توده، به زبان ساده به اکثریتی گفته میشود که برای سرنوشت خود تصمیمی گرفته نمیتوانند؛ کاری هم از پیش نبرده و تبعیت، مشخصهی اصلی آنان است. توده در جایی هم یعنی اکثریت و جایی هم یعنی همگان. چرا تودهها را میتوان به انواع مختلف تقسیم کرد؛ در این نوشته در نظر دارم تا تودههای سرگردان را مورد بررسی قرار بدهم.
این تودهها هیچ جایی و در هیچ تصمیمی حضور ندارند، بلکه به شکل سیاهی لشکر و برای این که تجمعی خالی نماند، آفریده شده اند. چرا این توده به راحتی اسیر دست افرادی میشوند که خواهان قدرت و اعتبار و ثروت اند یا در قدرت استند و اعتبار نسبی هم دارند. توان این تودهها صفر است، خود را نمیبینند، شاید به تعبیر مارکس، این توده هنوز به سطحی نرسیده اند که برای خود باشند.
این توده، بیشتر حرکتهایی خواهد داشت که در پی انقلاب کارگری میروند که مخالف سر سخت نظام سرمایهداری است. همین تودههای سرگردان اسیر دست ایدیولوژی استند. مارکس این ایدیولوژی را مخرب دانسته و از این رو است که دین را افیون تودهها خوانده است. تودهی سرگردان با توان طاقتی صفر از هر سمت و سویی که خواهان خوانده شدن باشد، قابل بحث و خواندن نیست.
صفر را از هر سمتی که بخوانید صفر است. این تودهها نیاز به یک عدد دارند که دیده شده و به چشم بیایند؛ این جا است که مثال معروف «همه برای یکی و یکی برای همه» مطرح میشود. تصور کنید این همه «صفر» در کنار «یک» قرار بگیرند، صفر اول با یک جا شدن یک میشود 10 و با اضافه کردن تعداد صفرها میتوان تصور کرد که چه عددی به وجود میآید. طاقتی که از کنار هم قرار گرفتن به وجود میآید، به بزرگی یک تحول عظیم در هر سطحی میتواند باشد. جایی این اعداد به هم آویخته، باعث جنگ جهانی شده و میلیونها نفر را به کام مرگ میکشاند و نامی ماندگار در تاریخ بشریت به نام هیتلر ثبت میکند و گاهی باعث به وجود آمدن جنگهای داخلی و جبههگرفتنهای خصمانه در قبال هموطنان خود شده که جنگی چندینساله را نوید میدهد. آنچه در مورد تودههای گمشده مهم است؛
این است که با توجه به فرهنگ ارادت سالارانهای که دارند، به راحتی در کنار کسی قرار میگیرند که گویا این شخص ناجی و نویدبخش دنیای خوب و بهتر برای آنان است. جذب شدن در دامن منازعات قومی، سمتی و نژادی را برای خود افتخارآفرین دانسته و فکر میکنند که همین راه آنان را به اعتبار از دسترفتهی شان میرساند. این نوع نگاه و بیخبری از دنیای بیرون و تنها دیدن سایههای روی دیوار، باعث شده، کسانی که خود را رهبر میدانند، به راحتی از امتیازات عددی و نفوسی آنان به نفع خود استفاده کرده و امکاناتی را که نیاز دارند کسب کنند.
در این میان تنها افرادی که به مانند هیزم سوخت استند، همین تودهای گمشده استند که تنها میتوانند ایدئولوژی و سخنان رهبر تمامیتخواه شان را در مسیر مقاومت نگه دارند. قداست حاصل از مبارزات و رشادتهای این توده، داستانهایی میشود که برای نسلهای بعدی گفته میشود و این داستانها هم چون نیروی محرک، تودهها را به جلو میراند.
سالها میگذرد و توده همچنان توده مانده و نخبه، نخبهتر میشود. برای رهایی، برای آزادشدن از اسارت، توده باید آموزش ببیند؛ بتواند از حصار تنهایی بیرون جُسته و خود به تنهایی طاقتی باشد تأثیرگذار در فرایندهای اجتماعی و سیاسی خویش؛ مادامی که توده اطاعتکننده باشد، جامعهای خواهیم داشت، رهبرسالار و رهبرمحور.