چرا ما در افغانستان سازمانهای دانش داریم ولی علم وجود ندارد؟ چرا همه انتخاب و انتصابها به جا و شایسته است؛ ولی هیچ گونه نتیجه مثبتی در پی ندارد؟ سال تأسیس دانشگاه کابل بهعنوان دانشگاه مرکزی و مادر به سال 1311 خورشیدی باز میگردد. چندین دهه از تأسیس این دانشگاه میگذرد. به مانند این دانشگاه نهادها و مؤسسههای زیاد آموزشی داریم که سالهای طولانی در عرصهی ترویج دانش فعالیت دارند. همین چند وقت پیش آمار کانکور در قسمت تحصیلات عالی اعلام شد، تعداد زیادی از دانشآموزان به تحصیلات عالی راه پیدا کردند و هر ساله تعدا زیادی از همین تحصیلات عالی فارغ میشوند؛ اما چرا هیچ تغییری در نوع ساختار اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی مشاهده نمیشود؟ زیرا علم با مسأله آغاز میشود و پاسخی است برای مسألهی به وجود آمده. تفاوت بسیاری است بین دانشمحوری و مسألهمحوری؛ اصولا خود مسألهمحوری است که به تفکر میرسد و همین تفکر راه حلی میگشاید برای حل مسائل اجتماعی و فرهنگی. زمانی که بدون در نظرداشت نیازهای اجتماعی و اقتصادی و چه بسا فرهنگی یک جامعه، دانشکدههای مختلف فعالیت میکنند، به این میماند که ما نیازی به علم شیمی نداریم؛ ولی در حال پرورش متحصصان شیمیایی استیم.
براساس کدام سروی و آماری همین دانشکدهها در دانشگاههای خصوصی و دولتی فعالیت میکنند. از سوی دیگر علمی که در حال گسترش است از کجا مشخص است که به معنای واقعی کلمه علم است. در مورد علم کشورهایی هستند که علم را تولید میکنند؛ مانند کشورهای غربی و کشورهایی هستند که علم تولیدشده را انتقال میدهند مانند هند و پاکستان و ایران؛ اما در کشور افغانستان توان انتقال علم نیز وجود ندارد؛ یعنی مقاوت فرهنگی و شناخت نادرست از این عمل مانع از انتقال علم به این سرزمین شده. پیوند خوردن علم به اصطلاح مدرن با سنتی که در کشور وجود دارد، راه را برای انتقال درست مفاهیم به افغانستان بسته است. بیشتر دانشکدهها و دانشگاهها با سوءتفاهمی بیش به ترویج علم نمیپردازند. بسیار است واژههایی که در زبان علم امروزی است و معادل آن را نمیتوان در مؤسسات تحصیلات عالی ما پیدا کرد. فهم نادرست از علم مدرن امروزی، باعث شده که ما نتوانیم با استفاده از این علم که در همه جای دنیا رهگشای مشکلات بوده، برای جامعهی خود استفاده کنیم و بر مشکلات فایق آییم. نبود علمباوری بین مردم و در نتیجه آموزش نادرست از سوی مؤسسات تحصیلات عالی، بیشتر دانشجویان را دچار سردرگمی کرده است. ما نه تعریف درستی از سنت داریم و نه تجدد را به درستی شناختیم؛ زیرا قدرت شناخت تجدد را تا امروز نداشتیم.
در راستای ترکیب آنان نیز موفقیت چندانی نداشتهایم. آنچه این دنیای ما را از قبرستان هم غمانگیزتر میکند این است که سالانه به تعداد زیادی از مقطع ماستری و لیسانس فارغالتحصیل میشوند؛ اما شرایط همچنانی که بوده، هست و هیچ تغییری در ارتباط با بخشهای مختلف جامعه به وجود نمیآید. خیل عظیم اسناد به دستانی که جویای کار در کوچه و خیابانها سرگردان استند. خوانش جدیدی از علم مدرن را باید، خوانشی که سیستم تحصیلات عالی و یا آموزش تحصیلات عالی را تغییر دهد و مسألهمحور بسازد و نه امتحانمحور؛ سیستم تحصیلات فعلی دانشجویان را برای امتحان آماده میکند و نه برای درک و فهم مسأله؛ بنابراین، تازمانی که فهم دنیای مدرن برای ما امکانپذیر نباشد انتقال علم آنان نیز برای ما غیر ممکن است، تازمانی که علم غربی را در افغانستان بومیسازی نکنیم، شاهد فراغتهای بسیاری استیم که هرساله با اشتیاق فراوان گرفته میشود؛ ولی سودی در میان نیست جز سندی که نشان میدهد چهار سال یا دوسال در یک مدت زمان مشخص به محلی رفت و آمد شده و تمام؛ تا زمانی که از دانشگاه برای حل مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی استفاده نشود، هیچ مشکلی حل نخواهد شد. باید دانشگاه را ساخت؛ جامعه خود به خود ساخته خواهد شد.