عکس و ویدیو ماندن از بیکفایتی و عدم توجه شهرداری کابل در نظافت شهر کابل، سوژهای است که کهنگی ندارد. چند روز پیش دختری دیدیم ویدیو مانده بود که چند بوتل خالی آب معدنی روی سرک افتادهاند. چند قدم آن طرفتر اما سطل زبالهدانی بود. دختر که فعال مدنی است در فیسبوک با ویدیویی فریاد میزد که شهرداری کابل احساس مسؤولیت نمیکند. در ویدیوی فیسبوکی میگوید: «سلام همشریان! اینجا(…) است. همانطوری که میبینید این گوشهای از فرهنگ ماست.» به ویدیو نگاه میکنم. به این که ارسال کنندهی فیلم، سوژه را پیدا کرده، احتمالا یکی دو بار فیلم گرفته، بعد به انترنت وصل شده، برای شبکهی فیسبوک لایف رفته چقدر التماس میکند که ویدیوی او را اشتراک گذاری کنند. بعد میگوید: «من تا زنده استم مبارزه میکنم.»
این دختر مبارز فعال مدنی، بعد احساس کرده که چه مشت محکمی بر دهان مسؤولان شهری زده که در نظافت شهر کوتاهی کردهاند، سیستم آموزشی را زیر سوال برده که شهروندان را به خوبی تربیت نکرده و همینطور بیفرهنگی عدهای را افشا کردهاست. در حالی که اگر واقعا دلش میسوخت، در پی شهرت طلبی و پیدا کردن فالوور به اصطلاح نامکشی نمیبود، میتوانست خم شود و آن کاغذها را بردارد و بیندازد در سطل زباله خیر و خلا؛ اما چرا این کار را میکنیم؟ چه لذتی در این فلاکتبار نشان دادن اوضاع وجود دارد که باید آن را مستندسازی کنیم و برای فیسبوک بفرستیم؟ فیسبوک فریادرس بشریت است؟ قرار است معجزه کند؟ تیم بفرستد و خیابانهای ما را از زباله پاک کند؟ گروه امداد بفرستد و زمستان درختهای برف گرفتهی جلو خانهی ما را بتکاند؟ در این خود بدبختپنداری، سیاه نشان داده همه چیز، سلب مسؤولیت فردی و مسابقهی ملی برای بازتاب بدیها و شستن رخت چرکها در کوچه، چه مدال لذتی نهفته است که از آن دست برنمیداریم؟ واقعا این شهروندان مخوف بیمسؤولیت که این کارهای بد را انجام میدهند کجا دارند زندگی میکنند که ما آنها را نمیشناسیم؟ یک عدهی کم هستند که همه جا نفوذ دارند؟ در بازار اقتصادی احتکار میکنند، در حکومت اختلاس، در خیابانها قانونشکنی، در مکتب و دانشگاه تقلب، در جادههای شهر بدون توجه به قانون ترافیک رانندگی و… اینها چه کسانی استند؟ جاسوسهای پاکستان و ایران یا خود ما؟ چکر کوتاهی به قرغه و پغمان داشتم. چند دقیقهای کنار بند رفتم و بیزار شدم. در پغمان عین قصه. کثافتهایی که در چند وجبی بند قرغه بودند مجموعهای از کثافت و آشغال ریخته بودند. پوشک کهنهی بچه، بوتل آب مصرف شده، تاپاله اسبهایی که برای سواری دادن آنجا کرایه داده میشوند، قطیهای سگریت، پوست تربُز، گیلاس شیشهای شکسته، چای کیسهای مصرف شده و … فکر کردم اگر همین الآن دوربین تلویزیون بیاید و با همین جمعیتی که کنارِ بند ایستادهاند حرف بزند، آنها یک دل سیر در مورد بیکفایتی مسؤولان و ناکارآمدی آنها در مدیریت کشور حرف میزنند.
در مورد این که چقدر خارجی گل و ماه استند و چقدر همین دوبی و ایران که نزدیکی ما قرار دار، آباد و تمیز و زیبا شده است؛ اما هیچکس حتا آنهایی که این زبالهها را ریختهاند، حاضر نیستند نقش خودشان را بپذیرند. واقعا شب که ما خواب استیم، شهردار کابل و رییسجمهور، وزیر و وکیل، موتر موتر زباله میبرند و میریزند در کنار بند قرغه و تپههای پغمان؟
گاهی احساس میکنم بخشی از این رفتار نتیجهی کاری است که چهاردهه خود حاکمیت انجام داد. هر وقت هر مشکلی پیش آمد گفت تقصیر چهار دهه جنگ و حکومتها است، تقصیر ایران است، تقصیر پاکستان است، تقصیر … تقصیر همه است جز من! شاید بخشی از این مسؤولیتناپذیری را از خود مسؤولان یاد گرفتهایم. هیچکس نمیتواند ناتوانی و ناکارآمدی بسیاری از مدیران را انکار کند. من هم درک میکنم که در حوزههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و آموزشی و …. ناتوان بودهاند. گاهی فاجعهبار حتا؛ اما این دلیل نمیشود که ما مدام در دام تباه نشان دادن همه چیز بیفتیم و در ترویج این نگاه فلاکتبار از هم سبقت بگیریم.
مثلا حال فهمیدیم که چقدر بدشانس بودهایم که در افغانستان به دنیا آمدهایم؛ چه سرنوشت تلخی داشتهایم که به جای سوئیس در افغانستان بزرگ شدهایم؛ تا چه اندازه نگونبختیم که چنین مسؤولانی داریم. چه وضع بدی داریم که با شهروندان مسؤولیتنشناس زندگی میکنیم که کاغذها را داخل سطل زباله نمیریزند، بد رانندگی میکنند و … نتیجه؟ باید چهکار کنیم؟ بعد از کشف این موضوعات چه؟ نقطهی توقف و پایان خطی وجود دارد و بر میگردیم به نقطهی نخست و همه چیز را درست و اصولی انجام میدهیم و کشور آباد میشود؟ ادامه دادن این رفتار یعنی افتادن به چاهی که انتها ندارد. فقط فرورفتن و ناله کردن و تباه شدن عمر بی هیچ دستآوردی و با تلخکامی مطلق. شجاعت داشته باشیم و روبهروی آیینه بایستیم و کمی نقش خودمان را در این تباهی کشف کنیم. همهیمان؛ هم ما مردم عادیِ پاک و پاکیزه و هم مسؤولان نالایق! اگر برای این کشور کاری نمیکنیم، حداقل دست از این ذکر مصیبت ملی برداریم؛ همین!