در این اواخر، صنعت علم و علمفروشی در اکثر نقاط کشور به ویژه کابل/پایتخت رونق زیادی یافته است. کابل جایی است که در آن ساکنان این دیار بر اساس اقوام به مناطق مختلف تقسیم شدهاند و زندگی میکنند. به راحتی میتوان ساکنین مناطق را بر اساس نام منطقهیشان معلوم کرد که به کجا تعلق دارند.
آنچه جغرافیای کابل را پیش از پیش به سوی واگرایی برده است، در ارتباط نبودن افرادی است که سالها هم همدیگر را از نزدیک نمیبینند و زمانی که فردی یا افرادی از منطقهای به منطقهی دیگر میروند ، گویی به ولایتی دیگر رفته و منطقه برایشان تا اندازهای تازگی دارد که احساس غریبی میکنند.
متانسب با این دوری ذهنی، رفتاری و فرهنگی، مشخصا نوع کنشی که شکل میگیرد یا گرفته، تناقضات بسیاری را به دنبال دارد؛ این در هم نیامیختگی فرهنگی، ذهنیتی را ایجاد کرده که تبلور آن را ما روزانه در رفتار اجتماعی افراد مشاهده میکنیم. این جزیرههای دورافتاده، کابل را به قارهای شبیه ساخته که شهروندان کشورهای این قاره نه تنها با هم مراوداتی برای پیوند و هماهنگی و کار مشترک ندارند، بلکه سعی دارند با رقابت منفی همدیگر ار از صحنه بیرون کنند.
صورت بد قضیه در این وادی نا متناسب هندسی، این است که علم نیز در این مناطق تقسیمبندی شده و منطقهای در حال توزیع و تکثیر است. البته مراد ما از علم، همین علم رایجی است که فعلا در افغانستان و کابل وجود دارد. منطقههای علمی را در کابل می توان به دانشگاه کابل، کارتهی چهار و سه، خیرخانه و ارزان قیمت و کارتهی نو تقسیمبندی کرد. نوع نگرش به علم را نیز این مناطق تعیین میکنند. برای مثال به راحتی میتوان حدس زد که در کارتهی چهار چه مضمونهایی با چه استادهایی و چه مدرکهایی درس داده میشود و به همین روال در منطقههای دیگر موضوع از چه قرار است. در اینجا سوال از اصل علم نیست و هرگز از این موضوع پرسیده نمیشود که در دانشگاهها چه کسی به چه کسی درس میدهد؛ این موضوع مصداق این گفته است که در جهان سوم نوع سخن مطرح نیست و گویندهی سخن مهم شمرده میشود.
این پراکندگی آموزشی در سطح با نوع نگاههای متفاوت و نبود راه مشترک و وجود نداشتن فرهنگ گفتوگوی بیندانشگاهی، بیشتر به تلاشهایی میماند فردی؛ این موضوع، تنها محصولی که دارد تکمحصولی و در حد فهم و درک همان افراد است. در این صورت است که تحقیقهای انجام شده صرف در یک سطح باقی میماند و معمولا راه رفتهی دانشگاه یا نهاد آموزشی ادامه داده نشده و در همان مرحله متوقف میشود. نبود مشترکات علمی بین کسانی که تسامح و رواداری را برای سالها تدریس کردند، دانشگاه را به مکانی تبدیل کرده که درس را هم برای پیروزی میخوانند؛ نه برای فهم، درک و پیداکردن راه حلی برای بیرونرفت از وضعیت موجود.
در دسترس قرار نگرفتن آخرین یافتههای مراکز علمی برای دانشجویان، به دلیل عدم اعتماد یا رقابت منفی مانع از شکلگیری نظام آگاهی شده که دانشجویان بتوانند در این نظام به تفکر و تحقیق بپردازند و برایشان این مسأله مهم نباشد که ارزانقیمت درس میخوانند یا کارتهی چهار و یا هم خیرخانه. عدم مشارکت در تحقیقات گروهی مرکزهای عالی آموزشی در سطح کشور و پایتخت، به این موضوع انجامیده که هر منطقه طبق نوع نگاه و دید خود به تحصیلات عالی به ترویج دانش بپردازد و از شکلگیری و یا بهتر بگوییم از پیوند بین دانشگاه و صنعت برای پیشرفت کار و حل مسائل در افغانستان جلوگیری کند و ما شاهد این سطح پیشرفت به ظاهر علم در افغانستان باشیم و تعداد تحصیلکردگان در کشور به این سطح برس؛ آما اندکی تغییر را مشاهده نکنیم.