شاید خبر از عشق میداد.
شمارهی پیرمرد را میگیرم تا در روزهای آینده گفتوگویی همرایش داشته باشم. چیزی برای ثبتکردن شماره ندارم، از او میخواهم به شماره ام – که با خودم نبود – زنگ بزند. زود دست به جیبش میبرد و پنجاه افغانی کریدت به من میدهد تا به حسابش اضافه کنم تا به من زنگ بزند. فردای آنشب، در اولین فرصت برایش زنگ زدم؛ گفت که 3:10 دقیقهی بعد از ظهر، به چهارراه پلسرخ میرسد. کمی دیرتر رسید، سر و وضعش ژولیدهتر از آنشامی بود که او را روبهروی مسجد کندهاریها دیده بودم. چاشت نخورده بود، پارچهنانی از خریتهی همراهش بیرون آورد و با ولع تمام خورد.
قبل از شروع گفتوگو از او خواستم نی بنوازد. همین که به نواختن شروع کرد، جمعیتی دور ما جمع شدند. آهنگ «یا مولا دلم تنگ آمده» را مینواخت. شاید پشت این صدای پرسوز، ماجرایی باشد و شاید به راستی دلش تنگ آمده است.
از لابهلای حرفهایش فهمیدم که«او- مطیعالله» 39 سال قبل، زمانی که 19سال داشت، عاشق سیمین؛ دختری که چهار سال از او خوردتر بود، میشود. آنها در یک مکتب درس میخواندند و در نوآباد دهمزنگ زندگی میکردند.
عشق مطیعالله و سیمین تازه گرم گرفته بود و به هم قول داده بودند که باقی عمر شان کنار هم بگذرانند؛ اما همین که برادر سیمین از ماجرا آگاه میشود، پا به مخالفت میکوبد و از خواهرش میخواهد که دیگر مطیعالله را نبیند.
با آن هم، این دو دلداده به عشق هم وفادار میمانند و با تمام سختیها گاهگاهی همدیگر را دور از چشم دیگران میبینند.
با آن که انسانهای زیادی باورمند به عشق به عنوان تجربهی دلپذیر زندگی استند؛ اما سنت و فرهنگ افغانستان، مانع آشکاری سر راه عشق جوانان و زندگی عاشقانهی شان است. با این حال اما با دیدن شعارهای؛ «محبت گناه نیست» پشت شیشههای موترها، روی دیوارها، به نظر میرسد، عشق هیچگاه از میان نمیرود؛ بلکه سانسور میشود و به دور از چشم آشکار جامعه شکل میگیرد، به بار مینشیند و گاهی میخشکد.
مطیعالله پس از آنکه عشقش را اظهار میکند و برادر سیمین مانع وصلت او با معشوقه اش میشود؛ مکتب را نیمهپایان ترک کرده، وارد اکادمی پولیس میشود. او پس از یک سال آموزش، در 1361 فارغ شده و به عنوان آمر مخابره در ولسوالی محمدآغهی ولایت لوگر، به کار شروع میکند.
در میانهی گفتوگو، جوانی حرف ما را قطع کرده، قیمت یکی از نیهای او را میپرسد. آفتاب اندک اندک به سمت کوههای غرب کابل نزدیک میشود و نورش هم ضعیفتر. با صدای مطیعالله که میگوید: «گپ ما ده ولسوالی محمدآغه رسیده بود»، به ادامهی حرفهای مان برمیگردیم.

مطیعالله خیلی زود میتواند با نی صمیمی شود و روزها را با نیزنی در محل وظیفه اش میگذراند. او هر بار که خانه میآید، برای دیدار سیمین مجبور میشود، نزدیک جویی که سیمین و تعداد دیگری از دختران نوآباد دهمزنگ از آن آب میبرند، انتظار بکشد؛ اما خیلی کم اتفاق میافتاد که بتواند سیمین را ببیند. یک روز سیمین نمیتواند سر قرار بیاید، برادر خوردش را میفرستد تا پیامش به مطیعالله برساند.
از سخنان مطیعالله می فهمم؛ همان روزی که مطیعالله در اکادمی پولیس ثبتنام کرده، پدرش برایش گفته بود: «کسی را نمیگیری و کسی را نمیکشی.» این حرف پدر در زمان اجرای وظیفه در ولسوالی محمدآغهی لوگر آویزهی گوش او است. به همین دلیل، هیچ موتری را تلاشی نمیکند. نیروهای خاد (امنیت ملی آنزمان) از این کار مطیعالله بو برده و او را زیر تعقیب میگیرد.
با گذشت هر روز نیروهای خاد عرصه را بر او تنگ میکنند و از سویی هم دوری از سیمین توان ادامهدادن را از او گرفته است.
سرانجام از لوگر میگریزد و به مجاهدان در جبلالسراج میپیوندد. او در مدتی که با مجاهدان است؛ حتا یک بار هم نمیتواند، برای دیدن معشوقه اش به کابل بیاید و این بیشتر از پیش او را افسرده میکند.
وقتی سخنان مطیعالله به اینجا میرسد، نگاهش را به چشمهایم دوخته میگوید: «ایتو حال شده بودوم که اگه 10 روز نان نمیخوردم، تنا آب میخوردم، بازم احساس گرسنگی نمیکدم.»
سرانجام عشق سیمین و نفرت از مجاهدان، مطیعالله را به کابل میکشاند. پس از برگشت به کابل، دوباره به نیروهای نظامی دولت میپیوندد. اینبار او صاحبمنصب نیروهای 61 ضربتی در قلهی درهی «سندلبایی» ولسوالی پغمان کابل است. قلهی کوه جای است که با سخاوت تمام، از دل عاشقپیشهی مطیعالله پذیرایی میکند. او آنجا بیشتر روز را برای فروکشکردن اندوه دوری از سیمین، آهنگهایی را که در حافظه دارد، با خود زمزمه میکند. بر علاوهی زمزمه، به صدای نی یکی از همسنگرانش نیز گوش میدهد. گیرایی صدای نی برای مطیعالله باعث میشود که خود به نواختن نی رو بیاورد.
مطیعالله خیلی زود میتواند با نی صمیمی شود و روزها را با نیزنی در محل وظیفه اش میگذراند. او هر بار که خانه میآید، برای دیدار سیمین مجبور میشود، نزدیک جویی که سیمین و تعداد دیگری از دختران نوآباد دهمزنگ از آن آب میبرند، انتظار بکشد؛ اما خیلی کم اتفاق میافتاد که بتواند سیمین را ببیند. یک روز سیمین نمیتواند سر قرار بیاید، برادر خوردش را میفرستد تا پیامش به مطیعالله برساند.
مطیعالله به برادر خورد سیمین میگوید: «سیمین ر بگو، مه غیر از تو کسی ر نمیگیرم، تو ام اگه خواستگار آمد قبول نکو.» عشق سیمین؛ عشقی نیست که به آسانی در ته دل مطیعالله رسوب کند. او با عشقی که در دل دارد کوشش میکند نوای آهنگهای مورد علاقه اش را، بنوازد. اولین آهنگی را که یاد میگیرد بنوازد، آهنگی از جلیل زلاند است.
«ای وا گل من، زیبا گل من
به ترقیدن رسید نازک دل من»
سرانجام مطیعالله و سیمین پس از 20 سال به هم میرسند؛ زمانی که موهای مطیعالله بیشتر و از سیمین کمتر سفید شده و برادر سیمین که مانع رسیدن این دو دلداده بود، در روسیه پناهنده است. در شروع حکومت حامد کرزی، ریسجمهور پیشین است که آنها میتوانند پس از بیست سال دوری، یکدیگر را به آغوش بکشند و شادی را به زندگی شان برگردانند. مطیعالله و سیمین هفت سال باهم زندگی میکنند که در این مدت یک فرزند پسر نیز به خوشیهای شان اضافه میشود. سیمین اما سرطان گرفته بود و نمیتوانست بیشتر دوام بیاورد. آخردست پس از هفت سال زندگی با عشقش، زندگی اش پایان گرفت. با رفتن سیمین؛ عشقی که بیست سال مطیعالله برای رسیدن به آن انتظار میکشید و نبودنش را با نی فریاد میزد، دیگر امیدی برایش باقی نمیماند؛ دردی که مطیعالله برای آرامکردنش به مواد مخدر پناه میبرد.
پس از مرگ سیمین، مطیعالله که حالا 58 سال دارد، پیوسته مخدر مصرف میکند و در کوچه-خیابانهای کابل، نی میزند و نی میفروشد. بر علاوهی نواختن، مطیعالله نی هم میسازد. او آموزش ششماههی کاهش خطرات را در فرانسه آموخته و یک دورهی آموزشی داروهای جایگزین مواد مخدر را، در ایران نیز گذرانده است.