«جنگ همین است؛ آدم کسی را می‌کشد که نمی‌شناسد»

زاهد مصطفا
«جنگ همین است؛ آدم کسی را می‌کشد که نمی‌شناسد»

هشت سال پیش، از ولسوالی چهارسده‌ی ولایت غور، بند کفش‌هایش را می‌بندد و با «صبور» به عزم رفتن ایران خانه را ترک می‌کند. آن روز که دونفره از روستا بیرون می‌زنند، هیچ تصوری از جنگ ندارند، جز فرار! فرار از جنگی که به روستاهای مجاور رسیده و هر روز از سربازانی که در صفوف طالبان و دولت می‌جنگند، قربانی می‌گیرد. می‌گوید که شب پیش از آن سفر،‌ مادرش برایش گفته بود، تا سرنوشت جنگ مشخص نشود، از ایران برنگردد.
«نعیم-نام مستعار»، دو هفته پس از آن روز که به قصد ایران روستای شان را ترک کرده بود، وارد تهران می‌شود و پیش از آن‌که به مقصد –پیش دوستانش- برسد،‌ توسط نیروی انتظامی ایران بازداشت و یک روز پس آن به افغانستان بازگشت می‌خورد. نعیم که حرف مادرش را هنوز در گوش دارد، می‌گوید، تصمیم داشته است دوباره راهی مرز ایران شود؛ اما صبور پیشنهاد می‌کند که به «اردوی ملی» بروند.
نعیم و صبور که دو هفته پیش، به دلیل فقر و جنگی که گفته می‌شد به زودی دامن‌گیر روستای آنان نیز می‌شود، فرار کرده بودند، حالا در دوراهی فرار و یا ایستادن قرار گرفته بودند. فرار از جنگ یا برداشتن سلاح و جنگیدن. جنگیدنی که نعیم‌ها و صبورهای دیگری را از روستاها و شهرهای دیگری مجبور به فرار می‌کند. نعیم و صبور،‌ سرانجام تصمیم می‌گیرند به هرات برگردند و شامل اردوی ملی شوند. می‌پرسم که مگر قرار نبود از جنگ بگریزی؟ با مکث معناداری جواب می‌دهد پس از دیدن مشکلات مرز ایران، جنگ چندان سخت به نظر نمی‌رسید. «دو سال بعد وقتی در یک عملیات در فاریاب محاصره مانده بودیم، به این فکر می‌کردم که کاش آن روز حرف صبور را قبول نمی‌کردم و دوباره راهی مرز ایران می‌شدم.»
دو سال بعد، نعیم دوره‌ی آموزشی‌اش را سپری کرده و نزدیک به یک سال است که با نیروهای ارتش در جنگ‌های مختلفی در چند ولسوالی فاریاب جنگیده است. او، از روزی می‌گوید که پس از چهار شبانه-روز محاصره در یکی از ولسوالی‌های فاریاب، آب و نان تمام می‌کنند. «عصر روز چهارم، همه سعی می‌کردند خود شان را قوی نشان بدهند؛ اما هیچ کدام باور نداشتیم که آن شب را دوام بیاوریم.» نعیم و هم‌سنگرانش آن شب را دوام می‌آورند و فردای آن شب، محاصره به قدری تنگ می‌شود که مجبور می‌شوند از سنگر بیرون شوند. «همه می‌فهمیدیم که نه نیروی کمکی‌ای می‌آید نه آب و نانی. تصمیم گرفتیم به سمتی که نزدیک ولسوالی بود پیش‌روی کنیم تا شاید نیروهای مردمی به کمک مان بیایند.» آن روز پس از دو ساعت درگیری شدید، نعیم از هم‌رزمانش جدا می‌افتد و خودش را به روستایی می‌رساند که هنوز پای طالبان در آن نرسیده است. از آن محاصره، تنها شش تن به شمول نعیم جان سالم بدر می‌برند و ۱۳ تن دیگر شان کشته می‌شوند. «آن روز وقتی از دوستایم جدا شدم، سه ساعت تمام دویدم و خودم را به دره‌ای رساندم که آب داشت. لباس نظامی‌ام را به آب انداختم با سلاحم و با خودم عهد کردم که هر کاری می‌کنم جز جنگ. جنگ برای نظامی که سربازش هیچ ارزشی ندارد.»
نعیم و هم‌سنگرانش، پنج روز منتظر نیروی پشتیبان زمینی یا هوایی مانده بودند؛ اما خبری از نیروی پشتیبان نشده بود. می‌گوید: «وقتی به مرکز –فاریاب- تماس می‌گرفتیم، برای مان می‌گفتند که شما تانک و سلاح سقیله دارید، خود تان جان تان را نجات بدهید. ما دو عراده تانک و سه رنجر داشتیم؛ اما طالبان تمام اطراف ما را ماین ضد وسایط فرش کرده و سنگر گرفته بودند. همه سربازایی که آن‌جا محاصره مانده بودیم، تصمیم گرفته بودیم که اگر زنده براییم، از اردو فرار می‌کنیم.» اما از آن محاصره‌ی ۱۹نفره، تنها شش نفر زنده می‌مانند که هر کدام خودش را بدون سلاح و لباس نظامی به یکی از قریه‌های اطرف می‌رساند. از آن شش نفر نیز دو نفر شان اشتباهی به روستایی پناه می‌برند که زیر حاکمیت طالبان است و روز بعد، طالبان سرهای بریده‌ی شان را در روستا می‌چرخانند و پیروزی شان را جشن می‌گیرند. طبق آماری که نعیم می‌دهد، هر چند نتوانسته بودند آن محاصره را بشکنند؛ اما نزدیک به ۲۰ نفر از گروه طالبان را کشته بودند. می‌گویم که سرنوشت زخمی‌های تان چطور شد؟ می‌گوید: «زخمی! کسی زخمی نشده بود؛ چون کسی نبود که زخمی نجات بده. طالبا پس از ختم جنگ، یکی یکی جسدها ر پیدا و تکه تکه کرده بودند.»
نعیم همان روز با اردوی ملی وداع می‌گوید و روستا به روستا، خودش را به مرکز ولسوالی می‌رساند. از آن‌جا به قصد میمنه –مرکز فاریاب- سوار موتر می‌شود و روز بعد، میمنه را به قصد کابل ترک می‌کند. نعیم دوباره تصمیم گرفته است راهی ایران شود؛ سرزمینی که با تمام بی‌مهری‌اش برای مهاجران افغانستانی، نزدیک‌ترین پناه‌گاه نعیم است و نعیم‌های دیگری که یک هفته بعد همراه با او، مرز نیمروز را به قصد ایران پشت سر می‌گذارند. نعیمی که این بار از مرز نیمروز می‌گذرد، دیگر آن جوانی نیست که دو سال پیش همراه با صبور از مرز عبور کرده بودند؛ او جنگ‌های زیادی را دیده، سختی‌های زیادی کشیده و به باور خودش، برای خودش مردی شده است.
می‌پرسم که صبور چه شد؟ سکوت می‌کند و در حالی که چشم‌هایش تنگ‌تر می‌شود، می‌گوید که ماین برداشت. «در اولین عملیاتی که رفتیم، رنجر شان را ماین برداشت. نتوانستیم جسدهای شان را تشخیص بدهیم. چند تکه گوشت و چند تکه لباس را به جای چهار نفر دفن کردیم.» صبور، پسرخاله‌ی نعیم، دوست کودکی او و تنها فرزند خانواده‌اش بود.
از نعیم می‌پرسم که چرا وقتی وارد میمنه شدی، به محل وظیفه‌ات نرفتی؟ می‌گوید: «فقط به یکی از دوستام که هنوز د اردو بود، تماس گرفتم و خبر زنده بودنم را برایش گفتم. ازش خواهش کدم که به هیچ کسی از مقامات مسوول خبر زنده بودنم را ندهد.» به باور مسوولان، از آن محاصره تنها سه نفر جان سالم بدر برده بودند. نعیم نمی‌خواهد دوباره به جایی مراجعه کند که یک هفته پیش، از آن‌جا تا دندان مسلح حرکت کرده بود تا با طالبان بجنگد. او، دیگر جنگ را مقدس نمی‌داند و وطن را نیز! برایش می‌گویم که تو نظامی بودی و مقابل وطن سوگند خورده بودی که از آن دفاع کنی. آه سردی می‌کشد و می‌گوید که هنوز وطنش را دوست دارد؛ اما نمی‌خواهد در چوکات ارتش افغانستان از آن دفاع کند. نعیم می‌گوید برای نظام، جان سربازان اهمیتی ندارد و هر روز ده‌ها نفر در جنگ‌های مختلفی کشته می‌شود، خبر مرگ شان را کسی نمی‌داند. نعیم خبر آن محاصره را از تلویزیون دیده بود با چهار کشته و سه زخمی. «همیشه آمار کشته‌ها را به رسانه‌ها دقیق نمی‌دهند. از ۱۶ نفر به شمول من که نیز نزد مقامات کشته به حساب می‌آمدم، تنها خبر مرگ چهار نفر رسانه‌ای شد.» به باور نعیم، اگر آمار تلفات نیروهای ارتش همگانی شود، دیگر کسی حاضر نمی‌شود وارد اردو شود.
از نعیم در مورد اولین باری که به کسی شلیک کرد، می‌پرسم. می‌گوید: «تا یکی را از نزدیک نزنی، نمی‌فهمی چه حسی دارد. در جنگ معمولا از دور شلیک می‌کنی و تو دقیق نمی‌فهمی که تیرت به هدف می‌خورد یا نه. روزی که صبور را ماین برداشت، یک زخمی طالب را کشتم. گلوله به پایش خورده بود و درخواست کمک داشت. روبه‌رویش ایستادم و شش گلوله به صورتش خالی کردم. هنوز نمی‌توانم آن تصویر را از ذهنم پاک کنم. من او را به خاطر صبور کشتم؛ اما او صبور را نکشته بود. من نمی‌شناختمش. جنگ همین است. آدم کسی را می‌کشد که نمی‌شناسد.»
نعیم شش سال می‌شود که در ایران مهاجر است. می‌گوید که دلش برای مادرش تنگ شده است؛ اما به دلیل سابقه‌ی نظامی‌اش، نمی‌تواند به روستای شان برگردد. طالبان اکنون در روستای نعیم و روستاهای اطراف آن حکومت دارند و هر از گاهی پسران هم سن و سال نعیم که در صف طالبان می‌جنگند، برای او خط و نشان می‌کشند که اگر به خانه برگردد،‌ او را خواهند کشت. نعیمی که در ساختار ارتش افغانستان مرده است و یکی قربانیان محاصره‌ای به شمار می‌رود که شش سال از آن گذشته است. او هنوز یک سرباز است؛ اما سربازی بدون سلاح. او سلاحش را به آب انداخته و با همه صلح کرده است. نعیم دیگر به اشاره‌ی هیچ انگشتی شلیک نمی‌کند.